رقص باله
هوا خیلی سرد شده خیلی خیلی همش می لرزیم .
انتظارهمچین سرمایی را ندارم یا نداریم نه اینکه تحمل سرما طاقت فرسا است نه نه اصلا . اما کشف کردم چون هنوز پاییزه و سرمای پاییزیی جور دیگری است و این سرما را با محیطی زمستانی انتظار داریم . سرمایی با درختهای خشک و خیابونهای برفی ..نه خیابونهای زیبایی پاییزی / با برگهای زرد /قرمز ارغوانی / و حتی جاهیی هنوز سبز.
و اما پیشنهاد رقص![]()
داشتن یک دختر کوچولو تقریبا ۵ ساله رویای اما از نوع بچه امروزی که فیلم ۱۲ پرنسس را دیده باشه کافیه برای اینکه عاشق رقص باله بشه و مجبور بشی دنبال کلاس باله بگردی تا دخترک این حسش فروکش کنه البته که خودم هم بدم نمی یاد دخترم بالرین بشه چرا که نه؟ .چند وقت پیش از ۲ تا از مامانهای دیگه هم شنیدم که نی نی های اونا هم تب باله و لباس باله و رقصشو دارن البته رومی پارسال یک جلسه باله رفت اما چون معلمش مهاجرت کرد به دیار خارج ما هم ادامه ندادیم .خلاصه بگم که اون مامانها باعث شدن من دوباره وسوسه بشم و پس از کلی پرس و جو فهمیدیم تو شهر ما یک نفر خیلی معروف هست که از هر کسی می پرسی کی خوبه به ایشون می رسی! یکی از مامانها تمام هماهنگی را انجام داد و قرار شد شنبه ساعت ۶ این دخملا را با لباسهای باله بریم کلاس در واقع خودمونو سپردیم دست اون . بیشتر دلم میخواست این حس لباس باله و ذوقی که داره رومینا را راضی کنه اینقدر خوشحال بود و ذوق میکرد که فکر کنم شرکت کننده های برنامه شما هم فکر میکنین می تونین برقصین تو شبکه ام بی سی اینقدر که اون خوشحال بود نبودن . حالا جزییات کلاس و اینکه رومینا را بزارم تو این کلاس ادامه بده را نمی خوام بگم چون کلا این روش یادگیری به سن رومینا نمیخور ه و اون محیط مناسبش نبود و همچنین این معلم حداقل نمیتونست برای سن رومینا و دوستاش مثمر ثمر باشه حالا حتی اگر بالرین حرفه ای هم بوده (بقول مامانم نه خودم بالرینم برای همین میدونم چه روشی درسته!
)کلاس تو یک سالن بود (و چون اینجا کشور ا س ل ا م ی است خوب اینجور جاها حتما تو خونه ها بدون تابلو و متاسفانه پنهانی است و من از اینکه باید پنهانی کاری انجام بدم متنفرم (البت می دونم رقص باله برای بچه ها مجازه و توی سالن های ورزشی است اما این کلاس و سالن از اون غیر مجازا بود *)اول از همه چون پنهانی بود خیلی خوشم نیامد دلیلی نداره کاری را انجام بدیم که الان تو سالنهای مجاز امکانش هست و به مامانای دیگه هم نظرمو گفتم . من زودتر از دوستم به اون خونه عجیب رسیدم . ماشینو پارک کردم و منتظر ایستادم یک آقایی از ماشین پیاده شد و یک نگاهی به من انداخت دید من منتظرم آمد طرفم بهم گفت میخواهید برید پیش خانم .... من جواب دادم بله. همون موقع کلید انداخت و در را باز کرد (فهمیدم از اهالی این خونه است ) بهم گفت : بیاید تو گفتم :من منتظر ۲ تا از دوستام هستم که با هم بریم . گفت : باشه هر جور راحتید بچه سرما نخوره منم بی خیال دنبال مو بایلم می گشتم اون رفت تو اما د را باز گذاشت به دوستم تل زدم گفت که تو ترافیکه و من برم تو برای همین تصمیم گرفتم برم وارد پیلوت که شدم دیدم همون جا ایستاده جا خوردم . با دیدن من لبخند زد بهم گفت نظرتون عوض شد من جوابشو ندادم و دست رومی را سفت گرفتم به طرف پله ها رفتم ایشونم تا دم سالن اصلی همرامون آمد .بجز رومینا ۱۰ تا دختر دیگه هم بودن رومی بعد معرفی زود بهشون پیوست بچم از دیدن اون سالن و کلی دختر با لباس باله ذوق زده شده بود دوستاشم از راه رسیدن حدود۱۲تا دختر بین ۵ تا ۱۰ سال بهمراه همون معلم معروف شروع به انجام حرکات موزون کردن مامانها هم تو سالن رو صندلی نشستیم من که غرق رومینا و حسش که از همون اول خودشو مثل یک شاهزاده واقعی تصور کرده بود و هر ان انتظار داشت یک پرنسس هم از راه برسه
تلفنم زنگ زد از محل کارم بود دلم نمیخواست چشم از رومی بردارم جواب ندادم .دوباره زنگ زد صفحه را نگاه کردم دیم عمو جانمه دیگه تلفن عمو را که سالی یک بار زنگ میزه را نمی شه جواب نداد اونجا که نمی شد تل حرف زد از سالن امدم بیرون و تو یک سالن دیگه رفتم توی اون سالن ۲ تا دختر جوان و یک آقای هم سن و سال خودشون هم بود(همون آقایی که دم در دیدم) با سر اجازه گرفتم اونا هم تایید کردن که اره میتونی بیای تو . من اصلا حواسم به اونا نبود و راه میرفتم و حرف میزدم اماانگار اونا حواسشون به من بود چون بعد تمام شدن تلفن به دخترا و پسره که هنوز داشتن منو نگاه میکردن لبخند زدم و امدم بیرون و اصلا کنجکاو نشدم چرا اونا به من زل زده بودن و دوباره محو رومی شدم ..ی یکی از دخترا با من امد تو سالن و با مسیول سالن شروع به حرف زدن کرد دوباره تلفنم زنگ زد بازم عمو جان بود و من دوباره پریدم بیرون تو همون سالن اونا هنوز با هم حرف می زدن .اینبار من رو صندلی نشستم و حرف زدم و اونا دوباره انگار یک چیز عجیب ببینن به من نگاه میکردن البته پسره بی خیال شده بود اما دخترا انگار میخوان چیزی را برانداز کنن یا موجود عجیبی دیدن یا انگار من کار عجیبی کردم منو نگاه میکردن
هر چند لحظه ای یک بار من سرمو بلند میکردم اونا لبخند میزد و باز من لبخند میزدم اینقدر لبخند تحویل همدیگه دادیم که دیگه خسته شدم و ایستادم تا نبینموشون .تلفن که تمام شد دور برو نگاه کردم و به طرف درب رفتم که یکی از دخترا پرید جلو بهم گفت ببخشید یک سوالی :
من : بفرمایید دختر : شما خودتون هم می رقصید؟ من :در حالیکه خندم گرفته بود گفتم رقص به معنای حرفه ای نه نه ... نمیرقصم. دختر :دوست دارین برقصین؟ من : با خنده و تعجب (حالا شیطونیم هم گل کرده یک چیزی انداختم ) گفتم : چطور مگه ؟؟ شما یار کم دارین ؟
دختر : می دونین از لحظه ای که وارد شدین برادرم بهم گفت این همون خانمه که بهت میگم واسه همین ما هم شما را اینجوری نگاه میکردیم (خودشون فهمیدن چه بد نگاه میکردن )
گفتم :ببخشید کدوم خانم ؟؟(خواستم بدجنسی کنم و یک کم سر کارش بزارم )
دختر :شما دیگه ... انگار دم در شما را دیده بوده .
من :خوب دیده باشه منو که نمی شناسن . می شناسن منو ؟
دختر :حالا !!!! نه فکر نکنم .
من :
حالا منظورتون چیه ؟؟ تو دلم گفتم نمی دونین برادرتون چه شکاری کرده من چه نبوغی داره .
دختر :ما یک گروه رقص داریم که می خواهیم گسترشش بدیم برادرم گفت اگر شما مایل باشید بیاد به گروه ما .حالا توضیحات بیشتر خودش بهتون میده .ما ی....... و این نقطه چین ها یعنی همینجوری حرف زد .منم خیلی شیک وسط حرفش پریدم با جدیت گفتم :
من :برادرتون گفتن ؟؟
دختر :بله شما نگران پارتنر هم نباشید . برادرم خودش هست .می تونه پارتنر شما باشه.
من :
خیلی ممنون که منو از نگرانی در آوردید خیلی نگران این موضوع بودم . عزیزم من اصلا رقص بلد نیستم . فکر کنم موضوع نگران کننده اینه نه پارتنر ...
دختر :یاد می گیرید فقط تمرین لازمه که شما می تونید ما کلاس آموزشی هم داریم
من :![]()
من کلا اینجوری بودم
یعنی فکر کنم (خواهر وبرادرای هنرمند )نظر آقا کرده بودن برای ذکات علمشون یک بینوا را درس رقص یاد بدن و از من بینواتر ندیدن و گفتن منو بیارن تو گروه خودشون
.. چون من هر چی می گفتم یک چیزی می گفت .یک جورایی بین خنده و عصبانیت بودم عصبانی بودم نه اینکه رقص را بد بدونم نه اتفاقا دوست دارم اما برای کسی که خودش هم مایله و نه تو یک جاهای پنهانی و نه اینکه از طرف کسی بدون اینکه علاقمندی تو رو بدونه بهت پیشنهاد بشه و انتخاب بشی . یک جورایی حس بدی داره . اخه این اقا بعد دیدن من چه جوری فکر کرده من می تونم بیام تو گروهش؟ چطوری فکر کرده من می تونم اینکارو بکنم و تو یک نظر از کجا فهمیده !!!!
و از طرف دیگه اونطرف خندان ذهنم بهم میگفت بهر حال اینم یک پیشنهاده خیلی سخت نگیر!! واقعا من که نمی تونم در مورد رفتار دیگران پاسخگو باشم .
خودمو جمع و جور کردم می خواستم کلی براش حرف بزنم و از عصبانیتم بگم اما اونور خنده دار ذهنم بهم گفت بابا بی خیال یک کلمه بهش بگو نه و خودتو راحت کن بدون توضیح و در جواب دختر جوان گفتم : نمی دونم چی جوری بگم راستش من به چند دلیل نمیتونم قبول کنم به نظرم دلایلم هم برای شما جالب نیست و بهتره نگم . تشکر بابت اینکه میخواستین به من رقص یاد بدین و نه بابت یشنهادتون اگر خواستم رقص یاد بگیرم با پارتنرم حتما پیش شما می یام بنظرم گروه خوبی دارید
به برادرتون هم بگید . و لبخند زنان آمدم بیرون .... با خودم گفتم اینا را باش چه دلشون خوشه خوبه با یک بچه رفتیم تو این کلاس بابا مادر بچه دار رقصش کجا بو د!!!!!
امدم تو سالن هنوز لبخند میزدم دوستم بهم می گه چی شده ؟ می خندی ؟میگم : اگر بدونی الان چه پیشنهادی داشتم !!!!!
و براش ماجرا را تعریف کردم .
بهم گفت بگو چی کار کردی سر ای کی ثانیه پیشنهاد رقص به تو شد ؟ بهش میگم بخدا اگر کاری کردم فقط تلفن حرف زدم اونم خیلی مودب چون با عموم بود و همش قربونتون فداتون بشم می گفتم .بنظرم رومینا خیلی از خودش استعداد نشون داده اینا گفتن استعداد ارثیه ...گول خوردن . اون کسایی که به کلاس میرن یا خیلی قشنگ می رقصن بهشون بر نخوره منظورم این نیست که این کلاسا بدرد نمیخوره یا ...من خودم عاشق رقصم و دوست داشتم یاد بگیرم الان نه موقعیتشو دارم نه وقتشو اما خوش به حال کسایی که بلدن .مظور من چیز دیگه ای بود .![]()
بصورت اتفاقی اینروزا آهنگ ماشینم شده البوم اخیر آریان و باز بطور اتفاقی مدام یاد قدیما و دوران دانشجویی می افتم یادش بخیر اون البوم های اول اریان که با دوران خوش جوانی ما همراه بود .
پی نوشت برای یک دوست : یکی از دوستام چند روز پیش ازم پرسید منو بیشتر دوست داری یا بستنی را ؟منم بدون درنگ بهش جواب دادم معلومه که بستنی را ..واقعا فصل برای من فرق نمیکنه من تو زمستون هم همونقدر بستنی دوست دارم که توی تابستون راستش حتی زمستون کمی بیشتر .بعدش بهم میگه تو شکمویی .بستنی دوست داشتن آیا نشانه ای از شکمویی است . من که اینجوری فکر نمی کنم .در ضمن اینجوری جواب دادم که دیگه ازم اینجور سوال نکنی .
دوستی
سلام
تا حالا شده بین فامیل رابطه خوبی با کسی نداشتین ؟ یعنی رابطه تون خیلی دوستانه نبوده و فقط از روی احترام فامیلی ارتباطتون ادامه شده برای من این اتفاق افتاده و همچین تجربه ای داشتم اما این رابطه الان کاملا تغییر کرده و جالب اینجاست که الان هم اون فرد ( همسر پسر خاله ) و هم من واسه همدیگر خیلی خیلی دلتنگ می شیم . چون اونا تهران زندگی میکنن .
همه میگن من روابط عمومی خیلی خوبی دارم .وقتی یک جایی میرم که حتی هیچکسو را نمی شناسم مثل تو اتوبوس یا یک کلاس درس یا مهمونی و... وقتی دارم بیرون می یام چون مطمینا دوست پیدا کردم با همه خداحافظی میکنم
برای همین خوب نبودن بودن رابطه ما ۲ نفر (اینجا مینا صداش میکنیم ) خیلی از طرف من نبوده مینا از ابتدا که وارد خانواده ما شد رو من حساس شد ما ۲ نمی دونم چون ما ۲ نفر هم سن بودیم و من هنوز ازدواج نکرده بودم و واقعا دلیل اصلیشو نمیدونم اما یادمه ناراحتی اون از من خیلی آشکار از زمانی شروع شد که یک روز اونا تو دوران نامزدی بودن من تهران بودم و می خواستم برم خونه خاله زمستون بود نزدیکای عید و ترافیک وحشتناک و خاله اینا رفته بودن خرید (خالم/ دخترش و عروسش که همون مینا باشه ) تو ترافیک گیر کرده بودن من تو زمستون یک چند ساعتی دم خونشون معطل شدم پسر خالم که جریانو میفهمه خیلی ناراحت می شه با مامانش و دخر خالم سر من بحث می کنه که این طفلکو تو سرما شما کشوندین بعد خودتون رفتین خرید و این حرفا .البته اونا منظوری نداشتن اما دیگه اتفاق بود و اصلا اهمیتی برای من نداشت چون من اولش دم خونه موندم اما از اونجاییکه خیلی هوا سرد بود و من خیلی روابط عمومی خوبی دارم رفتم خونه همسایشون و کلی باهاشون دوست شدم تازه اونا اومده بودن می گفتن تو نرو شام پیش ما بمون
پسر خالم عزیز ما کمی تا قسمتی اون موقع ها غیرتی تشریف داشتن و چون همسایشون چند تا پسر مجرد خونه داشته خیلی مایل نبوده ما بریم اونجا منم که همچین رفته بودم با مادر خانواده صمیمی شدم تازه بهش نگفتیم اصرار کردن من شام بمونم خلاصه پسر خاله عزیز نمی دونم چی شده بود دختر خاله دوستیش گل کرده بود جو گیر شده بود می خواست به خانمش بفهمونه نه ما خیلی هوای همو داریم نمی دونم بهر حال به نظرم تو اون موقعیت اگر خانمشو می شناخت کار خوبی نکرد . از همون روز مینا روی من حساس شد و انگار ناراحت شده بود که چرا همسرش اینقدر روی من حساسه از این موضوع دلخور شد و سعی میکرد از من فاصله بگیره من طفلک از همه جا بی خبر دیدم اصلا به من محل نمیزاره فکر کردم از فامیل شوهر خوشش نمی یاد خیلی منم دور برش نبودم مخصوصا که تو ۲ تا شهر مختلف زندگی میکردیم .تو مهمونیها منو اصلا تحویل نمی گرفت سعی میکرد اصلا با من حرف نزنه حتی عروسی من که امد از جاش بلند نشد .این ماجراها ادامه داشت تا ۳ سال پیش که مینا برای ماموریت اداری مجبور شد بیاد مشهد و از اونجاییکه تنها آمده بود خالم به من زنگ زد که هواشو داشته باش از قضا اون زمانی که مینا آمده بود مامانم با رومینا رفته بودن مسافرت و همسر گرامی هم ماموریت بود و من تنها بودم .برای اینکه امر خاله جون را اجرا کنم با یکی از دوستام رفتم هتل دنبالش و رفتیم بیرون شام خوردیم و بعدش آوردمش خونه خودمون .این جریان ۳ روز که مینا مشهد بود ادامه داشت صبححها که من سر کار بودم اونم به کاراش می رسید و عصرا با هم بودیم خدایی خیلی بهمون خوش گذشت همش گردش بیرون و سینما و خرید بدون دغدغه بدون بچه (اونم بچه نداره ) آخر شبم خونه تا نصفه شب حرف می زدیم فیلم می دیدم واز اونجا رابطه من و مینا ۱۸۰ درجه تغییر کرد و فهمید نه من اونجوری که فکر میکرده نیستم منم راستش وقتی حساسیت مینا اون ابتدا دیدم خیلی سعی نکردم باهاش دوست بشم شاید اشکال از منم بوده .اما حالا فقط برای دیدن همدیگر سالی یک یا دو بار برنامه میزاریم چون فهمیدیم خیلی از اخلاقامون شبیه همه و از با هم بودن لذت می بریم .دوستم بعد یک هفته که من از مسافرت برگشتم اینقدر دلتنگ منه که هر روز یا اس ام اس می ده یا تل میزنه که جات خیلی خالیه . دیروز که جمعه بود تلفن زد وکلی حرف زد امروز خندم گرفت بود پیش خودم گفتم هیچ کس اون ابتدا پیش بینی نمیکرد من و مینا رابطمون خوب بشه و حالا اگرم رابطمون خوب شد اینجوریشو کسی فکر نمیکرد که عشقولانه در کنیم .(حد تعادل نداریم )
در راستا تغییرات در استایل صورت که از قدیم ندیم گفتن بد نیست
ما هم ابروهامونو کوتاه کردیم که کمی تغییر کنیم مثلا
(بزنیم به تخته ابروهای خوبی داریم ) و این تغییرات اینقدر مشهود بود که هر کسی منو می بیننه میگه خیلی تغییر کردی چی کار کردی؟؟
اما متوجه نمی شه چون خیلی طبیعی است. خلاصه دیروز دیدم ابروهام نیاز داره که کوتاه بشه برای همین خودم دست به کار شدم اونم با تیغ معمولی و متاسفانه از حد معمولی کمی بیشتر کوتاه شد کم قیافمون شیطون بود که اینجوریشم کردیم .![]()
نمیدون چه جوری تونستم یک ماه سریال گمشدگان تو کشو نگه دارم بدون اینکه نگاش کنم
از بس در مورد سریال گم شدگان شنیدم گفتم ببینم این چیه که همه در موردش می گن و این هفته وقتم آزاد شد و حالا دارم خودمو میکشم هر شب تا 2 نصفه شب دارم سریال می بینم و جالب اینجاست مثل همه اون 137 میلیون ادم دیگه که طبق امار این سریالو دیدن منم دارم هر شب خوابشو می بینم اما نه با کابوس .خیلی سریال قشنگیه واقعا جذابه .یک شب از خواب پریدم حس کردم که تو جنگلم و دنبال اب میگردم یک شب احساس صداهای مخوف داشتم خدایی داره منو از کار و زندگی می اندازه تا خونه می رسم کارامو تند تند انجام می دم تا بتونم سریال ببینم .دوستم دیروز میگه من خواب دیدم رفتم فرودگاه دنبال مامانم دیدم اونا از پرواز پیاده شدن بهش گفتم حتما نظر کرده بودن نجات پیدا کنن یک زیارت بیان
.
وقتی کسی دیگه پیشت نیست و میدونی دیگه نمی یاد وقتی داری به روز تولدتش نزدیک می شی بیشتر لحظه شماری میکنی .امسال ۷ ساله که نیستی اما مگر می شه ۱۸ ابانی بیاد و بدون یاد تو باشم .رضا تولدت مبارک
تنهایی همیشه ترسناک نیست بلکه:
خیلی وقتا می شه که تنها بمونم یعنی نه همسر گرامی باشه نه مامانم اما اصلا نمی ترسم یعنی مفهوم واژه ترس تو این موارد متوجه نمی شم .کسی ازم می پرسه اخی تو نمی ترسی تنهایی !نمی دونم از چی باید بترسم ؟ یا چه چیز ترسناکی هست که اگر اطافیانم باشن یگه نیست !!!!
همیشه در جواب به این دسته ادمهای دلسوز می گم اگر از مسیله عاطفی قضیه که خوب تنهایی یک جورایی دلگیره و ناراحت کننده و خدا برای کسی نیاره . واقعا تنهایی ترسناک نیست حداقل واسه من البته میدونم این به روحیه انسان بر میگرده و نباید از همه این انتظارراداشت .
جمعه که گذشت عمو همسر گرامی بعد یک ماه جنگیدن با بیماری سرطان پیشرفته متاسفانه در مشهد فوت کرد . امروز مراسم تدفین ایشون تو شهرستان برگزار می شه.من از طرف مادر شوهر بعلت داشتن بچه کوچیک از رفتن به مراسم معاف شدم امادیروز مادرم و همسر گرامی با بقیه اعضا فامیل به مراسم رفتن و من رسما از دیروز تنها شدم . دیروزچند تا از همکارام و یکی از دوستام وقتی می شنید من تنها موندم نمیدونم بی اختیار می گفت آخی !! طفلی تنها موندی !!! و من جواب می دادم بابا من بار اولم نیست که تنها می مونم .طوریم نمی شه که.
دیروز مجبور شدم رومینا را اخر وقت بیام سر کار حدودا ساعت ۳ بعدالظهر رسیدیم خونه .بعد دیدن فیلم رومینا خانم رضایت به خوابیدن داد خودم در حال کتاب خوندن بودن که دیدم خونه خیلی سرد شده رفتم سراغ پکیج دیدم بله خاموش شده از اونجاییکه همیشه در اینموارد زنگ میزنم به همسایمون بیاد روشن کنه اولین کار رفتم سراغ تلفن اما دیدم سر ظهره ممکنه خواب باشن و گفتم بابا کاری نداره خودم روشنش میکنم و دست به کار شدم اما از اونجاییکه نا بلد بودم نمی دونستم باید فندک از پایین بگیرم و دستمو یک هو برق گرفت البته فک کنم خیلی شدید نبود چون هنوز زندم اما اینقدر زیاد بود که یک چند دقیقه ای مات بودم همش تو این فکر بودم اگر برق منو میگرفت اونجا می افتادم طفلک رومینا چه صحنه وحشتناکی میدید و حالا گریه ام گرفته !!!! اما بازم برق منو گرفت نا امید نشدم و فهمیدم که دستمو بد جایی گرفتم و اینبار موفق شدم روشن کنم .عصر رومی کلاس موسیقی داشت موقع برگشت کلی خرید کردم یک جایی نمی دونم دم سوپر بود یا دم میوه فروشی ماشینو قفل نکردم چون کیف پولمو از تو کیف اصلی برداشته بودم ...دم خونه رسیدم دستمو اوردم پشت که از تو کیف کلید بردارم می بینم کیفم نیست هی بگرد بازم نبود پیاده شدم با دقت گشتم دیدم نه نیست ای خدا حالا ۱۰ شب تو این سرما من چی کار کنم کلید یدکم ندارم ...مامانم هم نیست امشب برم جایی فردا چه بکنم لباسام و..... همش تو ذهنم می آمد که نکنه کیفمو از تو ماشین بردن خودمو لعنت میکردم که چرا درو فقل نکردم ...رفتم دوباره دم میوه فروشی گفتم شاید رومینا انداختتش اما نبود دم سوپر رفتم بازم نبود خلاصه خیلی مستاصل بودم ..رومینا مدام می گفت مامان خوشگلم ناراحت نباش میریم خونه خاله ... منو دلداری می داد . گفتم ای خدا مثل اینکه ایندفعه دلسوزی بقیه کار دستم داد اخه کیفم کجا رفته درب عقبو باز کردم دوباره گشتم دیدم کیف رفته زیر صندلی اون ته مها نمیدونم چه جوری رفته و چرا اونبار من دستمو کردم زیر صندلی چیزی نبود و کی کیفو برده زیر صندلی !!!! چون مطمینا کار رومینا نبوده ...انگار دنیا را بهم دادن بقدری خوشحال شدم که یک جیغ کشیدم ! امدم تو خونه خوشحال رفتیم بالا که با رومینا شام بخوریم زود بخوابیم چون صبحهها مراسم بیدار کردن رومینا خودش داستانیه وارد خونه شدم دیدم همه جا یخ کرده دوباره پکیج خاموش بود اینبار به همسایه تل زدم طفلک آمد بالا و و روشنش کرد نیم ساعت بعد زنگ زد روشنه گفتم اره حالا ساعت حدودا شده ۱۱ .با رومی شام خوردیم بعد کلی نقاشی و یک فیلم نصفه نیمه به زور یک شیشه شیر که مثل قرص خواب می مونه واسه رومینا خوابوندمش. اما پکیج دوباره خاموش شد روم نشد به همسایه زنگ بزنم خودم هم نتونستم روشننش کنم برای همین امدیم تو سالن جلوی شومینه خوابیدیم تا کمتر یخ کنیم .نمیدونم چقدر خوابیده بودم که از صدای زنگ در بیدار شدم اول فکر کردم اشتباه شنیدم اما دوباره صدای آمد .خیلی ترسیدم ساعت ۱۲ شب یعنی کی با من کار داره ؟؟؟ با خودم گفتم ماشین را هم جای بدی پارک نکردم پس کیه !!!!با اظطراب و وحشت رفتم دم در میگم بفرمایید ...یک خانم خیلی خوشحالی میگه نادیا جون سلام درو باز کن ..میگم ببخشید نادیا ..می گه نادیا ای بابا دنیا خوابه یا بیدار ..میگم خانم من نادیا نیستم اشتباه آمدین میگه خودتو لوس نکن درو بز کن همسایه پایینی گفت طبقه بالا را بزنین گفتم کدوم همسایه گفته اسم من نادیا اصلا شما ادرسو بگین ..گفت: بلوار .... کوچه ۲۷ پلاک ۳۰ من که از عصبانیت داشتم منفجر می شدم گفتمم اینجا پلاک ۳ خانم دقت کنین .ایفون گذاشتم اینقدر بهم اظطراب وارد شده بود همش حس میکردم نکنه زبونم لال برای کسی تو راه اتفاقی افتاده و ....اخه موموندم اد ۱۲ شب با چه رویی دم خونه مردمو میزنه .
خلاصه دیروز ناخوداگاه از تنهایی وحشت کردم بیشتر برای اینکه برق منو گرفت و برای رومینا خیلی ناراحت شدم اما هنوز هم از تنهای نمی ترسم .اما از همه خواستم دیگه خدایی کسی دلش واسه من نسوزه چون وقتی کسی دلش می سوزه بلاها بیشتر سر ادم می یاد .
5 آبان
رفته بودم مرخصی .خیلی برام لازم بود ..با مامانش ادم بره مسافرت خیلی عالیه مخصوصا که مامانش بخواد مثل بچگی ها هی بهش حال بده و براش روزای بچگی را تداعی بکنه هی بگه مامان میخوای بریم فلان جا یا فلان جا یا اینو میخوای برات بگیرم . البته که مامان من همیشه همینجوره .
ایندفعه همش با فامیل بودم یک چند وقتی هست حس فامیل دوستیم گل کرده دوست دارم همش با اونا باشم حتی اخرین دفعه که رفتم دیار خودم هم همین حسو داشتم فکر میکنم این حسیه که بعد چندین سال غربت برای ادمها بوجود می یاد اون وقتی که قدر جمع ها خانوادگی را همه میدونن من این روزا دلم نمیخواد یک لحظه با فامیل بودنمو از دست بدم البته که خیلی از دوستای خوبم واسه من مثل فامیلن . به خیلی از دوست و اشناهام و البته فامیل همسر گرامی هم خبر ندادم که من اینباربیش از یک هفته در پایتخت می مونم و ایندفعه امدنم واسه کار اداری نیست چون میدونستم باید برای دوستای عزیزم والبته دیگران وقت می گذاشتم و این با اون حس فامیل دوستیم شدیدا در تلاقی بود البته اون فامیل همسر گرامی را که لطف بهش کردم زنگ نزدم چون حس میکنم اون برعکس اینکه همیشه خیلی گله میکنه چرا خبر نمی دی می یای تهران خیلی مهمون دوست نداره و همه تظاهره !!!!خدا عمرش بده که ما یکی را از دیدن اجباریش خلاص کرده . و اما نتیجه اینهمه حی قلمبه شده :اینکه چقدر خاله ام تنهاست و من چی کار میتونم براش بکنم .چقدر دختر خالم عوض شده اون کوچولو که حتی لیوان اب باید می دادی دستش حالا واسه من کدبانو کاملی شده و چقدر ماه شده بود . چقدر بچه های دور برمون بزرگ شدن همشون دانشجو شدن و . البته یک چیزی را باید بگم اینبار به دیدن یک دوست وب لاگی قدیمی رفتم دوستی که شاید جزو اولین وب لاگهایی بود که میخوندمش و از همون ابتدا به طرز نوشتنش علاقمند بودم دوست وب لاگی که تو این دنیای وب لاگی اولین کسی بود که منو جدی گرفت یک جور حس احترام زیادی نسبت بهش داشتم که با دیدنش فهمیدم اصلا اشتباه نکردم .هلن عزیزم با دخترش امده بود منم رومینا را بردم البته که ۲ تا وروجک کلی اتیش سوزوندن اما به دیدن همدیگر خیلی می ارزید .
پ.ن.۱ واسه خودم میدونم که اینکار شده عادت برات .نمی دونم چرا اما ایندفعه خیلی خوب کردی؟خودت میدونی که با سبب یا بی سبب خیلی بهم لطف کردی اینقدر که تونستم برای همیشه تو را تو خودم بکشم .
اضافه شد در تاریخ ۷-۸-۸۷.: امروز خیلی تاریخ جالبیه یکی در میون ۸ یا ۷ است ....
ساعت ۸ شب امروز میتونی آرزو از ته دل بکنی .از صبح تو فکرشم .


