<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عادت می کنیم</title>
<link>http://adatmikonimm.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 14:34:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>اسباب کشی-  شب یلدا امسال </title>
<link>http://adatmikonimm.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;بعد از اون&lt;STRONG&gt; اوری تینگ ایز اوکی&lt;/STRONG&gt; ..راهی سفر شدم .&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;دیدن فامیل  خیلی برای من خسته که از یک جریان عاطفی هم خسته تر شدم و هنوز هستم  خوب بود  .  خانم دایی  از کانادا می امد و همه فامیل دور هم جمع بودن و بنده هم بعد 8 سال به این گردهمایی خودمو رسوندم کلی مهمونی رفتم کلی خوش به حالم شد همه دور هم جمع بودیم بغیر یکی از پسر خاله هام و  رضا که همیشه  غایبه ..کاش رضا مثل حسین بود و امید داشتم که بر می گشت ..توی اون جمع همه میگفتن جای حسین خالی  فقط اونه که بین ما  دختر خاله و پسر خاله ها نیست ...یک چیزی تو دلم فریاد می زد که ایا  فقط حسین نیست ؟رضا برادر من هم نیست ؟؟ چرا هیچ کسی جای اونو خالی نمی کنه ..نکنه یادتون رفته اما این فریادم هیچ وقت به زبانم نیامد  و در دلم خفه شد ..شاید همه یادشون باشه شاید همه بی منظور گفتن  شاید برای اینکه یاداوری خاطرات گذشته نشه نمی گن شاید هم مثل من دیوانه نیستن اینهمه برای یک ادم از دست رفته بشینن جاشو خالی کنن . اما من و مادرم نمیتونیم اینجوری فکر کنیم دوست داریم یادش همیشه باشه اگر خودش نیست . بهر حال خوب بود با اینکه همه بزرگ شدیم شرایطامون تغییر کرده و کلی عوض شدیم و تقریبا همه بجز اون غایبه بچه داشتیم از 9 ساله تا 5 ماهه ..قد و نیم قد نفری یک یا 2 بچه  و همه از هم دور افتادیم  خوب بود  بازم رابطه هامون همون  رابطه های قدیمی بود سعی داشتیم اونجوری باشه البته با کلی مواظبت که نکنه به شوهر فلانی بر بخوره یا زن فلانی ...واسه همینه که همه همیشه می گن یاد بچگی بخیر چون مسیله بودن با هم است و دیگر  این  دلهره  برخوردن به کسی  نیست .&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;و حالا بحث شیرین و اصلی اینروزا   اسباب کشیasbab keshi  ) یا اسباب کوشی (فتح ضمه  لطفا بخونین)  .asbab koshi&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;همکارم میگفت هر کسو بخوای نفرین کنی بگو ایشالله اسباب کشی کنی  تازه فهمیدم چه میگه چون 5 سال بود اسباب کشی نکرده بودم .واقعا خیلی سخته مخصوصا برای ادمهای مثل  من تنها  و خیلی خیلی جوشی که باید زود کارشون انجام بشه.کشنده است اینکه میگم کشنده است به این خاطره که :من از زمانیکه ازدواج کردم تا کنون 2 بار اسباب کشی کردم که هر دو تاشم اساسی بوده  اولین بار وقتی بود که شهر زندگیمو عوض کردم  یعنی از یک شهر امدیم به شهر فعلی و بار دوم هم ماه قبل ....5 سال تو این خونه که به تازگی ترکش کردیم بودیم .خونه خیلی خوبی بود بزرگ  و جادار -3 اتاق خوابه- روشن .شیک . راحت  نوساز . محله خوب .صاحب خونه خوب (خدایی منم هیج وقت خونه نبودم  یعنی اینکه مستاجر خوبی بودم بحدی که صاحب خونه میگفت شما که هیچ وقت نیستین )اما اما یک بدی داشت  اونم پله هاش بود - بدون آسانسور  یعنی 53 تا پله (تصور کنین روزی حداقل 4 بار که من بالا و پایین میرفتم در حداقل یکبارش هم دخترم  بغلم بود اگر بیشتر نبود  زمانیکه  یک  سالش بود و تقریبا 8 یا 10 کیلو بود تا الان که 20 کیلو شده فک کنم ..خلاصه پله ها سخت بود ..مادرم نمیتونست خونمون بیاد هر مهمونی می امد اگر سنش بالا بود که نفسش می گرفت .ج..نتر ها نفس نفس میزدن بعضی به شوخی میگفتن جای خونه گرفتین کسی نیاد .بعضی ها  دلسوزی میکردن بعضی  اصلا نمی امدن  اما بیشترین سختیش مال من بود با اونهمه باری که هر روز داشتم با یک بچه که اغلب تو ماشین خوابش می برد با بالا و پایین رفتن 3 یا 4 بار ..دیگه برام عادی بود اما می دونستم که پله خیلی ضرر داره بقول مادرم الان نون جونیمو می خوردم  اما بعدش چی !!! اما  واقعا اینقدر خونه  مزیت های  خوب دیگری داشت که  مسیله پله را کتمان کنم راستش من تو اون خونه مثل مستاجر نبودم  از اینکه هر سال خونه عوض کنم بدم میامد خلاصه خدا هم تو اون وقتی که شرایط خرید خونه شخصی نداشتیم بهم کمک کرد جایی باشم که ادمهای خوبی داره و از این باب راحت بودم  .تا اینکه لطف خدا و کمک مادر  و تلاش خودمون باعث شد ما هم صابخونه بشیم و اینبار دیگه اسباب کشی لازم بود .فک کنین باید اسباب یک خونه 140 متری  3 اتاق خوابه را بسته بندی میکردم برای یک خونه 100 متری 2اتاق خوابه .خیلی هم اسباب کشی من سریع اتفاق افتاد باور نمیکردم به این سرعت باشه اما خدا خواست و شد . هر وقت تقویمو نگاه میکردم فکر میکردم تو این تعطیلی عاشورا احتمالا اسباب کشی میکنم .iدر عرض2 هفته 2 تا اسباب کشی کردیم ..هم مادر هم خودم ..اسبابهای مادر  را که من فقط جمع کردم .باز کردنش با خود طفلکش بود. چون اونموقع  من داشتم اسبابهای خودمو بسته بندی میکردم (دست تنهایی بد دردیه ...ای ...)اما شکر خدا همه چی تمام شد .ظهر از اداره می امدم کار میکردم  یکسره تا ساعت 2 یا 3 بعد نیمه شب دقیقا 5 روز همینجوری کار کردم و ب اسباب ستم دیگه دستام از بس با کارتن سر کار داشت زخم شده بود و زبر ...همسر گرامی مجبور بود بره ماموریت و من 95 درصد کارها را تنها انجام دادم ..قبل اسباب کشی هم میخواستیم  در خونه جدید تغیراتی نیز  بدیم کف و دیوارها و .....تو این اوضاغ  با کارگر هم سر کار داشتم ..چقدر انتخاب کردن کاغذ دیواری رنگ پارکت و اینجور چیزا قشنگه حس خوبیه .البته که انتخاب سخته اون شرکتی که باهاشون قراداد بسته بودیم از دست من  عاصی شدن از بس که  .هر روز یکی از دوستام یا همکارمو می بردم که یک نظری بده و واقعا چقدر نظر های افراد مختلف موثره و  خیلی کمکم کرد   اینروزا کلی اداره را &lt;STRONG&gt;دو در &lt;/STRONG&gt;کردم و در واقع اصلا کار نکردم یا پاس میگرفتم و  بیرون بودم واسه خرید یا رفته بودم به کارگرا تو خونه سر بزنم  یا تلفن حرف میزدم در مورد کارای خونه  دیگه همه دانشگاه میدونستن من دارم اسباب کشی میکنم خدا را شکر این اضافه کار اجباری را از ابتدا اذر ماه لغو  شده بود  و کلی به نفع من شد  راس ساعت 2:30 من دم در بودم تا کارت بکشم (البته کوهی از کارها بر روی میزم تلنبار شده و کلی احساسات از نوع دلشوره  دارم چون هم دیگه اضافه کار نیست هم من بعلت اسباب کشی کم کار شدم ) و اینجوری شد که ما عید غدیر  از اون خونه قدیمی که دوستش داشتم امدیم خونه خودمون که خیلی بیشتر دوستش دارم   و ماجرایهای اون خونه تمام شد ..هر چی بود برای ما که خیلی خوب بود ..دختر من تو اون خونه راه افتاد حرف زد و 5 سال از بهترین سالهای عمرمو اونجا بودم خدا را شکر با ادمهای خوبی هم اشنا شدم  اصولا چون خانوادخ اشکانیانیم کمی گریه هم کردم اما چون میامدم خونه خودم و نزدیک مادرم خدایی خیلی دلم نگرفت  خدایا بابت همه چی شکر .حالا بعد اسباب کشی  اصلی تا امروز من هنور در گیرم نه اینکه کار زیاد باشه .اما اینروزا همش تو خیابونام واسه خرید وسایل مورد نیاز ..کلی از وسایل خونه اندازه یک اتاقو رد کردم رفت  الان احساس می کنم زندگی کوچیک داشتن بهتره حس سبکی دارم .میز ناها خوریم دادم کوچیک کرد ..دوست ندارم همه خونه اسباب باشه فضا مال استفاده ما ادمهای تو خونه است نه اسباب و وسایل خونه .. حسابی هنوز درگیرم  و سر گرم .قراره امروز پرده ها نصب بشه و تقریبا پروزه خونه و اسباب کشی رو به اتمامه انشاا...&lt;A title=&quot;اینم عکس خونه جدید&quot; href=&quot;http://pic80.picturetrail.com:80/VOL2104/8961501/22229587/379984640.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;اینم عکس یک قسمت از  خونه جدید&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;     &lt;/A&gt;عکس خونه قدیم را هم گرفتم  تو گوشی موبایلم  هستش اما هر کاری کردم بلوتوث نشد ..&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;این اس ام اس را دوستم برام فرستاد با اینکه غمگینه اما خیلی خوشم آمد&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;شب یلدا  ٫پای کرسی صحبت ازآمدنو و رفتن بود مادرم گفت که عمر همچو دریا است ولی می ترسم خشک شود کوزه ات را پر کن .&lt;STRONG&gt;یلدا مبارک&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;امسال شب یلدا طبق معمول هر سال خونه مادرم بودیم انصافا خیلی هم زحمت کشیده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;شب یلدا همه مبارک &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 14:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adatmikonimm&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>adatmikonimm</dc:creator>
<guid>http://adatmikonimm.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>every thing is ok</title>
<link>http://adatmikonimm.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;امروز خیلی همه چی خوبه ..امروز از اون لحظاتیه که احساس خوب  خوشبختی میکنم .بهمین سادگی بخمین خوشمزگی . کارمو دوست دارم  مادرمو/ همسر گرامی/ دخترمو /و همکارمو دوست دارم خلاصه همه الان یک جورایی عشقولانن  توی دل من .هر کسی قبلا با من بد بوده یا من باهاش بد بودم یا میخواد با من خوب بشه  الان میتونه مراجعه کنه حسابی دلم جا داره برای مهربونی ...(این فراخوان بود)&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;هفته قبل  بسیار بسیار هفته  پر تنشی بود  همه جا تنش داشتم... ها !!!!!! تو خونه با همسر  تو اداره حتی با یکی از دوستام  خلاصه یک جورایی یا همه میزدن به تیپ تاپ من  یا من میزدم به تیپ و تاپ همه ..اوضاعی داشتم بس عجیب و غریب. تو این هیر و ویر دلتنگم بودم عذاب وجدانم به خاطر یه کاری داشتم  و دارم  یعنی زپلشک آید بود وصف حال من &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt; . از اول هفته   بد شروع کردم بعدش حساس شدم بحدی که  تا کسی چیزی بهم میگفت  زود دلم میشکست . خیلی ناشکری کردم  اما حالا بعد اون عذر خواهی دیشب از طرف مسبب اصلی ناراحتی ها  که خیلی موثر بود برای من که لوس هستم و لوسترم شدم . فکر میکنم شیرینی این لحظات قشنگ فقط به خاطر اونهمه تلخی لحظات قبلی بوده است  با اینکه خیلی بهم سخت گذشت اما چه خوب که قهر هست چه خوب که دعوا بود چه خوب که تنش داشتیم چون این ور قضیه خیلی زیبا است و خیلی &lt;STRONG&gt; نابه ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;امروز  خوبم چونم همه  چیز را خیلی خوب می بینم   این حس شکر مداوم این لحظات را دوست  دارم  خدا را بابت داشتن این حس شکر میکنم   &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;U&gt;&lt;EM&gt;اینجا نوشتم که امروز خوبم  تا شاید کمی جبران ناشکری هام بشه و یادم باشه لحظات خوب را&lt;/EM&gt;&lt;/U&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;کامنت های پست قبل را  تایید نکردم چون همشون یک جورایی خصوصی بودو اظهار لطف دوستان از برگشت یک ماهه من .  مرسی از لطف همه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt; فقط یک کامنت از یک دوست عزیز داشتم بنظرم جالب آمد ... اینجا می زارمش :&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;مقدمتان مبارک:&lt;BR&gt;و باز گشتتان مبارک.&lt;BR&gt;در ضمن اون عکس هر کسی که هست خیلی خوشگله!!!!&lt;BR&gt;سلام من را به ایشون بر سونید!!!!! &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;من :چشم چون شما هستین  سلام میرسونم &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 05:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adatmikonimm&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>adatmikonimm</dc:creator>
<guid>http://adatmikonimm.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برگشت</title>
<link>http://adatmikonimm.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;Image Hosting by PictureTrail.com&quot; src=&quot;http://pic80.picturetrail.com:80/VOL2104/8961501/22229587/377446334.jpg&quot; border=0&gt; 
&lt;P align=justify&gt; برگشتم برای اینکه باید بر می گشتم ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همه چی خوبه اتفاقات زیادی تو این 2 ماهه نبود بغیر از کار و کار و کار و کار .خیلی &lt;STRONG&gt;خز&lt;/STRONG&gt; شدم خز در اصطلاح خودم یعنی اینکه ,فقط یک مهم در زندگیت بشه اصل و دیگه هیچ !نه کلاس اضافه نه تفریح و استراحت .تمام وقتت کار کنی اینجوری می شی &lt;STRONG&gt;خز&lt;/STRONG&gt; .حتی خر یک جورایی برام معنی افسردگی را هم داره سکوت و سکون در یک مقطع  در یک جا ..حسابی دارم کار میکنم  شاید بقول بعضی ها حسابی دارم پول در می یارم اما    اون حس شادابی را بکل از دست دادم هفته  قبل ماموریت اداری به تهران داشتم یک روز جلوی اینه خونه  دختر خالم که نورش با خونمون فرق داشت متوجه موهای سفید سرم شدم می دونستم دارم اما نمی دونستم اینقدر زیاد خب شکر خدا صبح تا شب که مقنعه سرمه شبم که خونه می رسم از اونجاییکه نور خونم همیشه کمه و عشق اباژور دارم قاعدتا نمی دیدم بعدشم که روز از نو روزی از نو دقیقا این برنامه ۳ ماه از زندگی منه   . گفتم خب شد  آمد ماموریت بغیر از خونه هم خودمو تو ایینه دیدم ..فکر می کنم اینهمه موی سفید با این سرعت اثر کار زیاد  و فشارهای عصبی باشه ..اما چه جالب یک هو ادم تغییر میکنه . خیلی از رنگ  کردن مو خوشم نمی امد اما همیشه یک جوری می شد که رنگ میکردم الکی .... ۱ ساله به توصیه از یکی از دوستام موهامو رنگ قهوه ای کردم همه میگن خیلی بهم می یاد اما خودم تو این ۳ باری که رنگ کردم میگفتم حالا چه اصراریه ..اما وقتی موی سفید دیدم  ٫پیش خودم گفتم دیگه اصراری واسه رنگ نیست بلکه واجبه .... در یک اقدام انتحاری موهامو هم کوتاه کردم  از موهام خسته نشده بودم اما خیلی دلم میخواست از این مدل های جدید بزنم خودمو ببینم   که اینکارو کردم .و کمی تا قسمتی از خز شدن در امدم ..اما خز فعالیتم هنوز ادامه داره .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اوضاع دانشگاه با وجودی کارمندی مثل من باید خوب باشه ..یک مدتیه سر کار فشارهای زیادی بیشتر از نوع  عصبی  بهم وارد می شه سعی میکنم  به حداقل برسونمش .خیلی موثر بوده اما خیلی از فشارهای عصبی   که باعث بهم ریختگی اوضام می شه ناگزیر برام پیش می یاد .قبل از شروع سال تحصیلی رییس بزرک تو یک جلسه با کارمند ها از ماها خواست برخوردامون با دانشجوها بهتر کنیم سعی کنیم همش لبخند بزنیم با  مهربانی ..نه به خاطر تبلیغ برای دانشگاه بلکه برای خودتون و خیلی روی این موضوع  اصرار داشت و مدام بهمون تذکر میداد لبخند یادتون نره  و ما مدام لبخند میزدیم و هی  قربون صدقه بچه های مردم میرفتیم  با اینکه روزای ثبت نام و ابتدای سال خیلی شلوغتر و سخت تر از پارسال بود اما امسال خیلی کمتر از پارسال احساس خستگی کردم  واقعا این لبخند اولین تاثیرش روی خود ادمه .به نظر من هیچی مثل ارباب رجوع ادمو خسته نمیکنه ..تصور کنین من یک روز مجبور بودم با حداقل ۲۰۰ نفر برخورد داشته باشم  و حرف بزنم این از توانایی قبلی من خارج بود چون حتما اخرش خیلی اخمو وخسته بودم  اما امسال خیلی بهتر از قبل بود و حدم بیشتر شده بود تو اینروزا یکی از رییس های محترم که  اسمشو گذاشتیم دوست عزیزی و از الطاف و محبتهای مدام   مستفیظ می شیم هم  یکی از اون الطاف خیلی خیلی خاصشو که ادمو داغون میکنه نثارمون کرد که حسابی باعث بهم ریختگیم شد اما بقیه یکجورایی از دلم در اوردن از اونروز به بعد هم دیگه نه اون به من کار داره نه من به اون ..یک جورایی خیلی دریای اون اروم شده نمی دونم ارامش قبل طوفانه و این سکوتش در برابر من یعنی چی ..تقریبا هیچ کاری را دیگه به من نمی گه و خیلی از کارای حتی حوزه رییس منو داره به خودش تغییر میده ..یک جورایی به معاون مستقیم خودم  این موضوعوگفتم ..اما اونم گفت بعد اون اتفاق اون روی تو حساس شده از بس که هر کسی رسید گفت چرا این حرکتو در برابر خانم فلانی انجام دادی ؟؟ اونم حالا روی تو حساس شده ...فکر کنین من تو چه بدبختی گیر کردم ..یارو تو کاری که بهش مربوط نبوده دخالت کرده زیادی  هم حرف زده  .ادمو سکه یک پول کرده  حالا هم که   فهمیده اشتباه کرده میخواد یک جورایی دیگه منو تحویل نگیره !!!!!و منو خراب کنه...خدا  خودش بخیر کنه..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از کار که بگذریم  می رسم به  شما دوستای خوبم که با کامنت هاتون منو به موندن دعوت کردیم ..من هیچ وقت در اینجا را نمی بندم حتی اگر  سر شلوغ باشم. اینجا را بعد یک اتفاقی ساختم که همیشه یاداوریش برام تلخ و شیرینه .تلخ از لحاظ دلتنگی روزای داشتنش و شیرین از لحاظ دل کندن از یک ماجرا عبث و بیهوده .شیرینی برای اینکه نه اینکه  ول کن من نیست چون تقصیر خودمه که ادامه اش می دم .نمی گم دیگه ادامه نمی دم ..اما سعی کردم فراموش کنم .تو این ماجرا ۱۰۰ درصد خودم مقصرم .هر اتفاقی هم می افته خودمو مقصر میدونم و بس .خودم با وجدانم درگیرم.خیلی بده ادم اینهمه درگیر باشه یک جورای ........چیزی بیشتر نمیتونم بگم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میخوام روزای فعالیت زیاد را شروع کنم ٫پیش بسوی روزای جدید .....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در ضمن اون عکس من نیستم ..یک نفر مثل منه که صورت نگرانی داره !!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 11:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adatmikonimm&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>adatmikonimm</dc:creator>
<guid>http://adatmikonimm.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فردا بر میگردم</title>
<link>http://adatmikonimm.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>سلام یک مدت نیستم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم کی بر میگردم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم خیلی زود باشه شاید فردا !!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 14:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adatmikonimm&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>adatmikonimm</dc:creator>
<guid>http://adatmikonimm.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزانه</title>
<link>http://adatmikonimm.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>خیلی بده ادم وب لاگ داشته باشه و اینجوری سوت و کور باشه ..اما واقعا چه جذابیتی داره این خونه مجازی  من.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم اگر ارشیو وبلاگو  بخونید متوجه می شوید که من  همیشه سر شلوغم و  2 ساله که دیگه حسابی سر شلوغم .یعنی کارم طوریه که همیشه در حال دویدنم ..واقعا نفهمیدم تابستون چطور گذشت دلم واسه خودم می سوزه لطفا بقیه که اینجا را میخونن همه دلشون بسوزه . شاید فرجی شد .میگن دلسوزی همگانی فرج انی بهمراه داره .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر دلم می خواست امسال تابستون یک سفر خیلی خوب برم ..اما نشد .. امسال حسرت به دل شدم شدید عین بچه ها همش بهانه می گیرم میدونم هم هم دلیلش اینه که دلم یک مسافرت حسابی می خواست نه یک تابستون پر کار و خسته کننده !!!!!!!(واسه همین گفتم عین بچه ها )&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ضمن تو این مدت پام هم پیچ خورد الته این پیچ خوردگی من سابقه داره  بله ایندفعه هم عروس رفته بود لیز خوره که حسابی لیز خورد و اونجوری شد که باید می شد .  یکبار که  حس داشتم  جریان عروس رفته لیز بخوره را تعریف می کنم ... یک عکس از پام گرفتم نمیدونم چرا بلوتوث نمی شه تا بزارمش تو وب  ..ایندفعه کلی داروی خونگی هم به پام زده بودم خیلی با مزه بود ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 20:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adatmikonimm&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>adatmikonimm</dc:creator>
<guid>http://adatmikonimm.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>29 سالگیم </title>
<link>http://adatmikonimm.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>
&lt;img border=&quot;0&quot; src=&quot;http://pic80.picturetrail.com:80/VOL2104/8961501/22229587/372040835.jpg&quot; alt=&quot;Image Hosting by PictureTrail.com&quot; /&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آخرین تولد دهه بیست خیلی آروم برگزار شد ..به همین سادگی به همین خوشمزگی 29 ساله شدم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تولدم با اینکه از نظر ظاهری خیلی اروم نبود و حتی شلوغ هم بود  اما خیلی اروم برگزار شد یعنی به اهستگی 29 ساله شدم .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;جالب اینجاست که تولد خونه مادرم برگزار شد  و مادرم اصرار داشت به شوهرم بفهمونه  که من 29 ساله نشدم  ومن 28 سالمه  که دارم میرم تو 29 ...حالا هر چی هم براش توضیح میدیم بازم حرف خودشو می زنه که نه شوهرت داره سنتو زیاد میکنه ..اخرش برای اینکه مادرم ناراحت نشه گفتم چون شما مادرمی و صاحب اختیار حق با شما است ...نمی دونم چون دارم نزدیک 30 می شم و یا چون اخرین دهه بیست بود این تولدم به این آهستگی اما  خیلی مهم برام برگزار شد .. فکر میکنم حس تو دهه بیست بودن همون چیزیه که حس جوانی را زیاد میکنه .نه اینکه بگم 30 سالگی را دوست ندارم ..دوستش دارم و خیلی منتظرشم  یکی از دوستام که یک روزایی خیلی  برام عزیز بود و الان هم همچنان عزیز اما خیلی دوره ازم  می گفت 30 سالگی خانم ها خیلی خوبه  ..30 سالگی اوجه ..اوج تو همه چی ! . خودم هم همین حسو دارم حس می کنم خیلی کامل می شم .. ا 30 سالگی زرگ می شم میخوام تو این اخرین سال دهه بیست جوری باشم درست مثل بیست ساله ها ...امسال به جای یک دونه کیک 2 تا کیک داشتم برادر همسر گرامی  که امسال  مشهد بودن  و در تولدم  شرکت داشتن  برام  کادو کیک هم گرفته بود طفلیکها فک میکردن ما کیک بهشون نمی دیم   و جالب این جا است که شمع هم گرفته بود اما   نه شمع 29  لکه شمع 28.خانمش بهش گفته بود فک کنم نازنین  29 سالش باشه ..اونم گفته نه بابا تازه ما زیاد هم گرفتیم 25 سالش بیشتر نیست   ..اونم گفته والا 8 ساله که ازدواج کرده  ؟چظوری تو حساب می کنی   من نمیدونم ؟؟(جاری جونم  حسودی کرده حالا برادر شوهرم منو جوان می بینه !!!!!)رومی مامان هم روز تولد روی کارت  اسم خوشو نوشته  چند تا خط کشید و با یک اب نبات پاستیلی بهم تقدیم کرد ..در ضمن قول یک نقاشی را هم داده که تاکنون واصل نشده ..لحظه فوت کردن شمع هم دخترم بهش بر خورد که چرا من یک بچه دیگر را کنار خودم نشوندم و حق اینکارو نداشتم   چون خودم از خودم دختر دارم چه احتیاجه   یک دختر دیگر را کنارم بنشونم و تا اخر شب با مامانش قهر بود و عشوه می امد ......&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;زندگی جریان عادی خودشو داره.دارم درس میخونم  اگر اتفاق تازه ای افتاد می نویسم .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تو دانشگاه با اینکه تابستونه اما شلوغه ساعت کاری شده  9 تا 14 اما همچنان من بیشتر می مونم چون کارام زیاده .کمی هم بی نظم  هستم و این شلوغی ها عواقب همون بی نظمیه .دکارسیون اتاقمونو هم دارن عوض می کنن ما حسابی درگیریم ..&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پی نوشت برای خودم :&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به نتیجه خوبی رسیدی همینو ادامه بده .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خدایا بابت همه لطف و مهربونی اینروزات ممنونم .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یادم بمونه همسر گرامی واسه اینکه تولدم مشهد باشه ماموریت نرفت .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2009 13:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adatmikonimm&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>adatmikonimm</dc:creator>
<guid>http://adatmikonimm.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>nlp</title>
<link>http://adatmikonimm.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img border=&quot;0&quot; alt=&quot;Image Hosting by PictureTrail.com&quot; src=&quot;http://pic80.picturetrail.com:80/VOL2104/8961501/22229587/370330649.jpg&quot; /&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.iran-nlp.com/&quot;&gt;10روزی اینجا بودم .کلاسهای موفقیت موسسه موعود ...&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تاثیر گذار بود تلنگری بر داشته ها و اگاهی ها .مرور اصول زندگی که فراموش کرده بودم یا نمی دونستم .یاد گرفتن وعده هایی که خداوند بهمون داده و اینقدر من بهشون بی توجه بودم .شناخت درونم اونجوری که هستم نه اونجوری که نشون میدم ...و تاثیر ارتباطم با خدا .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کلاسهای خیلی خوبیه ببد نیست همه ماها به خاطر خودمون و داشته هامون اینجور کلاسها را بریم .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آشنایی من با این کلاس و این استاد و شرکت در این دوره  فقط فقط به واسطه و توصیه و تشویقهای رییس بزرگ دانشگاه(محل کارم ) بود .خدایی خیلی رییس ماهی دارم که به اینجور مسایل اهمیت می ده .خودش تو زمستون برای کارمندها یک دوره در یک دانشگاه دیگر گذاشته بود اما اونموقع من فرصتشو نداشتم  که برم  یکبار دیگر تو دانشگاه خودمون یک جلسه فشرده از اینجور کلاسها فقط من باب آشنایی گداشته بود و سی دی های این کلاسها را بهمون داده بود و همیشه تشویق میکرد که در دوره هاش شرکت کنیم .البته نه اینکه الان خیلی فرصت داشتم (تابستون مشهد همیشه شلوغه و پر مهمون )با تمام مشغله مهمونداری و داشتن یک همسر خیلی فعال که غیر از کارهای معمول کلی کار تایپ و ترجمه ر درساشو رو دستت میزاره  کلی وقت هم کم دارم .خودم وقتی به برنامم نگاه میکنم خندم می گیره از اینهمه تعجیل در شرکت در این دوزه کلاس.  اما اینبار به واسطه بردن یکی از دوستام به این کلاسها و آشنا کردن اون و اینکه اون تنها نباشه به توصیه مادرش که ازم خواهش کرد توفیق اجباری و خیلی خوبی نصیب من شد ..&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خدایا از اینکه این فرصت حضور در این کلاسها را بهم دادی ممنونم . فرصت اینکه خودمو بشناسم و آگاهی ها نسبت به همه چیز بیشتر کنم فرصت اینکه یاد بگیرم درست و با ارامش زندگی کنم فرصت اینکه معنی خیلی چیزها را بدونم و اینکه خیلی مطالبی که یادم رفته را دوباره یادم بیاد   ممنونم خدای مهربون .معلومه که هنوز خیلی دوستم داری که بهم فرصت دادی   ... کرور کرور شکر &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تمام کلاس یک طرف اون اذان زیبا که هیچ وقت اینقدر برام دلنشین نبود  و اون نماز مغرب جماعت تو محوطه باغ موسسه موعود یک طرف ..خیلی خیلی با صفا بود.دوست داشتم تمام نماز غذاها عمرمو اونجا بخونم .....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تو این ماه اخیر با اینهمه فشار که روی همه بود رفتن به این دوره مثل معجزه بود .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امیدوارم بتونم این درونم را که رفتارای غلطش طبق عادت  مثل بتن  ارمه سفت شده با تغییرات خوب از روی اگاهیها تغییر مثبت بدم و فقط فقط بنده خوبی باشم تا زندگی کنم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;راستی درس همسر گرامی این ترم به پایان رسید و ما یک نفس راحت کشیدیم  فقط پایان نامه مونده که اونم ابشالله تمام می شه .&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 24 Jul 2009 20:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adatmikonimm&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>adatmikonimm</dc:creator>
<guid>http://adatmikonimm.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسماعیل فصیح  عزیز یا جلال اریان ؟</title>
<link>http://adatmikonimm.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>
&lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84_%D9%81%D8%B5%DB%8C%D8%AD&quot;&gt;نویسنده مورد علاقه من و خیلی های دیگر  .&lt;/a&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یکی از پر کارترین و کم حاشیه ترین نویسنده ادبیات این سالها  &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.ibna.ir/vdcefz8e.jh8nvi9bbj.html&quot;&gt;اسماعیل فصیح رفت&lt;/a&gt; .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نویسنده ای که بر خلاف تیراژ بالای کتابهایش اما بجز یکبار اونم سال 72 که با مجله کلک مصاحبه کرد  دیگر  گفتگو نکرد .نویسنده ای که بیشتر به نوشتن  در انزوا پرداخت .... حس غریبی بود وقتی خبر در گذشتشو از بی بی سی شنیدم .اول فکر کردم اشتباه میشنوم اما نه خودش بود به همون سادگی و وقاری که همیشه بود .خیلی دوست داشتم ببینمش .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اسماعیل فصیح ...چه شب  و رور هایی  را با کتابهاش داشتم و دارم .چند بار شراب خام را خونده باشم خوبه /چه انس الفتی با شخصیتهای داستانش که  اغلب یکی بود  دارم  داستانهای تلخ اما واقعی و اجتماعی .عجیب بود تلخی داستانهایش هم برام جالب بود ..تلخی روزهای سخت .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; ثریا در اغما و زمستان 62 .. داستان جاوید و درد سیاوش . و اخرینش تلخکام ....&lt;/p&gt;روحش شاد و جاودان باد .&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خدایا اینروزا چه بر سرمون می یاد .کلی از هموطنانمون تو هواپیما سقوط کردن .اما نصف روز هم  عزا عمومی اعلام نشد ..یعنی 168 نفر ادم هیچی نبودن . چرا این هواپیماها داره تو این مملکت که اخر تکنولوزی استفاده می شه  تا کی ؟؟؟؟؟. تا کی باید بعد حادثه مدیریت بحران تشکیل بشه  دارم از اینهمه دروغ و ریا خفه می شم .چرا اینقدر جون ادمها تو این م م ل ک ت ناچیزه ..به همین سادگی بعد یک دقیقه و سی ثانیه همه هموطنانمون رفتن .خدایا خانوادهاشون چی حالی دارن !!&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دعا میکنم پرورگار زودتر خیر این امور را برایمان روشن کند .امین بلند &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt; &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 18 Jul 2009 20:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adatmikonimm&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>adatmikonimm</dc:creator>
<guid>http://adatmikonimm.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به همین سادگی </title>
<link>http://adatmikonimm.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;Image Hosting by PictureTrail.com&quot; src=&quot;http://pic80.picturetrail.com:80/VOL2104/8961501/22229587/369508252.jpg&quot; border=0&gt; 
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;با یکسال تاخیر فیلم به همین سادگی را دیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;به همین سادگی یک سال از فیلمی که میتونستم زودتر ببینم گذشتم .&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;نمیدونم چه حس نزدیکی نسبت به شخصیت اول فیلم  دارم یک جور حس مشترک.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;هیچ شباهتی هم خدا را شکر نه تو زندگی نه تو نوع نگاه به زندگی نه همسر نه بچه -نسبت به ابن شخصیت فیلم ندارم . که بگم حالا همذات پنداری میکنم  یا طرف زندگیش مثل منه واسه همین خوشم می یاد . نه اصلا اینجوری نبود  .من نه شاعرم نه زن سنتی که داره روشنفکر می شه  نه خانه دار نه مضطرب روزای زندگی  با اینحال  حس نزدیکی داشتم   .شاید چون  درمورد دل شمغولیهای یک زن بود  حس مشترک بوجود امد .خیلی از فیلم خوشم امد . همسر گرامی وقتی دید برای بار ۲ دارم نگاه میکنم گفت چی تو این فیلم دیدی که داری نگاش می کنی ؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;البته لطفا قبل از دیدن فیلم نقدشو نخونین .&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;یادم باشه اینروزا چه حالی داشتم .حس برگشت از یک سفر /سفر پنهان از همه و حتی خودم .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 14 Jul 2009 12:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adatmikonimm&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>adatmikonimm</dc:creator>
<guid>http://adatmikonimm.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهانه</title>
<link>http://adatmikonimm.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;img border=&quot;0&quot; alt=&quot;Image Hosting by PictureTrail.com&quot; src=&quot;http://pic80.picturetrail.com:80/VOL2104/8961501/22229587/368710399.jpg&quot; /&gt;
&lt;
p&gt;&lt;br /&gt;
&lt;p&gt;نه با کسی قهرم .نه خسته شدم نه بی حوصله فقط فقط خیلی خیلی سر شلوغم خودم هم از اینکه اینجا سوت و کور شده ناراحتم .این خونه مجازی من .راستش خیلی از دوستای قدیمی هم دیگه نیستن . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;زودتر خوب می شم و می یام از همیشه بهتر از همیشه فعالتر الان تقریبا فکرم و دهنم به همون درهم برهمی و حجم عکس با لا است .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چون ما ب ی ش م اری م &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 12:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=adatmikonimm&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>adatmikonimm</dc:creator>
<guid>http://adatmikonimm.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
