تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker عادت می کنیم

1 تا 3 و گاهی 4

Image Hosting by PictureTrail.com  

 

۱.وجود یک دوست خوب که دیرز عصر  با یک دسته گل زیبا ی نرگس می یاد دیدنت  .منی   که زانوی غم بغل گرفتم و از شدت حال بد بی اختیار توانمو از دست دادم و مثل مریضها افتادم.

۲.پشتیبانی  همسر گرامی که خیلی اینروزا هوامو داره .(البته  اعتراف میکنم  همیشه تو روزای سختی هوامو داشتی )

 ۳.و گوش کردن به حرفهای مادر که مثل یک سنگ صبور به تمامی در و دلت گوش می ده .و بهت می گه نگران نباش من هستم .

و  ۴ ........................................امروز صبح دیدن این برف زیبا .قشنگ .

و نتیجه  شماره ۱ تا ۳ این شد  که تمام فشارها و روزای بدی که تو این هفته داشتمو  مصمم فراموش کنم .  و به خودم بگم با وجود این ادمها که دوربرتن نگران چی هستی وبتونم تمام اون ادمهایی که به ناحق  دار زیر اب میزنن را تحمل کنم و خودم باشم  هر چه باداباد  من از شماره ۱ تا ۳ را دارم    پس اونها و وجود همچین ادمهایی مهم نیست .دوستتون دارم همتونو که اینقدر به فکر منین . ارزو میکنم قدرت و توانایی اینو داشته باشم که بتونم منم تکیه گاه شماها باشم .

من غمگین نیستم.

ناراحت  هم دیگه نیستم  من تمام تلاش خودمو میکنم .امیدوارم تو ۲۸ سالگی درس عبرت باشه برام که رودست نخورم  و خیلی اعتماد نکنم .آیا موفق می شوم ؟

!! نوشته شده توسط نازنین | 10:51 | 87/09/26

برف و گیلاس ایا رابطه ای دارد

سلام

اولین برف  سال ۸۷ هم امروز بارید.برای رومی مامان که مدام از من می پرسه مامان برف کی می اد  و من براش توضیح میدم به زودی و باز می پرسه مامان گیلاسا کی در می یاد؟؟ و من در تعجبم بچم برف دوست داره یا تابستونو چرا هر دو تا سوال با هم میکنه !!!!! حالا  جواب واسه رومی عجول اینم برف مامانی . وقتی دیدم دونه های برف داره می ریزه مثل مامانهای لوس به مهد زنگ زدم خواستم رومی بیادپای تلفن و خبر برف را بهش دادم . امیدوار بودم نپرسه گیلاسای کی در می اد اما بلافاصله پرسید مامان گیلاسای کی میاد پس ؟؟من که رابطه بین گیلاس و برف را درک نکردم اگر شما درک کردین یا فهمیدن خبر بهم بدین .

من خوبم و دارم روزمرگی میکنم .خیلی وقتها تو ذهنم چیزایی مینویسم که بیام اینجا بنویسم اما در حد ذهنم می مونه کاش یک دستگاهی اختراع بشه برای ثبت لحظات تو ذهن احتمالا اونجوری کلی نویسنده خیلی ماهر کشف می شد چون احساسات ذهن ادمها خیلی واقعی تر از نوشتهاشونو و خیلی معدود کسایی هستن که بتونن نوشته هاشون هم  قوی باشه که حداقل من جزوشون نیستم .

یادتونه تو چند تا پست قبل  در مورد یکی از همکارام نوشتم که تنها بود و یک شب  برام در و دل کرد  و من سعی کردم حرفی نزنم اما موقعی که اون داشت حرف میزد من اینقدر تحت تاثیر حرفاش و ناراحتیش قرار گرفتم که پا به پای اون اشک ریختم و  غیر لعنت کردن مسبب های اینکار ته دلم براش دعا کردم  که زودتر از تنهایی در بیاد . وحالا خبر جدید اینکه همسرش از عسلویه برگشت یک کار بهتر همین نزدیکای مشهد  براش پیدا شده اونم البته پروژه است.همکارام میگه  خدا فک کنم دلش به گریه های تو سوخت اینکار در همین نزدیکی براش  جور شد  من که دارم چند سال گریه میکنم  هیچ افاقه نکرده .بهش می گم نه تو اه و ناله ها را کردی من کاتالیزور بود . به نتیجه رسیدم گریه های من برای خودم هیچ تاثیری نداره اما واسه دیگران انگار اینجور نیست اگر کسب و کارم خوب پیش نرفت از این روش هم میتونم استفاده ای بکنم .خدا را هزار بار شکر امیدوارم همکارم قدر این نعمت را بدونه.چون باز از دیروز ناسپاسیش سر یک موضوع دیگه شروع شده  بهم میگه نمی شه یک کم دیگه از ته دل برام  واسه این موضوع اشک بریزی .میگم ببین دیگه یک کاری نکن خدا همینم ازت بگیره برو خوش باش  دیگه اون موضوع حل می شه ...

هفته پیش با یک دوست خیلی عزیزی که آشنا شدن باهاش خودش ماجرایی زیبایی است و مصداق کامل کلمه  اتفاقی است .)تو یک سفر قطار حدود ۴ سال پیش و از ۴ سال قبل تا الان ما فقط از طریق اس ام اس با هم ارتباط داشتیم )اما بعد ۴ سال   این ماه طلسم شکست و با هم قرار گذاشتیم یکبار رفتیم کافی شاپ که اوندفعه رومی باهامون بود و حسابی استادمون کرد  و هفته پیش رفتیم ناهار با هم بیرون بعد از کار .بودن با این دوستم که انگار سالهاست همدیگر را  می شناسیم و همصحبتی باهاش کلی منو از حال و هوای روزمرگی اینروزام در آورد.خیلی جالبه یک نفر ۴ سال ارتباطتو باهاش حفظ کنی .یک مصلحتی در نگه داشتن این رشته بوده حتمی .

وقتی تازه ازدواج کرده بودم خوب به واسطه ازدواج من نقشهایی فامیلی دیگری را هم نصیبم می شد مثل نقش زن دایی و زن عمو ..خودم همیشه از شنیدن اسم زن عمو یا حتی زندایی حس یک خانم مسن حداقل ۴۵ ساله /  کمی چاق/مادر بچه /خانه دار و ... تصور داشتم همون قیافه زن عمو های خودم جلوی نظرم بود و نفهمیدم که ای دل غافل منم شدم زن عمو .اما نه از اون زن عمو ها.یک بار تو یک جمعی خونه برادر شوهرم بودیم و دوستهای جاریم دعوت بودن برادرزاده شوهرم  که یک پسره ۱۵ یا ۱۶ ساله هست کمی تا قسمتی شیطونه و  همیشه دلش می خواد ادمو اذیت کنه  همه منو به اسم صدا می زدن یکبار تو یک مهمونی همون  جمعی که قبل گفتم از اونور سالن منو صدا میکرد با عنوان زن عمو ...زن عمو .خب قبلا همه منو با اسم +جان صدا میزدن برای همین اسم زن عمو برام نا اشنا بود .منم بی خیال اصلا جواب نمی دادم نه اینکه نخوام جوابشو بدم اصلاتصور نمیکردم که که زن عموش منم . انگار ایشون چندین بار صدا زد و بنده بی توجهی به کارم ادامه میدادم  تا کنار دستیم  که از دوستان بود بهم گفت انگار احسان آقا با شماست!!! ..من با تعجب گفتم من !!!!۱..گفت بله دیگه ..زن عموش شمایین  ..خلاصه کلی همه خندیدن و حتی خودم که بنده هنوز حس اینو نگرفتم اصلا دلم نمیخواست زن عمو باشم .نمیدونم خوشم نمی امد .. بعد اینکه مادر شدم همیشه سعی کرد با رومینا که حرف میزنم اخرش بگم مامان تو اونم منو مامان صدا کنه خب تقریبا موفق شدم و اون منو همیشه مامان نازنین صدا میکنه .چند وقته نمیدونم تحت تاثیر چی منو نازنین صدا میکنه بعضی وقتا ازم می پرسه دوست داری چی صدات کنم ؟و من جواب می دم مامان و اون باز میگه نازنین و یا نازی ...دیروز تو ماشین نشسته بود از پشت یک هو صدا زد خوشگله ...من با تعجب ~~~با کی هستی مامان ؟  رومینا :با توام دیگه از این به بعد نازی خوشگله صدات میکنم .......

و اما از هر چه بگذریم از این سریال  LOST  که کشت منو و شاید جمعی دیگر از محتادهای گرامی مثل من به قول کورال را نمی شه  بگذریم   . دیگه تقریبا هفته ای دوبار خوابشو می بینم حتی وقتهایی که بهش فکر نمیکنم .....کی فصل ۵  این سریال می یاد  و کی ما میتونیم ببینیم ایا ؟؟.

این مارکو ابروی ادمو می بره ...آیا را از تلفظات مارکو غرض گرفتم !!!!

آیا درست بود تو ابروی منو می بردی ؟

!! نوشته شده توسط نازنین | 14:3 | 87/09/17

فعالیت

این پست کمی تا قسمتی پرت  و پلا است  است(بجز بند آخر ) :

 بند اول -هیچ وقت تو زندگیم حد تعادل نداشتم همیشه تو هر اتفاقی ماجرایی یا حتی فعالیت های روزانه  یا خیلی خیلی عالی بوده یا خیلی خیلی بد.همیشه یا فعال بودم یا خیلی منفعل .یا کاری هستم یا خیلی تنبل .یا پر جنب و جوش یا اروم .یا موفق می شم یا نا موفق ..همیشه برام یا سفید یا سیاه هیچ خاکستری برای من وجود نداره اگر هم داره من اهمیت نمیدم .من همیشه دنبال سفیدم نه حتی سیاه  به خاکستری راضی نمی شم ..خیلی وقتا به این موضوع فکر میکنم که چطور به حدی فعال می شم که از اینهمه انرژی متعجبم و بعد اونهمه انرژی اینجوری فروکش می کنه .واقعا چطور نمیدونم .کاش یک آزمایشی برای سنجیدن درجه های فعالیت بدنی هم وجود داشت .

بند دوم -برعکس خیلی آدمها  پاییزو زمستان   با اینکه  روزها کوتاهتر  اما برای من فعالیت جدید زندگی با شور و حال دیگه ای آغاز می شه  انگار تو هوای سرد  با فعالیت بیشتر به گرم کردن خودم کمک میکنم .تمام کلاسهایی که تو تابستون تعطیلش میکنم را دوباره شروع میکنم ورزشم از سر میگیرم .کلاس گوناگون میرم . دلم میخواد تمام وقتمو پر کنم جالب اینجاست این وسط  رومینا طفلکم از این وفور هیجان و انرژی من بی نصیب نمیمونه  و برای اونم کلی برنامه می ریزم میدونین حس میکنم اینقدر وقت خودمو پر میکنم نکنه به بچم کم برسم و برای بچه هم برنامه میزارم .  یک جورایی این کارم به خاطر همون وجدان درد .مثلا شبا براش کلی کتاب میخونم بچه می گه دیگه خسته شدم اما مگر من ول کنم وجدانم هنوز درد میکنه که نکنه کمتر بهش رسیدم . الان مطمینن دل همگی برای دختر من می سوزه  خودم هم دلم کبابه واسش. چه مادری داره خدایی طفلک بچه های اول  مثل رومینا مدام  در معرض آزمایشات از نوع ازمون و خطا و وفور هیجانات مادرا هستن  .

بند سوم -مربی ورزشم عوض شده یعنی اون ساعتی که من میرم دیگه نمی یاد .مربی جدید با اینکه سنش با لا است اما به یمن سالها ورزش خیلی جوان و شاداب مونده . بزنیم به تخته .جلسات اول پدر منو در آورد  و مدام گیر می داد به من  طفلک .الان در حالیکه تمام عضلاتم درد میکنه دارم به زندگی ادامه میدم و کار میکنم و اغلب وب گردی  .حتی این کشش عضلات و دردشون  هم برام یاداوره  حس قشنگ روزای فعالمه.

بند چهارم -تو دوران دانشگاه یک عنوان درس  داشتیم به نام ترجمه ۲  یک بار استادمون یک متنی را برای ترجمه داد .تو اون متن شخصیت اصلی داستان ناخوداگاه وارد یک مکانی می شد که بعدا متوجه می شدیم اونجا هلو بوده (البته خیالی بود وقتی به مرکز یا هسته رسید  میفهمید اون غار عجیب و غریب خوراکی چیزی نیست جز هلو بزرگ البته فکر کنم تشخیص ذایقه اش مشکل داشت . شخصیت داستان همینطور که جلو میرفت از در دیوار اونجا هلو میکند و میخورد البته داستان خیلی زیباتر و خوشمزه تر  از این بود که من تعریف کردم و  یادمه سر کلاس ترجمه  هم دلاشون آب شد  واز اونجاییکه من شکمو هستم بین اینهمه درسها و متنهایی که تر جمه کردیم و خوندیم این ترجمه به عنوان یک تر جمه خوشمزه به یادم مونده .اینا را گفتم که بگم  اینروزا به قدری دلم می خواد تو یکی از این خونه های شکلاتی باشم میل شدیدی به خوردن شکلات دارم .( خدا منو بکشه )شکلات خونم خیلی آمده پایین با خوردن اینهمه هم پایین نمی یاد .اینم اگر ازمایش میکردن میفهمیدن زیر صفره .

 و اما قسمت جدی  این پست :

تو زندگی من خانواده مادریم خیلی نقش پر رنگتری داشتن  و به گردن من حق خیلی بزرگی دارن .از مادربزرگم که عاشقش بودم تا خاله ها و دایی ایم . ارتباط بین من و خاله جونام  و بچه هاشون ارتباطات خیلی خیلی احساسی و نزدیکیه .دیشب یکی از خاله هام  بالاخره بعد از کلی تشویق از طرف همه و کمی تشویش و نگرانی  به حج مشرف شد . تمام تشویش  به جهت اینکه خاله  جون  با اینکه جوانه اما متاسفانه  بیماره   و همه ماها نگرانشیم همچنین  بعلت اینکه از مرکز خانوادگی دورم نتونستم اونجا باشم  .امیدوارم برای برگشت بتونم خودمو برسونم .از هفته قبل دلم برای خالم خیلی تنگ شده این خاله جون  معلم من هم بوده و اینروزا همیشه قیافه تو کلاسش جلوی چشمم می یاد  با اینکه بیست و اندی سال خاطره غیر کلاسی ازش دارم   اما نمی دونم چرا نقش معلمیش بیشتر تو ذهنمه  اینروزا  فقط اون قیافه جدی ولی مهربونش  در برابر یک دختر کوچولوی تپل که خواهرزادشم هست تو کلاس تو خاطرم می یاد .  بحدی که تا  یادش می افتم مثل خلها با فتح ضمه بخونینش  اشک تو چشام حلقه میزنه که  افسوس  و کاش منم اونجا بودم  .در ضمن این    اشک و احساسات هم در خانواده ما  ارثیه .  بقول  یکی از دوستام ما خانواده اشکانیانیم .می دونم خالم خیلی خیلی خوشحاله  براش دعا میکنم  از سفرش لذت ببره و سالمتر و شادتر از قبل  با کلی خاطره و حس خوب برای زندگی برگرده   .آمیین

پی نوشت اضافه شد بعدا در تاریخ  ۶-۹-۸۷ ساعت ۹ صبح :

عطف به اون قسمت هواشناسی پست قبل باید اینو اضافه کنم همین الان :

برای پاییز امسال اسم گذاشتم  .  اینم اسمشه  پاییز شیطون بلای ما شیطونه چون  همش به ما شوک وارد میکنه . یک کاری میکنه که اصلا انتظارشو نداریم اما یک جورایی در هر دو مورد خوشحالمون کرده  .....اون از هفته قبل که بقدری سرد شد یک هو  که فک میکردی اواسط دی ماه است و ۱ متر برف امده و کلی بارون و هوای گوگولی و حس زمستون زود هنگام در برگ ریزان   و الان   هوا شده هوای بهاری .نه سرد نه گرم  و اما مطبوع ...هوای روزای بعد از عید  دلت میخواد بری پیاده روی یک باد ملایم به صورتت میخوره هوای اوایل اردیبهشت  هوایی که انتظار داری درختهای در حال شکوفه را ببینی اما این هوا را در پاییز زیبا و برگ ریزان مشاهده میکنی ... پاییزامسال ما  شیطون شده  حسابی . .الان پنجره اتاقمو باز کرد و دارم از این هوا لذت میبرم دوستش دارم .

!! نوشته شده توسط نازنین | 9:10 | 87/09/04

RSS