تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker عادت می کنیم

عمر

Image and video hosting by TinyPic

 تازگیها به این موضوع که عمر عجب می گذره خیلی فکر میکنم یا اینکه در طی سالها چقدر ما ادمها و حتی دور برمون عوض می شن از خونه خیابون ادمها قیافه ها و رفتارا و...... غیره گرفته  تغییر میکنن  شاید همه بگین غیب گفتی خب معلومه که عوض می شه ..اما واقعا همه به این موضوع خیلی  جدی فکر میکنن به خدا خل نشدم یک چیزی کشف کردم اونم اینه که احساس میکنم  این حس الان به خاطر وجود رومینا است احساس میکنم مادرای هم سن من که بچه های تو سن ۴ سال  و نیم دارن و هر روز با سوالات عجیب و غریب بچه مواجه می شن  حتما به این موضوع عوض شدن و تغییر خیلی خیلی جدی فک میکنن . این تغییر در رومینا منو خیلی تو فکر می بره اینکه دارم پیر می شم یا پیر شدم یا دارم بزرگ میشم اخه خیلی سوال باید جواب بدم خیلی  نمیدونم من خودم درست هستم یا نه  یا میتونم درست بهش ززندگی را بفهمونم خیلی می ترسم .میدونم برای ترسیدن خیلی دیره اما میترسم .

دیشب مهمانی اول سال همکاران با اساتید و هیات مدیره بود   کلی از استادهای که ندیده بودم را شناختم  مهمونی خوبی بود .دیشب بعد ضیافت شام خواهر شوهر گرامی و یکی از همکارای دیگه با من امدن خواهر شوهر که رسوندم همکارم گفت منو فلان جا بزار من بقیه اش خودم میرم بهش گفتم نه بابا می رسونمت در حالیکه این حرفو بهش می زدم  تو صورتش نگاه کردم ..دیدم یک بقضی تو صورتشه انگار دلش از یک چیزی گرفته و می خواد گریه کنه .گفتم چیزی شده !!گفت نه دلم گرفته .....

و طفلک زد زیر گریه ...جریان از این قرار بود که شوهر ایشون در عسلویه کار میکنه(۲۳ روز کار یک هفته خونه) و این خانم خیلی تنهاست البته با این تنهایی اش کنار آمده  چون تا حالا اینجوری ندیده بودمش .تو ماشین خواهر شوهرم داشت جوش شوهرشو میزد که ای وای دیر رسیدم الان چی می شه و از این قصه های شوهر ذلیلی ...اون طفلک تو دلش فک کرده هیچ کس الان منتظرش نیست که حتی واسش نگران بشه  ویک هو دل کوچیکش که خیلی نازکم شده  گرفت ..میخواستم باهاش حرف بزنم و بگم  ببین زندگی همینه .همه ماها یک جوری تنهاییم  فک میکنی من تنها نیستم فلانی نیست یا فلانی و کلی مثال یا منی که الان مثلا شوهرم تو خونه منتظره چه اتفاقی می افته .  اما تو دلم  گفتم چی میگی تو که جای اون نیستی و این تنهایی را مثل اون حس نکردی پس ساکت شو و حرف نزن .و ساکت شدم و حرف نزدم و گذاشتم خوب گریه کرد و درد ودل ..اخرش بهش گفتم میخوام یکی را لعنت کنم اونم صاحب های این مملکته که مردمو به این حال و روز انداختن اجازه میدی لعنتش کنم ..اون که از لحن من خندش گرفته بود گفت  با اجازه بزرگترا بله ...... و این شد دیشب ما  .

وب لاگ رومینا را اینجا را  از نو بازسازی کردم بیشتر شبیه فتو بلاگه تا بلاگ.

!! نوشته شده توسط نازنین | 11:37 | 87/07/21

دلتنگی

Image and video hosting by TinyPic

وقتی خاطره های آدم زياد ميشه ديوار اتاق پر از عکس ميشه، اما هميشه دلت واسه اونی تنگ ميشه که نميتونی عکسشو به ديوار بزنی ...

پ.ن.۱.با تشکر از دوست عزیزم مارکو که اجازه پست این مطلب را به من داد .

پ.ن.۲. خیلی خیلی خیلی سر شلوغم دارم از خستگی می میرم به امید هفته دیگه ام که میخوام برم مرخصی و سفر  دوام می یارم .

!! نوشته شده توسط نازنین | 9:6 | 87/07/16

RSS