تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker عادت می کنیم

شقایق

Image Hosting by PictureTrail.com

 

عکس  بالامنظره روبروی خونه ما در روز جمعه گدشته هستش  البته عکس کمی کوچیک شده بعلت اینکه کس و کسانی تو عکس بودن ..خیال نکنین من در دشت زندگی میکنم !خیر بلکه روبروی خونه ما (نه نزدیک کوهیم )در روی زمینهای خالی گلهای زیبا روییده و این بواسطه بهار زیبایی است که امسال داشتیم .نمی دونم به این گلها میگن شقایق یا گل وحشی هر چی هست پس تا وقتی اینها هست زندگی باید کرد .

تا حالا شده دلتون برای یک خاطره خیلی پیش و پا افتاده تنگ بشه البته  تنگی دل برای من عادی چون همیشه دلتنگم اما ۲ روزه تو کف یک خاطرم دلم برای حال و هوای اون روزا با همه موقعیتش و ادماش اونجوری تنگ شده ..۸ یا ۹ سال پیش بود نامزدی یکی از دوستام بود خونشون خیلی شلوغ پلوغ بود من و یکی ازدوستام خونه اون دوستم که نامزدیش بود  بودیم شب وقتی همه رفتن جای خواب برای ما ۳ تا دخمل که عروس هم جزوشون بود  یک اتاق شاید ۶ متری بود که توش یک تخت و یک رگال جالباسی بزرگ و کمد و کیف و چمدان و.... دیگه بود تکلیف اون دوست تازه عروسم که مشخص بود چون خیلی خسته بود خیلی هم تو احساسات عروسی بود خانم بعد تعویض لباس با همون سر و صورت رفت رو تخت و فیلم نامزدی را تو دوربین هندی کم همانطور که لم داده بود بی توجه به ما نگاه میکرد و قربون صدقه همسر گرامیش میرفت  .من موندم و اون دوستم  با خستگی فراوان چند روز گذشته تو نامزدی که دیگه نه فامیل عروس بودیم دیگه خودمونو کشتیم از بس  رقصیدیم .خلاصه با هزار بدبختی جا باز کردیم حالا از شدت خستگی نا نداریم و بدتر از همه اینکه نامزدی تو موعد امتحانات ترم تابستانی بود  مجبوریم صبح زودم پا شیم چون از شانسمون همون صبح دوستم امتحان داشت   حالا نه تو تهران بلکه ابهر (اونجا درس میخوند و از اونجاییکه بهش قول داده بودم باهاش برم  سر قولم موندم و تازه به برادرامون هم گفتیم فلان ساعت آزادی باشن تا با هم بریم .خلاصه یک بالشتم پیدا کردیم تو اون جای تنگ و تار با اعمال شاقه خوابیدم کله صبح که ساعت زنگ زد که بلند شیم اون دوستم برای چند ثانیه بلند شد تا ساعتو خاموش کنه  که من مثل وحشی ها لط بس جام تنگ بود و ناراحت  بالشتو از زیر سرش کشیدم و خوابیدم نمی دونم تو اون لحظه حاضر بودم هر کاری بکنم اما بالش مال خودم باشه همیشه دوستم از یاداوری این خاطره کلی میخنده ...حالا بماند که با چه حالی بلند شدیم با چه قیافی رفتیم آزادی حالا هر چی منتظریم اونا برسن اونا دیر امدن و چون عجله داشتیم به امتحان نمی رسیدیم تلفن ردیم بهشون گفتیم ما میریم شما بیان خودتون (جو گیر شدیم )  غافل از اینکه ما به پشتیبانی اونا می خواستیم ماشین بگیرم و حرام از یک قرون پول(همه پولا را روز قبلش تو اراشگاه .حروم کرده بودیم و گفتیم حالا فردا از اونا پول میگیریم اما از بس عجله داشتیم این موضوع یادمون رفته بود   (کار عجله ای ) وسط راه یادمون افتاد که ای دل غافل  پولنداریم ما حالا یارو شاگرد از اول اتوبوس داره می یاد و کرایه ها را میگیره . حالا موندیم وسط اتوبان چه بکنیم  فک کنین ۲ تا دختر که بهم میافتن در این مواقع چه میکنن  بله درست حدس زدین فقط می خنددیدم نمیدونستیم به یارو چی بگیم مگه باور می کمنه اون شکل و قیافه .....فقط هم میخندیدم  که یکهو نمیدونم من بودم یا دوستم که تو کیفشو نگاه کرد به امید اینکه شاید یک جایی پول داشته باشه (حالا فک نکنین خیلی مستاصل بودیم ها همه این مراحل با غش کردن از خنده بود  )شاگرد داشت برای گرفتن کرایه نزدیک می شد یکهو دیدم بله کلی از پولای شاباش که شب قبل  به دوست  عروس خانوممون داده بودن  اون طفلکم  به ما داده بود  براش نگه داریم ما هم انداخته بودیم تو کیف تا بهش بدیم صبح زود امده بودیم بیرون اونم که خواب بود  و گرنه حتما وسط اتوبان پیادمون کرده بود   خدا به دادمون رسید  حالا فک کنین مرده بودیم از خنده که با پولای شاباش اون دوستم ما پول  کرایه اتوبوس دادیم  دوستم میگفت ن؟؟میدونستم اینهمه پول داریم  ؟؟؟؟ و من دلم برای اون خنده ها اون روزا و اونهمه بی دغدغگی تنگیده شدید .. و می دونم یک روزی دلم برای اینروزای هم می تنگه شدید

روزای مادر بودن .روزای حس اینکه یک دختر ۵ ساله داری که هر کاری که میکنی تقلید میکنه ؟؟

چند روز قبل بهم میگه من ازت خیلی انتظار دارم منو نا امید نکن !!!!!

کارام تو اداره خیلی زیاده تازه فهمیدم سیستم ندارم.میخوام رویه را در کار عوض کنم .نمی دونم از کجا شروع کنم اما میخوام خیلی تغییر ایجاد کنم .این حس اینکه میترسم را باید از خودم دور کنم .

امتحانات ارشد هم که به سلامتی تمام شد .یکی از بهتذین دوستام امتحان داشت شاید این روزا خاطره ابهر واسه این بود که بازم برای ارشد رفت ابهر امتحان بده ..از الان منتظر امدنش هستم اخه قراره هفته دیگه برای یک دوره کلاس بیاد مشهد .نمیدونم دوریشو چه جوری تحمل میکنم اما از اینکه داره می یاد خیلی خوشحالم .

فیس بوک خیلی معرکه است خیلی دوستش دارم حس خوب با هم بودن را داره .حس یک جور مجازی خانوادگی.یک پیوستگی بین دوتای قدیمی که همدیگرو مثل شاخه درخت پیدا می کنن .

تا بعد .

!! نوشته شده توسط نازنین | 23:43 | 88/02/21

بازم دیر رسیدم!

Image Hosting by PictureTrail.com

 

سفر اداری ۲ روزه.

دنیا امدن نی نی بهترین دوستم.

عوض شدن روند فارغ التحصیلی و کلی کار اضافی سر من ریختن .

و  خودم همچنان گیج منگولی هستم .

این انیتا خوشگل بدجوری دلمو برده دلم یک نوزاد میخواد که هی بغلش کنم و نگاش کنم.

هوا اینروزها کولاک کرده .تو این بهار ادم دلش میخواد هی بره بیرون اما ما نه بیرون میریم. فقط داریم برای این ماشینها پول خرج میکنیم.نوش جون ماشینها .خدا را شکر خرج دوا درمون ندادیم

خیلی دوست داشتم برای دنیای امدن نی نی دوستم باشم هفته قبلش خواب دیدم تو اسانسور گیر کردم .همانروز که دوستمو بردن بیمارستان ساعت ۱۲.۳۵ با من تماس گرفتن که بیام خودمو برسونمو بنده ساعت ۱۲ موبایل تو ماشین گذاشتم و رفتم استخر و ساعت ۸ شب مراجعت کردم امدم تو ماشین  تو ماشین موبایل برداشتم دیدم ۲۸ میس کال از طرف دوستم و فک وفامیلش بهم شده . یک قامیل دنبال من میگشتن شصتم خبر دار شد الهه زایمان کرده زنگ زدم به مامان دوستم گفت بله خاله جون نی نی ساعت ۳ دنیا امد و الان کنار مامانش خوابیده .کجا بودی ؟؟.هم خوشحال بودم هم ناراحت که چرا نرسیدم .خوابم تعبیر شد  تا بیمارستان پرواز کردم .حالا ترافیک بود شداد .ساعت ۱۰ رسیدم بیمارستان وقتی قسمت نباشه باشی اینجوری می شه .تو عمرم ۸ ساعت تو استخر نبودم  اما اینبار بودم .حال کردین .فرداشم رفتم ۲ روز ماموریت !!!!

!! نوشته شده توسط نازنین | 12:47 | 88/02/14

همکار از نوع خواهر همسر

هفته قبل کمی در دادن حقوقهای ما تاخیر پیش آمده بود .همکاری داریم که در واقع مدیر گروه یکی از رشته ها است و تو این موقعیت پول لازم.۳ روز قبل اینکه موعد پرداخت حقوقها باشه اون دنبال پول بود و از حقوقها می پرسید یعنی تا روز ۲۳ که موعد پرداخت حقوق بود حداقل ۳ بار با من حرف زده بود و ۳ یا ۴ بار با همکار که توی اتاق منه و همینقدر هم با بچه های مالی ......

روز ۲۳ شد و حقوقها پرداخت نشد ...تاخیر از طرف مدیریت بوده و حسابداری چک ها را کشیده بوده ..مثلا فکر کنید رییس نیامده وقتی امده چک امضا نکرده ..روز بعدش رفته جلسه ..وقتی برگشته  ذوباره وقت اداری تمام شده   خلاصه یک طوری شد که افتاد به ۲۵  در این مدت این همکارمون اول صبح به من زنگ می زد و اول سوالات بی ربط می پرسید سوالات  می گفتم خب اقای مهندس اصل ماجرا اینکه از حقبوق فعلا خبری نیست .بعد از من هم  با همکارم بعدش با بچه های مالی بعدش با ریسس بالاتر و یعنی از اول تا اخر مجموعه با ایشون حرف میزدن در اینمورد  خلاصه.....تا پس از پیگیریهای مفصل فهمید چک امضا شده  و رفته دست کار پرداز .

خلاصه کارپرداز محترم  اونروز بعلت طرح ترافیک حال نمیکرده اونورا بره ...و اینم شد یک روز دیگه روی تاخیر ..

دیگه اقای مهندس دنبال  کار پرداز بود مشغول زیر اب زنی .....

شانسش  فردا صبحش توی چک هم اشکالی وجود داشته  و دوباره کار پرداز مجبور می شه برگرده اینم شد یک روز دیگه

و اقای مهندس عصبانی عصبانی و ناراحت و نالان ....در اینکه اون به این پول نیازداشت شکی نیست همه ما نیاز داشتیم اما روشش اصلا مناسب شخصیت و رفتار یک مدیر گروه نبود حالا جالب  اینجا بود  تو این جریان می خواست دنبال مقصر بگرده و تقصیر ها همه را انداخته بود سر  بخش مالی ..حالا رییس بخش مالی  هم خواهر شوهر گرامی منه ..البته ایشون خبر نداره و فکر کنین هر روز که زنگ می زد و از مالی شکایت میکرد من باید چه عکس العملی میداشتم .همانروزی که توی بانک برای چک اشکال بوجود امد  دیگه طاقتش طاق شده بود خیلی نگران و ناراحت امد تو دفتر من دفتر من کنار بخش حسابداری  صندلی روبروی من نشست و بعد  سلام و احوالپرسی شروع به گلایه و شکایت کرد  منم طبق معمول گوش میکردم خب عکس العمل دیگه ای نمیتونستم نشون بدم  اقای مهندس طوری نشسته بود که نمی دید کی وارد اتاق می شه وواما جوری بلند صحبت میکرد  که حتما بقیه افراد اتاقهای دیگه هم بشنون ....خواهر شوهر گرامی هم که صدای شکایت بلند ایشون را شنید و دیده اونم  کوتاه نمی یاد امده دم اتاق ...حالا منو داشته باشید که باید چه عکس العملی نشون می دادم ؟؟؟خواهر شوهر گرامی خیلی عصبانی  در حالیکه داشت به حرفهای ایشون  گوش می داد حالا من هر چی به روبرو مستقیم نگاه میکنم  که این اقای مهندس بفهمه کسی پشت سرشه اما اون انگار نه انگار همینجوری داره شکایت میکنه اونم از مالی ..منم دیدم اینجوری نمی شه که  گفتم اقای مهندس خانم فلانی و با دست اشاره کردم به پشت سرشون و .................

خودم مونده بودم باید جی کار میکردم ؟؟؟ تصدیق میکردم طرفداری میکردم توضیح میدادم و یا فقط خودمو از اون مخمصه نجات میدادم ..تا حالا تو همچین موقعیتی نبودم ! قبل این جریانات هر وقت میخواست از بچه های مالی بد بگه براش یک جوری توضیح میدادم که نه تقصیر اونا نیست اما تو اون شرایط زبونم بند امده بود .همکار دیگم که میدونست نسبت من و رییس مالی چیه  خنداش گرفته بود و  یواشکی گفت خشم خواهر شوهر !!!!و آیا من دچار خشم خواهر شوهر می شوم ؟؟؟؟من و خواهر شوهرم رابطه خیلی خوبی با هم داریم اون تو کارش موفق  از من موفقتر منم تو کارم موفق .اون دلش میخواد همه پیشرفت کنن و این  همون خصیصشه که تونستم باهاش یک جا کار کنم و گرنه واقعا کار کردن افراد نزدیک اونم از نوع فامیل در یکجا مشکله ..البته خدا اخر عاقبتمونه به خیر کنه ! بگین انشاا....

دیروز داشتم رانندگی میکردم دچار یک حس غریبی شدم  هوا خیلی سرد بود بخاری ماشینم روشن بود  دستام یخ کرده بود به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت 7:30 بعداظهره .اما درختا همه سبزن یعنی حس زمستونه نیست و هوا کاملا روشنه اخه تو زمستون ساعت 5 هوا تاریکه وووخیلی حس عجیبی بود جا الخالق ادم تو 5 اردیبهشت چه چیزا که نمی بینه !!!!!هوای سرد  ساعت ۷ شب اسمون کاملا روشن بهاری!

اما هوا  خیلی گوگولی شده .اما از شانس خوبمون ما تو این مدت هوای خوب تا یک پارک معمولی هم نتونستیم بریم .نمیدونم تو سال جدید هنوز حس کار جدی ندارم  در ضمن نگران هم هستم ؟خوبه همش دلم برای لحظه هام می سوخت ؟  همسر گرامی که اینروزا مضاعف سر شلوغه و یا در سفر یا تا دیروقت مشغول کار ..شاید هم حس افسردگی دارم؟خیلی هم فراموشکار شدم  2 هفته است روز کلاس نقاشی دخملی یادم میره همش فک میکنم باید یک کاری بکنم اما هر چی فک میکنم یادم نمییاد بعد 2 روز یادم می یاد ای بابا  شنبه عصر که هی می گفتم چی یادم رفته چی یادم رفته ؟؟ کلاس رومی بوده حالا این اتفاق طی 2 هفته افتاد .قراره برم دنبال دوستم بهش میگم بیا دم در وایستا  بعدش میرم دم خونه مامان پشت در منتظر  می مونم هی حرص میخورم ای بابا خوبه به مامانم زنگ زدم بیا دم در و بعد پیاده می شم در میزنم مامان چرا نمی یای پایین ؟؟مامان میگه مگه قرار کجا بریم ؟؟بعد یادم میافته  ای بابا قرار بود برم دنبال دوستم !!!!!! میرم دفتر کار  تو کیفم میگردم می بینم کلید اتاقم را نیاوردم !!میرم تو اتاقم کامپیوتر روشن مکینم پس وورد ورود یادم نیمیاد  کلی فک میکنم یادم یمیاد اونو میزنم  رمز ورود به برنامه و این ماجرا ادامه دارد ؟به نظرتون  چه بیماری گرفتم ؟؟؟

هفته  پیش تولد دخمل مامان بود .مثل هر سال مراسم تولد  برگزار شد اما اینبار قرتی خانم دوستان خودشو دعوت کرده بود خیلی خیلی بهشون خوش گذشت ..از صبحش حس غریبی داشتم  وقتی داشتم حمامش می کردم وقتی موهشو درست میکردم وقتی ناخناش لاک میزدم  و قتی بدن سبزشو لوسیون می مالیدم حس میکردم این همون نی نی  دوکیلو هشصد گرمی منه که الان شده 5 ساله ...همش بغضم میگرفت از اونجاییکه خیلی احساساتی هستم از بغضم تعجب نکردم اما نمی دونم این بغض چی بود؟حس مادرای عروس داشتم خدا روز عروسی رومینا رحم کنه فک کنم سیل بیاد از بس اشک بریزم .از شانسم هم دخملی دارم خیلی خیلی مستقل که ارزو به دل موندم پشت سرم گریه کنه !!!!!

چند روز پیش یک اس ام اسی بدستم رسید در مورد روز خاطره ها  و اینکه ازت میخواست بهترین خاطره را از دوستتون بگین منم برای چند تا از دوستام این اس ام اس را فرستادم .خوشحالم که همه اولین خاطرشون از من این بود دختری شاد و سر زنده ......بعضی از دوستام که جواب ندادن  باشه  شاید خاطره ای از من نداشتن !

 

 

!! نوشته شده توسط نازنین | 0:3 | 88/02/07

RSS