تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker عادت می کنیم

روزانه

بعد اون پست غمگین باید از همه کساییکه امدن اینجا را خوندن و ناراحت شدن  واقعا معذرت بخوام و از همه به خاطر هموپیغامهای زیباشون که خیلی ها  خصوصی و غیر خصوصی بود  تشکر کنم.دلم نمیخواست  از این دلتنگی همیشگیاینجا بنویسم  همانطور که چند ساله دارمش و ننوشتم اما دیدم این  دلتنگی های که منو مجبوور میکنه یکی در میان تو نوشته هام ازشون نام ببرم دارند رنگ و بوی مشکوکی میگیرین و چرا این وب لاگم که مثل خودم داره می شه نتونه ازش بگه .یک جورایی حس دینی بود به دوستانی که می یان اینجا را میخونن و خیلی وقتها هم سردر گمم .از همه بابت محبتشون ممنونم.

روزای امتحانی دوباره اغاز شده از سال قبل تا حالا من تو این دانشگاه یک روز اروم نداشتم .همش کار و کار وکار .یا انتخاب واحها است بعدش حذف و ضافه ..نظام وظیفه ...تکمیل ظرفیت (امسال که با این گند کنکور پدرمون در آمد ) بعدشم امتحانات ....منم که همیشه علاوه بر همه این موارد روتین که کارمونه جلسات مختلف ..کمیسیون موارد خاص و دانشجویان سنواتی و ..... از بدشانسی همکارات هم ۲ تا پسر جوان که دلت میخواد از بی خیالیشون فریاد بزنی .تو داری حرص میخوری برای عقب موند کارها  اونا دارن صبحانه میخورن ...

  و پیوست مامانی این پست ..از وقتی وبلاگ رومینا را راه اندازی کردم کمتر ازش اینجا مینویسم چون شک دارم دیگه در اینده ادرس اینجا را بهش بدم یا نه اما این مطلبو واسه اینکه واس خودم خیلی لذت بخش بود و بیشتر یک حس بود مینویسم تا یادم بمونه کی این احساسو در مورد دخترم پیدا کردم .و حالا میخوام مثل یک مامان  پز دخملمو بدم  ....تو تعطیلات هفته پیش بنده بالاخره بعد یک سال  و اندی بنده عروس نمونه  خودمو خجالت دادم و به دیدن خانواده همسر گرامی رفتم ..نرفتم نه از سر دلخوری و یا چیز دیگه نبود خدایی هر دفعه یک موردی پیش می امد و نمی شد بریم  و واقعا از وقتی امدم دانشگاه خیلی  درگیرم و مرخصی هم کم دارم هم راحت نمی دن درثانی این مدت مادر همسرم بیشتر از همیشه خودش می امد و مهم مسیله دبدار بود که انجام می شد  ..خلاصه تصمیم گرفتیم این ۲ روز بریم سفر  .مامان خودم هم همرامون آمد (با کلی اصرار ) و اینجوری شد  که تو ماشین مامانم جلو نشسته بود .همسر گرامی رانندگی میکرد  و من و رومینا عقب ماشین نشستیم  . (حدودا ۶ ساعت البته با ترافیک جاده بیشتر )و حالا  پز مامانی  .از اونجاییکه همیشه من رانندگی میکنم و نی نی مامان پشت ماشینه و کمتر پیش می یاد من با نی نی پشت بشینم در واقعا اصلا پیش نمی یاد  چون همیشه من کار دارم و تو ماشین هم سعی میکنم حواسم به رانندگی باشه  .ایندفعه تمام مدتی که ما دوتایی پشت بودیم و تنها بودیم تقریبا   همش با همدیگه حرف میزدیم در وقعا پچ پچ میکردیم و کلی میخندیدیم . کلی خوراکی خوردیم  بازی کردیم .خوابیدیم و حسابی حال کردیم ...باورم نمی شد اینی که کنارمه و داره در گوشم پچ پچ میکنه دخترمه .همسر گرامی میگفت شما دو تا اون پشت چی میگین ؟؟و ما دوتایی میخندیدیم .حس خیلی خیلی خیلی خوبی داشت از اینکه نی نی مامان بزرگ شده . و من دارم با نی نی حرف میزنم مثل دو تا دوست . دخمل من هم حسابی بزرگ شده ..رومینا مامان این مدت ابله مرغون  هم گرفت اما طفلکم خیلی صبور بود .چند روز پیش از مامانم سراغ البوم عکس بچگی منو میگیره من از اون البوم هایی دارم که توش از شجره نامه را نوشتن  وتاریخهای مختف داره .(مادر و پدرم خیلی با حوصله بودن و شاید جرقه عشق عکس بودن من از اونجا شروع شد ).رومینا همشونو با دقت نگاه کرده بهم میگه مامان من دلم برای اونروز که دنیا امده بودی و من نبودم می سوزه ...(منظورش اینه که دلم میخواست اونروزا باشم ).

یک چند وقتیه یکی از بهترین دوستام که مثل خواهرمه دچار سردرگمیه  .سردرگمی به خاطر مسایل ریز و درشتی که براش پیش می یاد .شرایط و اتفاقاتی که با اینکه میخواد به بهترین سو راهنماییش کنه اما اون چیزی نمی شه که باید بشه و معکوس جواب میده  . با خودم میگم شاید صلاح در این معکوس جواب دادنهاست جز این نمیتونه باشه ..اما سخته شرایط براش اینقدر پیچیده شده که من با اینکه ازش دورم دچار سردرگمی شدم .واسه هیچ سوالی که می پرسه جواب ندارم خیلی سخته که ادم نتونه کاری برای کسی بکنه و حتی نتونه به  سوالاتش جواب بده حس میکنمحرف زدن هم اون باری که از  روی دوشش باید برداره بر نمیداره . کاش هنوز حرف زدن با همدیگه براش مفید باشه .نمی دونم چی کار میتونم بکنم که حداقل کاری باشه برای اون تو این شرایط .اینکه کنارش نیستم  بیشترین تاثیر برام داره نمیدونم مصلحت اینهمه دوری برای من چیه اینهمه تنهایی برای ما ..خدایا  هزار بار شکرت ازت میخوام کمکش کنی .و کمکمون کنی با اینکه کیلومترها از هم دوریم مثل الان و همیشه دلامون با هم باشه .

اگنس  مهربونم خیلی دوستت دارم بین اینهمه تنهایی و روزای غمناکی که داشتم تو این شهر غریب    تنها کسی که بدون  هیچ چشمداشتی اول می یاد پیشم تویی  عزیزیم شاید اگر من خواهر هم داشتم آیا به سرعت امدن تو می تونست بیام پیشم چقدر  زود بعد فهمیدن اینکه رومی ابله مرغونه آمدی  خیلی برام ارزشمندی  .اینکه داری میری از پیشم دوباره این حسو در من زنده کرده که سعی کنم خیلی با کسی نزدیک نشم چون به هر کسی نزدیک شدم و بهم عادت کردیم مجبور شد بره یا من برم .کاش اونروز اخر تو دفتر کار با هم دعوا کرده بودیم نه ؟؟؟

!! نوشته شده توسط نازنین | 21:49 | 87/10/27

خواهری تنها

و این یادداشتهای یک خواهر تنها و دلگرفته است که به دلگرفتگی هم متاسفانه عادت کرده  شاید عادت نکرده مجبوره بگه عادت کردم .

امروز ۷ ساله که نیستی  ۷ ساله که صدام نکردی .۷ ساله که نگفتی نازی .۷ ساله که باهام حرف نزدی۷ ساله که ندیدمت .۷ ساله که صداتو نشنیدم . ۷ ساله که خاطراتتو دارم رقم میزنم. ۷ ساله که باهات دعوا نکردم ۷. ساله که زندگی کردم اما بدون تو  .۷ ساله که من برادر ندارم.۷ ساله که همیشه تو همه جمعها هر کسی از خواهر یا برادرش میگه من لبخندزورکی  میزنم  انگار نشنیدم و در پاسخ این سوال مجبورم بگم اره داشته ام اما الان ندارم و اخرشم بدبختانه باید بگم  متاسفانه .............. و همه برام تاسف بخورن  و یک لحظه ای دلسوز بشن که آخی چی بر سر این خانواده آمده  .چقدر خوبه که کسی اینجا منو کامل نمی شناسه .چقدرم بده که هیچ کسی نمیتونه درکم کنه. چقدر خوبه که مجبور نیستم تاسف بخورم. چقدر بده که مجبورم تحمل کنم .چقدر بده که تو اموزش کار میکنم شناسنامه همه دستمه هر متولد ۱۳۶۰ منو به یاد تو میاندازه که اگر بودی الان کجا بودی ؟الان تو چه وضعیتی بوده ؟ آیا ازد.اج کرده بودی ایا درست تمام شده ب.د ؟ آیا ؟ آیا؟ آیا ؟   ....چقدر بده که همزاد پنداری میکنم و تصویر سازی دارم ... دارم  خفه می شم .......

میدونی تو این هفت سال با اینهمه خاطرات  شنیداری .گفتاری و . گاهیی تصویری  چه کشیدم اصلا میدونی خاطرات رقم زدن چه می کنه با ادم ....میدونی تو این هفت سال یک اهنگ بدون یاد تو گوش نکردم .میدونی دیگه اهنگ قدیمی نمی تونم بدون یاد  تو گوش کنم . میدونی اصلا هیچ کاری بدون خاطره تو نمیتونم انجام بدم    .چون همش  فکر میکنم اگر بودی چی میکردی ؟؟؟.خاطرات خوش  فقط حسرت اینکه تو نیستی را برام داره ...........یادته اونروزای اخر  وقتی تو ماشین  مثل همیشه  میرفتیم دانشگاه بهم گفتی تو که داری ازدواج میکنی و سال دیگه می ری ؟ امامن این راه دانشگاهوو  باید تنها بیام و برم و من خندیدم و بهت گفتم ای بابا اینهمه سال با خواهرت امدی  و رفتی بزار یک کم تنها باشی؟ که کاش نمیگفتم نمی دونستم تنهایی و جدایی خواهر و برادر خیلی سخته انگار تو میدونستی خیلی سخته .تو که تحمل دوری منو اینجوری نداشتی چه جوری منو گذاشتی و رفتی بی انصاف ؟ من که فقط میخواستم از شهرت برم تو که دنیاتو عوض کردی  ؟یک کاری کردی دست هیچ کسی بهت نرسه .

اینهمه گلایه را نمیدونم به تو میکنم یا اون خدایی که تو را برده پیش خودش .....ناشکری نیست دلتنگی خدا جون ...

دیشب تو جاده  به پنجره تکیه دادم  و اشکای یواشکیمو پاک میکنم و به این فکر میکردم که حتی نمی تونم اینروزا با یک شاخه گل پیشت بیام و خودمو از وجودت پر کنم.قدر من تنهام    کاش می تونستم به جای اینکه تو جاده مشهد باشم تو جاده  مسیر تو باشم  تو این شهر غریب  که امام رضا توش هست  ما از همه  غریبتریم  . به این فکر میکردم که چقدر من از  نبود وجود تو  تنهام  اینقدر تنها اینکه چطوری اینجوری همه را گذاشتی رفتی  من و مامان که از ترسمون اینروزا به هم نگاه هم نمیکنیم  که مبادا دوباره بقضمون بشکنه ..تنهایی مادر ودختر هم عالمی است بس غمگین ....... که موسیقی تو گوشم به این آهنگ رسید ..مطمین بودم که شنیدن این اهنگ تو این لحظه  اتفاقی نیست بلکه حرفی است از طرف تو که هیچ وقت نمیخواستی من غصه بخورم  و همیشه میگفتی  نازی کی  اذیتت کرده؟ ..رضا حالا  بهت می گم که نبود تو اذیتم میکنه ؟حالا کجایی که به حسابش برسی ؟کجاییکه ببینی خواهرت چقدر عوض شده ...... و اما اهنگ

ماه من غصه نخور ! زندگی جزر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره


ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن
همه که پرترک مثل تو و من نمی شن

ماه من غصه نخور ، مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا می شه کسی روی حرفش بمونه

ماه من غصه نخور گریه پناه آدماست
تر و تازه موندن گل ، مال اشک شبنماست

ماه من غصه نخور ، زندگی خوب داره و زشت
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

ماه من غصه نخور ، پنجرمون بازه هنوز
باغچمون غرق گلای ناز و عاشقه هنوز

ماه من غصه نخور ، باز داره فصل سیب می شه
می دونم گاهی آدم تو وطنش هم غریب می شه

ماه من غصه نخور ، ماه ها که تب نمی کنن
ماه ها که از آدما کمک طلب نمی کنن

ماه من غصه نخور ، شمعدونیا صورتین
دلایی که عاشقن چون بشکنن قیمتین

ماه من غصه نخور ، سبک می شی بارون میاد
توی عاشقی باید نترسید از کم و زیاد

ماه من غصه نخور ، خاطره هامون کودکن
توی این قصه دلا یه وقتایی عروسکن

ماه من غصه نخور ، بازی زمین خوردن داره
کار دنیا همیشه تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور ، گلا میان عیادتت
به نتیجه می رسه آخر یه روز عبادتت

ماه من غصه نخور ، خیلیا تنهان مثل تو
خیلیا با زخمای عاشقی آشنان مثل تو

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه

ماه من غصه نخور خیلی ها تنهان مثل تو
خیلی ها با زخم های زندگی آشنان مثل
تو

 

رضا  عزیزم یادت جاودان .

!! نوشته شده توسط نازنین | 11:12 | 87/10/19

مامان و دختر.یلدا

قرار بود ۲ دی برم سفر و ۶ برگردم پیش واز خاله جونم که از مکه بر می گشت .اما بعلت انتخاب واحد ها که شروع شده مرخصی بهم ندادن . نمیدونم چرا از شگرد در عمل انجام شده استفاده نکردم ..اینکه یکهویی نرم سر کار و بگم مریضم  اینجوری خیلی بهتره ..تا محترمانه تقاضای مرخصی بکنی..اما وقتی تقاضا بدی و رد بشه و نری سر کار خیلی ضایع است ... خلاصه ما موندیم  در شهر مقدس و بلیط هامونم پس دادیم و بسی پولدار شدیم .

مامانم و دخترم رفتن  الان علاوه بر دلتنگی نی نی که دارم و سعی میکنم وقتمو بیشتر سر کار باشم .دلتنگی نرفتنم .حسرت دیدن همه فامیلم .دلتنگی برای مهمونیهایی که میتونستم برم و نرفتم به جز خودم همه فک و فامیل دارن ریسمو فحش باران میکنن .

حالا تو این گیر دار اولین یلدا بود که تنها بودیم  و مامانم نبود ..از اونجاییکه تنها بودیم ۲ تا یلدا رفتیم از جمعه یلدا ما شروع شد تا یک شنبه .اما وقتی مامان نباشه دوست ندارم .

چون خیلی مامانیم اینروزا دلم واسه مامان خیلی تنگ شده .مامانها همه خوبن همه ماهن از خود گذشتن .مهربونن .و.....هزار تا خوبی دیگه که همشون مامان من داره .اما مامان بجز اینها یک بامزگی خاص داره که همیشه کلی از دستش می خندی  یک جورایی ادبت میکنه که کف میکنی .هنوز با اینکه الان مامانم اما از اینهمه شگرد مامانم و اینکه هنوز فکر میکنه من بچم باید ادبم کنه متعجبم و خوشحال.....مثلا

از اونجاییکه مدیر ساختمونه هر کس وارد مجتمع می شه خوب مورد الطاف و مهربانیهای مادرانه قرار میگیره و با اولین نفری که آشنا بشه و کمک بگیره  مامان خانم  منه ..... تازگیها یک همسایه جدید برای مادرم اینا اومده بود یک زن و شوهر جوان ....خانم جوان یک روز برای تشکر بابت لطف و مهربانی مامان  عصر امده بود خونه مامان و شیرینی هم اورده بود ...منم اونجا بودم و داشتم با رومینا موسیقی تمرین میکردم و صداشون را هم می شنیدم .

مکالمه خانمه با  مامانم : خانم فلانی  شما که تو این ساختمونی من خیلی خیالم راحته .و حدس بزنین حرفهایی در همین ردیف.در ضمن این خانم و شوهرش هر دو لیسانس حقوق و یک دفتر اسناد  رسمی دارن .

مامانم :خواهش میکنم ....

خانمه:  بعد کلی حرف  یکهو رو به مامان  بصورت یک پیشنهاد  که انگار میخواد لطفشو برسونه  .من عصرا بعضی وقتا قلیون درست میکنم  شما هم دوست دارید که براتون بیارم .

مامان من که اصلا اهل این حرفا نیست با ناراحتی که تو صحبتش معلوم بود  نخیر من که نیستم اصلا  شما  هم خیلی جوونی  حیف نیست   اما این نازنین چرا اهلشه واسش بیار .

من

من رو به مامان  :مامان من اهلشم ؟..من کجا اهلشم ؟

مامان رو به من  :بله که هستی ..هر کسی یک بار قلیون بکشه دیگه معتاد می شه . فرقی نداره یک بار با چند بار .

من :مامان

مامان :مامان نداره ....حقیقته قبول کن

من : ساکت

بعد که مهمونش رفت به مامان میگم ..مامان اخه مردم بچشون هر چی هست لاپوشونی می کنن هیچی نمی گن ..شما ما یکبار تو رستوران قلیون کشیدیم میگی من معتاد شدم و این حرفا ..اخه این چه حرفیه من کلی خجالت کشیدم .

مامان :اخه ندارهو من از دستی می خواستم تو خجالت بکشی . من به مردم کاری ندارم  باید ابروتو می بردم تا دیگه از این غلطا نکنی فک نکنی بزرگ شدی   هر کاری دلت خواست می تونی بکنی نه از این حرفا نداریم  ..من :موفق شدی  مامان جون چون خیلی خجالت کشیدم  ...

به تازگی مامانم داره میره کلاس یوگا ..می خواد منم تمریناتشو اجرا کنم .

مامان رو به من :نازنین تو از خواب بلند می شی اول کجا میری ؟

من :میرم دستشویی

مامان :واقعا که  منظورم این نبود .بعدش کجا میری ؟

من:آشپز خونه میرم دنبال کار و بارام .

مامان :واقعا که !

من :خب مامان  جان کجا باید برم  اول صبحی .

مامان :از این به بعد اول می ری جلوی آیینه به خودت سلام می کنی لبخند میزنی وآرزوی شروع روز خوب را میکنی بعدشم خودتو بغل میکنی  تا اینکه حس خوبی بهت دست بده .بعدش حالا میخوای برو دستشویی

من : خودمو بغل کنم .....

نمی شه برم دستشویی تو همون ایینه دستشویی ارزوی روز خوب بکنم ..بهتره ها !!!!!

اینم ماجرهای مامانم با من .تازگیها به من میگه رانندگیت افتضاح شده .خیلی خلاف میکنی ..خیلی وقتا که با من می شینه به یک پلیسی چیزی که می رسیم میخواد منو به عنوان متخلف معرفی بکنه !!!.

اینم ماجراهی من و مامان که تمامی نداره.دلم واسه مامان و رومینا خیلی تنگیده اینقدر که دیگه تا فردا نمی تونم صبر کنم .دختر خاله هام برام عکسای رومی  تو مسافرت و مهمونیهایی که داره میره را فرستادن .کلی حسرت خوردم که چرا من نباید اونجا باشم .هر بار که با دختر خاله هام صحبت کردن همه گفتن جات خیلی خیلی خیلی خالیه .یعنی واقعا جای من اینقدر خالیه .خدا راش کر میکنم بابت امدن خاله جونم از مکه .همه میگن خیلی روحیه اش بهتره و حسابی لذت برده .(البته دستشم شکسته )

عکس بالا رومینا خانم در شب یلدا بدون مامان .به اون که بد نمیگذره .

دختر خاله هام  عکسای روز به روز  رومینا را واسم ای میل میکنن . که مامانش خیلی دلتنگ نشه و اگر هم می شه ببینتش  .حالا دیگه دخترمون ازمون دور شده باید عکساشو با ای میل ببنیم فکر نمیکردم اینقدر زود مستقل بشی عزیزم . .مرسی سحر مرسی بنفشه که به یاد من هستین . شماها بهترین دختر خاله های روی زمین هستین میدونستین ؟؟ 

 

!! نوشته شده توسط نازنین | 13:55 | 87/10/08

RSS