روز اخر کاری سال برای من
برای امدن امروز کلی لحظه شماری کردم .کلی مثل بچه ها شمردم چند تا بخوابم بیدار بشم می شه ۲۷ اسفند که بالاخره صبح ۲۷ اسفند سر ۶ صبح مثل فنر از جام پریدم ....
و امروز رور اخر کاری برای من در سال ۸۷ خواهد بود .اخی سال ۸۷ خیلی زود گذشتی حس امروز را خیلی دوست دارم .حس قب از ۱۵ روز تعطیلی .
بودن در دانشگاه باعث شده گذشت زمان خیلی احساس نکنم نمیدونم چون اینجا محیط پویا است این حسو دارم اما امسال خیلی خیلی خیلی زود گذشت ...اما سال خوبی بود مهمتر از همه این بود که همومون سلامت بودیم از عملکرد خودم در امسال بیشتر تو بخش مالی خیلی راضی بودم حسابی خانم شده بودم ....
امروز قراره رومینا را هم با خودم ببرم سر کار چه شود ؟؟؟پارسال هم روز اخر کار رومی مامانو بردم .اخه مهد ها تعطیله ......
توی این گیر دار مهمون خیلی عزیزی هم برام اومده یک دوست عزیز که ۸ سال ندیدمش یعنی قبل از ازدواج . البته این دوست ۳ سال از من بزرگتره . یادمه همیشه برای هم کلی نامه می نویشتیم چون تو ۲ تا شهر دیگه هم زندگی می کردیم خلاصه دوران طلایی و شیرینی داشتیم همیشه شمال برای من یاداور اونه تو این ۸ سال به خاطر اتفاقات متفاوت فقط از طریق تل با هم ارتباط داشتیم ..خیلی مهربونه خیلی ماهه و خیلی با معرفت .شبای قبل تا ۲ نصفه شب با هم بیدار بودیم و حرف می زدیم .
قیافه دوستم هنوز همون شیطونی قدیمی داره .با اینکه دگه خیلی خانمانه شده موهای رنگ روشن .ابروهای تاتو و ارایش اما هنوز همون نفیسه شیطون با اون خنده های بلند .که الان مامان یک پسر ۸ ساله است ....بهش هم اصلا نمی یاد . دوستم تا منو دید تقریبا روم راه رفت ..بهم گفت تو چرا این شکلی شدی؟؟؟؟ چرا اینقدر ابروهات کالفته ..موهات چرا تیره است ؟؟چرا اینقدر لاغر شدی ؟؟؟ فهمیدم گدر این سالها سلیقه دوستم را هم کلی تغییر داده ![]()
برنامه مسافرت هم با کلی تغییر جور شد .
امسال سال خوبی در دنیای وب لاگ بود البته که خیلی از قدیمی ها دیگه نبودن اما دوستای جدید هم لطفی تازه برای خونه من داشتن ...وجود اینجا شده مثل دلگرمی برای من ..خیلی دوسش دارم ..ارزو مکنم سال خیلی خوبی سر شار از سلامتی در انتظار همگی باشه ...
.امسال سال گاو هستش به این وب لاگ سر بزنید و اطلاعات خیلی خوبی را در مورد ویژیگی های سال در مورد خودتو ن بگیرید .
این نوشته ها در صبح سه شنبه ۲۷ اسفند ۸۷ ساعت ۶:۳۰در اشپز خانه در حالیکه داشتم صبحانه روم و ناهار امادی میکردم تایپ شده .....در ضمن سرخی تو از من زردی من از تو امشبتن ..جشن چهارشنبه سوری مبارک .
تا سال بعد ![]()
ماهی قرمز
تو این ماراتن اخر سالی همه جا این شکلیه ...نه؟؟خیابون مخصوصا هر جا چشم می اندازی از این ماهی ناز مظلوم خوشگل می بینی .
فرق بین این اخر سال و اونورش چیه که اینهمه مردم می دون .امروز داشتم به اینروزای اخر سالی فک میکردم از ۲۵ تا ۲۹ اسفند خدای اینروزای اخر سالی خیلی طفلکین ...هیچ کسی بهشون اهمیت نمیده .همش می گیم ۱ فروردین ....
اخر سال را همیشه دوست داشتم نمی دونم به خاطر تعطیلاته که حس خوبی دارم یا به خاط هوای عید ...این قبلشو یعنی هفته مونده به عید از خودش بیشتر دوست دارم ...کلا من اینجوریم شاید بگم قبل هر تعطیلی یا جشن یا اتفاق خوب را بیشتر از خودش دوست دارم مثلا من پنجشنبه را بیشتر تر از جمعه دوست دارم حتی اینروزا چون یکی از ریسسهای چهارشنبه ها نمی یاد ۴ شنبه را بیشتر دوست دارم ..یک کم خلم نه؟؟؟ ..اما اینجوریه ...
ما هم مثل هر سال اما دیرتر از هر سال تصمیم کبری گرفتیم خانه تکانی چند ریشتری انجام بدهیم .از اونجاییکه خیلی بی حوصله ایم اما دلمان هم نمی اید که انجام ندهیم نمیدونم این دیگر چه جور عذاب وجدانه که گریبانگیر ما شده حالا از ۱ تا ۱۳ هم مسافرتم ( فعلا به درخواست دخملی که بزرگ شده و دیگه اتاقش راضیش نمی کنه اتاق ایشونو عوض کردیم . ایشون رفتن تو اتاق کار .اتاق کار امد تو اتاق فسسقلی ایشون هنوز البته کلی عروسک به در دیوار اویزونه بردر خرسی روی دیوار کشیده شده پرده گل مگولی داره خود نمایی میکنه اما حرکت اصلی انجام شد خدای من با این فسقلی که تو ۵ سالگی اینهمه دستور میده چه بکنم ... ..ایشالله بقیه موارد خونه تکونی هم انجام می شه ...امینننننننننننن.
امسال دخمل ما هفت سین شناس شده از ۱۵ اسفندسفره چیده ؟پدر ماهی بیچاره را دراورده امسال به بدبخت میگه شبا باید روز بخوابی و گرنه صبح نمی تونی بری مهد ..بهش می گم شما از کجا میدونی اون نخوابیده ..می گه من از تکوناش می فهمم ...بچمون خیلی فهمیده شده ...
با احتساب امروز فقط ۵ روز کاری دیگه مونده تا اخر سال یعنی ۵ بار دیگه که بلند بسیم .بقول بچه ها ..من که واقعا به استراحت نیاز دارم خیلی قاطی کردم ..دقت کارام هم آ
یک ماه درگیر این کمیسیون موارد خاص هستم ..یکی دیگه درس نخونده ۲ ترم مشروط شده من باید حرص بخورم ناله گوش کنم ..در دل خانواده گوش کنم مقررات رعایت کنم سریع باشم با دقت باشم ..هر کاری میکنم این کمیسیون استان یک ایرادی می گیره ..یک روز می گه تو این فرم ..یک روز دیگه می گه نه نه توی اون فرم ..یک روز روی یک فرم میزنه محرمانه ..میدم دانشجوپر می کنه براشون میفرستم زنگ می زنن اه خانم فلانی چرا دادین این فرم را دانشجو پر کنه؟مگر نددین نو.شته روش محرمانه ؟(همه اینها را با لحن طلبکارانه )من :با تعجب فرم می یارم جلوم نگاش می کنم می بینم بالای مشخصات فردی نوشته امضا دانشجو تاریخ ونام و نام خانوادگی ............بهش می گم اقای فلانی پس چرا جای امضا گذاشتین اگر میخواستین محرمانه باشه ؟/؟؟ می گه شما چند سال اونجا دارین کار میکنین ؟؟؟ چه ربطی داره من نمی دونم ..........تو این گیر ویر میرم تویاتاق ریسم باهاش حرف بزنم اون رییس که چهارشنبه ها نمی یاد بدون مقدمه با لبخند مسخره میگه روی کاپشنتون پر چم انگلیس داره ..منم هاج و واج نگاش می کنم )من سویشرت تنم بود از ترسم مقنعه گنده هم روش بوده یک لحظه رفته کنار .....
با احتساب امروز فقط ۵ روز کاری دیگه مونده تا اخر سال امروز فهمیدم خدای خیلی قاط زدمو واقعا به استراحت نیاز دارم دقت کارام هم آمده پایین .یک هفته است دارم برای استانداری یک اماری تهیه میکنم کلی جدول اکسل کشیدم۲ نفر مامور امار کرد...امروز که اماده شده بالای سر تایپیست ایستاده بودم که پرینت بگیره با دقت نگاه کردم میبینم ای دل غافل اون ستون بالا را نخوندم اون ستون بالا تمام دیتاها را عوض میکنه ...از دست خودم خیلی کفری شدم واسه همین برای اینکه بیشتر کارای اونروز را خراب نکنم پاس گرفتم امدم خونه در واقع به خودم جایزه دادم .
قرار بود با پسر خاله اینامون عید بریم همدان ..پسر خاله عزیز پزشکه .یکهویی به سفر حج عمره دعوت می شه و دعوت را لبیک میگوید و برنامه ما بهم مخورد ..قبول باشه عزیزم ....
طی یک تصمیم انتحاری با همسر گرامی البته همه تصمیم ها چون همسر گرامی خیلی سر شلوغه و در سفر های متمادی بسر می بره تلفنی انجام شده تصمیم یک سفر دیگه به جای دیگر گرفتیم ..حالا شاید جور شد ...
خانم پسر خالمون ناراحته می گه بیان ما با هم بریم ..خیلی دلم سوخت که اون نمی تونه بیاد اما تقصیر من چیه شوهر خودش زد برنامه را بهم زد .....
۲ هفته پیش درست روزی که موهامو رنگ کردم فرداش قرار بود با یک سری از دوستان بریم کوه ...)اصرار دوستان ) از اونجاییکه یک کم حس مریضی داشتیم خیلی هم مایل نبودیم بریم همین شد که یک جوری افتادم تو خونه که تقریبا ۲۴ ساعت بیهوش بودم .تا حالا ۲ بار اینجوری شدم ..نمیدونم منو چشم زدن خیلی خوشگل کرده بودم
)(اما تو ارایشگاه غیر من و اون دوستم که با هم بودیم کسی هم نبود ) هنوز اثار مریضی در من هست بترتیب تمام اعضا خانواده را هم الوده کردیم .
اخر سال خوبی داشته باشید .
ویروس حاملگی-baby year
آخرین ماه سال 87 آغاز شد .خیلی وقت بود میخواستم در مورد یکی از ویژیگی های امسال که به نظرم امده بنویسم .امسال با همه موضوعات عجیب و غریب و فراز نشیبی داشت مخصوصا این اوضاع اقتصادی که گریبانگیر همه شد یک موضوع قابل توجه دیگه ای هم داشت که کشف من نیست البته و فک کنم همه می دونن ...یک کم دور برتون خوب نگاه کنین متوجه می شید .
امسال سال baby year بود . چرا اینو می گم چون دلیل دارم . چون در هر خانواده ای که هر 20 سال یک بار زاد و ولد انجام می شد امسال حداقل یک خانم حامله وجود داره . تو محل کارمون که مجموع 3 تا خانم کار می کنیم یک نفر حامله است .بین فامیل که خیلی هم فامیل بزرگی نیستیم 2 تا خانم حامله هستن . بین 2 تا ازدوستای خیلی صمیمی 1 نفر حامله است .تو کلاس موسیقی که خودم میرم بین 5 نفر که 3 تا اقا هستن و 2 تا خانم یکی حامله است .میری کلاس نقاشی تو کلاس 4 نفره 1 نفر حامله است .. دخترتو می بری کلاس موسیقی بین 4 تا مامان یک نفر بارداره ... تو دنیای مجازی نت خدایی یک امار از این وب لاگها که مامانا برای نی نی ها می نویسن که می گیری می بینی کلی وب لاگ روزانه اضافه می شه . حتی تو این دنیا دوستانی که از قبل می شناختی خبر باردار شدنشو می شنوی ..تو دنیای وب لاگی 3 تا از دوستام باردارن...دوستم همونی که خودش بارداره می گه تو شرکتشون 4 تا خانم حامله دیگه هم هست یک روز حساب کرده بود بین دوستان و آشنایان خبر حاملگی 17 نفر شنیده ....پس امسال واقعا سال baby year هستش ... بقول یکی از دو.ستان ویروس حاملگی پخش شده . یک نگاهی به دور بریاتون بکننی شما هم به امار جالبی می رسین .والا برای من که هیچ وقت اینهمه مامان در یک زمان وجود نداشت .میگن هر چند سال اینجوری می شه .
ایشالله که همه نی نی ها سالم و سلامت دنیا بیان .
اولین نی نی که منتظرشیم پسره که فروردین دنیا می یاد .(پسر پسر خالم )
دومین نی نی گلو عزیز دل خاله که دخمله و اردیبهشت دنیا می یاد مثل رومینا ایشالله . این دوستم که برای هم مثل خواهریم وقتی رومی دنیا امد می گفت باورم نمی شه این بچه تو باشه حالا منم همین احساسو براش دارم با اینکه الان دیگه خیلی شبیه مامانها شده اما تصور اینکه مامان باشه برام عجیبه و اینکه من چه حسی به نی نی دارم از الان که خیلی دوستش دارم چند روز پیش تو خونشون کفشاشو دیدم دلم ضعف رفت از خوشحالی ...تازه این نی نی اسم هم داره آنیتا خوشگل .
سومین نی نی که هنور نمیدونیم چیه تو مرداد دنیا می یاد . اون بچه دختر خاله کوچیکمه البته ۳ ماه از من کوچیکتره .
و اما رومینا از بس اینروزا مامان اینجوری می بینیه داغ دلش تازه شده و یاد خواهر و برادر نداشتش افتاده منم که چند ساله بچه را سر کار گذاشتم و یکبار وقتی ناراحت امد پیشم بهم گفت که فلانی بهش پز داده (پسر دختر خالم)گفته تو دل مامانش نی نی و تو دل مامان تو نیست و بچه دپرس روحی شده بود! منم از روش خوب تربیتی استفاده کردم واسه اینکه دلش نشکنه گفتم مامان جون نگران نباش تو دل من هم نی نی هست .این شد که خیال پردازی بچه را ما ریشه گذاشتیم تا حدی که دیگه براشون اسم انتخاب کرده بعضی وقتا می گه درشون بیار بعضی وقتا که حوصله نداره می گه نه درشون نیار و خلاصه ما 2 ساله با این بچه های خیالی رومینا برنامه داریم اسمهای گوناگونی هم انتخاب کرده مثل روناک .رهام .ارمینا .بردیا و......باهاشون حرف می زنه .باهوشن دعوا میکنه حتی حرف خصوصی هم میزنه و در مواقعی هم که لازمه وقتی می بینه کسی از خواهر یا برادرش می گه اونم کم نمی یاره و حسابی از روناک و رهام تعریف می کنه هر کی ندونه فک میکنه من 3 تا نی نی دارم . حالا که اینروزا اینهمه مامان حامله می بینه می گه ای بابا مامان این روناک و رهام بیچاره مردن تو دل تو درشون بیار گیده .....کی اینا دنیا می یان ؟...منم میگم میان ایشالله مامان جون وقت گل نی البته . به من میگه مامان دنیاشون بیار من خودم کاراشونو میکنم فقط تو مواظب باش این دو تا دست به کتابهای من نزنن .خیلی مسیولیت سنگینی به من داده شده . خودم از اینکه بچم رفته سر کار ناراحتم اما فک نمیکردم اون دروغ کوچولو اینهمه خیال پردازی در بین داشته باشه اعتراف میکنم اشتباه کردم .بالاخره هم اب پاکی را دارم کم کم رو دستش می ریزم که خیلی امید به امدن روناک ورهام نداشته باشه البته کم کم یکهو نمی شه خیال پردازی را شکوند ..دارم یک کاری می کنم خودش کم کم از مشکلات امدن یک نی نی دیگه باخبر بشه و خودش بی خیال خیالش بشه .
عکس بالا عوارض پحش ویروس حاملگی در خانواده ماست ... خدا را شکر عوارض این ویروس به همین جا ختم شد .دخترمون دیگه طاقت نیاورد تا صبر کنه نی نی ها سال ۸۸ دنیا بیان از من هم که بچه نا امید شده بود و می دونست مامانش حا لا حالاها قصد دراوردن روناک و رهام نداره .ویروس تو خونه راه نمی ده ..مجبور شدیم تو این وفور عروسک باز هم به عرئسک متوسل بشیم .نی نی از نوع اینکه گریه می کنه راستکی . شیر میخوره راستکی .غدای مخصوص می خوره راستکی پمپرز می شه راستکی به قول رومینا و غیره میکنه راستکی.... بازم به قول رومینا ..کم غیره کردن راستکی نی نی دیدم که اینم روش باید ببینیم .... تا خواسته نی نی داشتن رومینا خانم بعد چند وقت انشالله به سر انجام برسه .اینروزا مشغول خرید کفش برای نی نی تازه دنیا امده .سرتاسری سایر صفر و پمپرز سایر صفر هستم در ضمن عصرا برای انجام امور از قبیل خرید .کلاس و مهمونی با کالسکه بچه میریم...![]()
پی نوشت :امروز فهمیدم که خیلی دوستم داری .مرسی بابت اینهمه مهربونیت.احساس میکنم یک چیز تو زندگیم کم داشتم اونم نشناختم تو بود .میخوام تمام فرصتهای از دست رفتمو جبران کنم .


