تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker عادت می کنیم

پلیس مهربان

سلام

تند امدم اینو بنویسم برم خیلی سرشلوغم تو سرم صدای زنگ تلفنه ...خدا اینروزا را بخیر کنه

روز پنجشنبه بعد یک هفته کار سخت و خستگی بسیار زیاد تا ساعت ۴ هنوز دانشگاه بودم  وقتی داشتم بر میگشتم تو ماشین با ضبط ماشین کلنجار میرفتم  و اصلا حواسم به دور بر م نبود . اولش بگم که من ماشین جدید گرفتم و  هنوز وقت نکرده  پلاک پشت ماشینو نصب کنم .نگو از شانس خوبم پلیس منو می بینه و به من هشدار میده که بایستم از اونجاییکه هنوز بنده  به داشتن این ماشین عادت نکردم و تو عالم خودم به فکر اون ماشین بودم هر چی این پلیس مادر مرده اسم ماشین منو که پلاکم نداره صدا میکرد که بایستم  بنده بی توجه به راه خودم ادامه میدادم حالا نمیدونم چند بار صدا کرده چون من اصلا  یکبارشم نشنیدم تا آخرش اومد کنار من و با عصابا نیت  گفت بزن کنار  و بنده اونجا بود  که متوجه شدم بله با منه !!!!!!!!!!

خلاصه  زدم کنار  اما هیچ مدرکی همرام نداشتم کارت ماشین که هنوز نیامده .اون کاغذ که از نمایندگی تحویل گرفتم تو ماشین نبود  متاسفانه گواهینامه خودم  هم تو اون ماشینمون بود و من یادم رفته بود منتقل کنم به این یکی  ..خلاصه از اونجاییکه هیچ مدرکی نداشتم تازه ماشین بدون پلاک را هم  تو خیابون راه انداختم تصمیم گرفتم  حداقل اعتماد به نفسمو بالا ببرم و کم نیارم و خداییش کار ساز شد   خیلی پررو هم شدم  دیدم  این پلیسی که منو نگه داشته   تنها هم هست تو ذهنم امد نکنه این راننده باشه و داشته ماشین برای مافوقش می برده  و می خواسته به من گیر بده شاید اصلا تو ماموریت نباشه  همینجوری با خودم درگیر بودم که بهش بگم شما حالا داشتین ماشینو برای رییستون میبردین نمیخواد مردمو جریمه کنین و این حرفا  که رسیدم به ماشینش دیدم نه  واقعا افسره از شانس خوبم برای مورد تصادفی تو اون محل آمده من را هم دیده  گفته حالا این را هم جریمه کنم ... و اما ماجرای  پلیس مهربان

پلیس :خانم چرا به فرمان پلیس اهمیت نمیدین نگه نمیدارین  ماشینتون پلاک هم که نداره !!!!

من :جناب سرهنگ والا من این ماشینو تازه گرفتم هنوز عادت ندارم بهش. هنوز تو کار اون ماشین قبلیم هستم  یعنی اصلا حس نمی کنم این عوض شده  متوجه منظورم می شین یعنی هنوز گوشم به این عادت نکرده ....

سرهنگ که دید نه من خیلی پررو تشریف دارم  دارم قصه واسش تعریف میکنم  گفت خوب مدارکتونو بدین ...

من حالا تو کیفمو باز کردم مثلا دنبال مدارکم در ضمن توضیح هم میدم که این ماشین هنوز کارتش نیامده سرهنگ رو به من :خوب گواهینامتونو بدین  ..من :باز خودمو مشغول کردم با شرمندگی می گم همرام نیست جناب سرهنگ

پلیس نگاهی به من کرد گفت :اونم نیامده یا نداری ؟

من نه به خدا من امسال که بیاد ۱۰ ساله که گواهینامه دارم اما اونم تو ماشین قبلیمه  باور کنین جناب سر هنگ من تازه اینو گرفتم اینروزا خیلی گرفتارم

سرهنگ رو به من : خوب خانم شمابه فرمان پلیس توجه نمیکنید .پلاک ماشینتون نصب نیست من پریدم وسط حرفش اه اه جناب سرهنگ جلویی که پیچی بوده را خودم نصبش کردم این پشتش نصب نیست که اونم چون پرچه  از دست من بر نمی یاد که باید برم بدم یک جایی پرچ کنن  . منم اینروزا که میدونین ثبت نام های جدیده و ....

سرهنگ :خانم اجازه بدین من حرف بزنم...

من :خجالت زده ....خیلی قیافم خسته بود روزای بدی را تو محل کارم دارم .خداییش همین قیافه خسته و اون اعتماد به نفسه کار ساز شد .

سرهنگ : الان در حال حاضر چه مدرکی همراتونه ؟

من :تو کیفم دنبال مدرک. تنها مدرکی که داشتم کپی برابر اصل شده کارت پایان خدمت همسر گرامی(واسه انجام کارهای بانکی همیشه همرامه ) و کارتکس حضور و غیاب اون شرکت قدیمی که استعفا دادم ..تا کارت پایان خدمت همسر گرامی رادید دیگه  نتونست خودشو کنترل کنه و  خندش گرفت گفت خانم شما از مال دیگران خرج میکنید این چیه؟ اونم کپی!!!! گفتم والا همین و این کارت حضور غیابه همرامه همینا  میخوایین دستتونباشه تا من برم گواهیناممو بیارم .

طفلک افسر مهربان گفت می دونین جریمتون چیه ؟ گفتم: حتما پارکینگ  ؟ گفت اونم جزوشه و جریمه نقدی دیگه !!!!  برو همین الان پلاک ماشینو پرچ کن بعدش بیا مرکز پلیس فلان جا ...

من :یعنی من دیگه جریمه نمی شم .

سرهنگ :چرا جریمه می شید ....حالا برید .

خلاصه  کارتها را دادم بهش و فامیلشو پرسیدم چون نمیتونستم بخونم و رفتم .

خیلی طولی نکشید که یک جایی را پیدا کردم و پلاک ماشینو دادم پرچ کرد و با سرعت به طرف مرکز پلیس رفتم .اونجا که رسیدم دیدم خودش هنوز نیامده  مرکزم خیلی شلوغ نبود رفتم جلو و سراغشو گرفتم گفتن رفته تصادف بازدید کنه هنوز نیامده فهمیدم که من زودتر رسیدم ...

بعد ۵دقیقه رسید تا منو دید جا خورد گفت بهمین سرعت درستش کردی منم با خوشحالی گفتم: بله همون دور برای یک جایی بود کاش زودتر انجامش میدادم  .

 افسر گفت : اما به جریمه هات یکی دیگه  اضافه شد  اونم سرعت غیر مجاز ...شما هم پلاک پرچ کردی هم زودتر از من اینجا رسیدی ؟ معلومه با سرعت آمدی یک ۱۳ هزار تومن واسه پلاک یک ۲۱ هزارتومن واسه همراه نبودن مدارک و عدم توجه به فرمان پلیس و یک ....برای که من پریدم وسط حرفش گفتم پس جایزه حرف گوش کردنم چی می شه به سرعت به فرمان پلیس عمل کردم  و پلاک را  پرچ کردم ...

پلیس  دوباره از پرررویی من خندش گرفت گفت واقعا که  زحمت کشیدین خانم حالا بریم ماشینو ببینیم ..

با همدیگه رفتیم دم در و ماشینو دید  و گفت حالا شد . رو به من کرد گفت : حالا کجا کار میکنی ؟گفتم :دانشگاه  .همینجوری داشت کارتها را که بهش داده بودم پس میداد  و منم داشتم از کار زیاد اینروزا و ثبت نامها و ...میگفتم و اینکه منو جریمه نکنید خلاصه داشتم مخ می زدم اساس ..دیگه معلوم بود راضی شده که منو جریمه  نکنه   کارتها را دراورد بهم داد روی کارتکس حضور غیابم که رسید گفت :  اینکه کارت شرکت فلانه شما که میگی دانشگاه کار میکنی ...منم باز با شیطونی گفتم خب این مال محل کار قدیممه که  الان اسعفا دادم مدتی تو دانشگام ...خیلی وقته البته ....

افسره تو دلش  حتما گفت عجب شهروند خلافی امروز گیرم افتاده  این دیگه کیه ؟ گفت خانم واقعا که کارتها را  هم پس نمی دین؟؟؟

من :نه دیگه جناب سرنگ بعضی مواقع لازمه

اما خدایی شانس آوردم پلیس مهربونی بود چون کلا پلیس ها خیلی رحم ندارن ..اونم در مورد اینهمه بی انظباطی اما این پلیس معلوم بود آدم  شناسه و درک کرد موقعیت منو بهر حال هر جا هست ایشالله همیش موفق و سلامت باشه اونروز که خیلی هوای مارو داشت ..ارزو میکنم اگر زمانی سر کارتون به پلیس راهنمایی رانندگی افتاد به یک  آدم با درک و شعور بالا بیافته مثل این  جناب سرهنگ مهربون ...

!! نوشته شده توسط نازنین | 9:47 | 87/06/30

مامان تنها

سلام

روزای ثبت نام دانشجویاها جدید از دیروز شروع شده و ما حسابی سر شلوغ اینم دوره ای دیگه .

من 4 روز که تنها بودم دوباره نی نی مامان با مادرم رفته بودن مسافرت البته منم قرار بود برم اما بعلت مشغله زیاد نشد   همسر گرامی هم  ماموریت بودن.من تقریبا سالی یکبار اینجوری تنها می شم پارسالم همینجوری شد یعنی من سر شلوغ بودم نتونستم برم  و همسر گرامی ماموریت و مادرم هم برنامه سفرشو بهم نزد ..امسال دقیقا همین شد .پنجشنبه رفتم رومینا را مهد جدید ثبت نام کردم .این اولین بار بود که رومی را ثبت نام میکردم خیلی حس خوبی داشت  4 تا فرم پشت و رو دادن تا پر کنم منم که از اداره جیم زده بودم  و عجله داشتم . سوالهایی  زیادی داشت یک سری سوالها خب مربوط به مسایل پزشکی و حساسیتها و موارد لازم بود ولی سوالهای عجیب دیگه این بود  که خودم مونده بودم  چی جواب بدم مثلا اگر کودکتان  سرزنش شود چه عکس العملی نشان میدهد ؟ در مقابل شادی کودکتان شما چه عکس العملی دارید ؟...البته من خوشم آمد چون سوالهایی برای شادی بچه ها پرسیده بود خوشحالم که مدیر مهد دغدغه بیشتر از دوربین مدار بسته و چمن مصنوعی داره و به این موارد دقت میکنه.یک حس خوب دیگه هم داشتم که  دلم میخواد بگم اون وقتی بود که روپوششو گرفتم اوج احساسات من در مورد رومی وقتی زیاد می شه با خودم میگم جیگرشو برم همون موقع که روپوشوش دیدم گفتم جیگرشو برم من . البه از شانس خوبم همین که من پاس گرفته بودم و در سالن مهد داشتم به سوالات عجیب و غریب پاسخ می دادم و وسطاش فکر هم میکردم رییس کل دانشگاه بی خبر امده بود بازدید و فکر کنین که من نتهنها نبودم حتی پاس ساعتی هم ننوشته بودم ............البته مهم نیست  دیگه از این اتفاقات زیاد می افته من باید کمی بیشتر دقت کنم و منظبط تر باشم .

از انجاییکه خب تنها شدم همش با دوستان در گردش بسر می بردیم (ایندفعه خواهر شوهر گرامی را حسابی پیچوندم از بس گفتم باشه امروز می یام باشه فردا می یام ). روز جمعه به صرف خرید فقط ظرف غذا برای مهد  رومینا با دوستم رفتیم خرید .خدایی هر چی خریدیم غیر وسایل رومینا .اتفاقا دوستم هم دخترشو نیاورده بود که کاش آورده بود و ما اونهمه خربد اتینا نمبکردیم .خیلی وقته که با خیال آسوده نرفته بودیم همیشه 2 تا نی نی همرامون بودن که هر جا میرفتیم مجبور بودیم سریع برگردیم چون فروشگاه طرف استاد می شد یا یک چیزی می شکست یا کثیف می شد و....  . اما ایندفعه بدون بچه ها مادرای فداکار اوقات کافی جهت گردش و پرور پیدا کردن و مقادیر زیادی خرید نمودند  .در اینجور مواقع می گن چی ؟؟؟؟میگن طرف ظرفیت تنها بودن نداره همون بهتر همیشه  از ترس بهم ریختن مغازه یک بچه 4 ساله همراش بفرستیم .مامان من این برنامه ماه عسل(قبل از افطار ) که پارسال پخش می شد خیلی دوست داشت و از اجرا احسان علیخانی خوشش می آمد .اما امسال مثل اینکه مجری این برنامه  و اسمش عوض شده بود .حالا بقول مامانم اسمش اشکال نداره اما میگفت من نمیدونم این بچه را چرا مجری کردن مگه بچه بازیه ...این باید بره مجری برنامه نوجوانان بشه نه این برنامه خلاصه خیلی شاکی  و ناراحت بعدشم بهم گفت با روابط عمومی صدا سیما تماس گرفته و همه اینها را گفته . اعتراض کرده  ...الان داشتم کانال را عوض میکردم دیدم ای بابا مجری برنامه را عوض کرده و مجری محبوب مامانم آمده . مطمینا تنها تماس نارضایتی مامان کارساز نشده و حتما اعتراضات گسترده تر بوده  اما تماس مامان هم بی تاثیر نبوده ها .

تو این شلوغی پلوغی صبحهها خیلی پررو شدم دلم میخواست وب لاگ بنویسم حتی چند بار هم صفحه را باز کردم اما دیدم اصلا نمی شه . بعدش به خودم گفتم بابا بگذر ......کمی تا قسمتی اینروزا احساس بزرگی میکنم می دونین امسال بچه های متولد 1369 وارد دانشگاه می شن یعنی 10 سال از من کوچیکتر .همین دیروز بود من واسه ثبت نام داشنگاه با دختر خالم رفتیم وچقدر دویدیم تا بالاخره ثبت نام کردیم .ولی الان خیلی تغییر کرده  ومن امدم پشت این میز و دارم بچه های مردم را می دوانم. اما باور کنین خیلی مهربون برخورد میکنم ونمیگذارم خستگی باعث بشه که تو دلشون بگن ای بابا این دیگه کیه مخصوصا با پدر و مادرا چون احساس میکنم مادر پدرا خیلی نگران بچه ها هستن و دلشون میخواد یک جورایی ته نگاهت دل اونا را قرص کنه که بابا ما هوای بچتون را داریم .البته  از این بچه های لوس و مامانی لجم میگیره مخصوصا اونای که حتی زحمت پر کردن فرمهای ثبت نام را هم به خودشون نمیدن و یک جوری حالشون را میگیرم  .

دیروز یکی از سالگردهای مهم تو زندگی من بود . به خودم برای این 8 سال تبریک میگم و به تو  .

!! نوشته شده توسط نازنین | 19:17 | 87/06/24

مسافر

همیشه رفتن مسافر برام سخت بوده.

مخصوصا که خیلی تنهام .

من یک دختر خاله دارم که خیلی خانمه .از اون کسایی که نقص تو کارشون نیست .تو رفتارش .کارش .زندگیش تربیت بچه هاش .رفتار با فامیل ودوست وهمکار و.....همیشه بهترین بوده .حدود دو ماه که به خاطر بیماری  همسرش(عمل قلب )آمده بود اینجا .بقدری مقاوم بود و قوی عمل میکرد به که به حالش غبطه میخوردم  که چه جوری اینهمه مقاومه و اصلا فشاری که روشه به بقیه منتقل نمیکنه و طوری رفتار میکنه که مریض اصلا استرس نداشته باشه .خدا را شکر عمل باز قلب همسرش هم به سلامتی انجام شد .

امروز صبح زود پرواز داشتن به سمت شهر اقامتشون .دیشب آمد خداحافظی ..وقت رفتن مثل همیشه که از رفتن مسافر ناراحت بودم گریه ام گرفت  مخصوصا که خیلی بهشون عادت کرده بودیم (خودش و بچه هاش)اما گوله  های درشت اشکم همینجوری می آمد و اونم چشماش پر اشک می شد  خیلی دلم براش تنگ می شه نمی دونم یکهویی دلم گرفت که چرا من نمی تونم کنارش باشم حداقل تو یک شهر با هم باشیم و از بودن باهاش لذت ببرم .دیشب تو ماشین با شنیدن  آهنگ گریه ام می گرفت  البته می دونم بیشتر این اشکا مال دلگرفتگی اصلی که به خاطر عزیزم دارم عزیزی که تو شهر  محل اقامت دختر خالم   آرام خوابیده و من دلم میخواست پیشش بودم  .کاش منم میتونستم اونجا زندگی کنم .

خیلی دلگیریم .اما چه می شه کرد زندگیه  و جریان دارد..خدا را هزار بار شکر به خاطر همه چیز .

!! نوشته شده توسط نازنین | 10:59 | 87/06/18

روزانه

سلام

اگر کامنت های پست قبلی را تایید نکردم فقط به خاطر این بود که خیلی هاش خصوصی بوده و اون غیر خصوصی ها بیشتر متوجه خودم بود.راستش با اینکه خیلی مشوش نوشته بودم که فقط فقط خودم سر در می آوردم اما خیلی از دوستان خوب وبلاگی جوری نوشتن که انگار کلی زندگی منو میدونن ..عجب خاصیتی داره این دنیای مجازی چه حس خوبی داری بعد کلی مشوشی  با نوشتن کمی اروم می شی  واز اینور  حمایتهای دوستانه بدون چشمداشت داریَ همین اینجا را خیلی دوست دارم .

در مورد وب لاگ رومینا باید بگم  مامان فعالی شدم دوباره پست جدید نوشتم اما بازم همون اشکالو داره و  صفحه اول وب دیگه بالا  نمی یاد و چون دیدم هیچ کسی در مورد این اشکال نمی دونست تصمیم کبری گرفتم که یک وب لاگ جدید بسازم و به اون وب قبلی لینک بدم  البته تا دیر نشده خدای این ۱ سالی که ننوشتم کلی از خاطراتش یادم رفته .

ماه مبارک رمضان شروع شده . اول  قبل ایکه بگم روزتون قبول باشه حاج خانما یا حاج آقا  بزارین از  جدیدترین فتوا سال که مادرم قبل از ماه رمضان امسال صادر کرد بگم شاید  شما یی که  دارین الان اینو میخونی بتونی فیض ببری. از وقتی یادم می یاد مادرم با روزه گرفتن من مخالف بوده  .البته بیچاره حق داشت چون تو دورانی که مدرسه میرفتم و  حتی بعدش کلا مریض می شدم و از اونجاییکه خیلی آدم درست بخوری نیستم نه اینکه نخورم میخورم اما  مثل آدم نمی خورم(اینم مامانم می گه )  و خلاصه همیشه مشکل داشتم اما روزه  می گیرم چون خیلی دوست دارم  البته که معتقدم ۳۰ روز خیلی زیاده  با مهمونی یک روز یا دو روز نه ۳۰ روز و باید وسطاش ماه را دید و عید کرد مثلا بعد ۱۵ روز خلاصه این روزه گرفتن ما هر سال با مادرم  برنامه ای خاصه حالا خودش از چند روز قبلش می گیره ...حالا فتوا مادرم

 بهانه امسال قبل ماه رمضون  مادر من : مادرم به من میگه که مادر جان مادرای بچه دار نباید روزه بگیرن گناه داره اگر بگیرن!!!

من :مادر جان بچه من بزرگ شده دیگه چه گناهی داره روزه گرفتن من !

مامانم :نه از اون نظر مادر جان !شماها روزه میگیرین بعد اخلاقتون مثل سگ می شه می افتی به جون بچه واسه همین گناه داره نمیخواد بگیری !!!!(البته به کسی بر نخوره کلا منظورش منه حالا جمع بسته )

خدایی اگر مامان من مجتهد می شد کویت بود .دعا کنین کتابشو زودتر بنویسه .

خیلی بده سر صبح شنبه شیک و با کلاس بیای سر کار کفش جلو باز بپوشی همین که بشینی پشت میزت جلوی پات به میز گیر کنه و جوراب شیکیت پاره بشه ..نه الان دیدمش .

مرسی از لطف همتون .

!! نوشته شده توسط نازنین | 7:49 | 87/06/16

منطقی بودن در اثر سختی بدست می یاد .

معلومه که اینروزا باید خیلی منطقی باشم بعد دو هفته در گیری با خودم و روزایی که در پیش دارم اگر اینجوری نمی شدم شک میکردم . اگر بگم طی این دو هفته چقدر عذاب و ناراحتی کشیدم  نمی تونین تصور کنین . چراشو فقط خودم میدونم  و میدونم که لازم بوده ؟  و اما  آیا دوباره پیش خواهد آمد یا نه ! اونو نمیدونم  روزای سختی را دارم میگذرونم در تقابل با خودم و تصمیمی که گرفتم .میدونین چون خیلی اینجا واضح نمیتونم بنویسم هیچ وقت هم از جزییات نمیتونم بگم اما این نازنین که همه دارن میبینن ..اون نازنینی نیست که کسی ازش تصور داشت . تصمیمی که گرفتم و عملی کردم سختترین کار برام بود بقول دوستم خیلی هم زشت بود اما انجامش دادم . اثرات در پی داه و اولین اثرشو از روز جمعه دیدم خوشبختانه  مطلوب بوده  حداقل برای من .خدا میدونه  که بعد این هفته مشوش چه عذابی را کشیدم.جالب اینجاست که متن های منطقی هم می یاد جلوم .مقاومت کردن همیشه بهترین راه نیست .اینجوری بودن خیلی سخته  اما باید باشم .

 نمیدونم تو رابطه دوستی عمیق چه حیسه که وقتی توش ناراحتی بوجود   تمام فکرم درگیره  البته چون من خیلی حساسم اینجوریه .

دوستم میدونی خیلی دوست دارم .نمیدونم دیگه چی کار باید بکنم .من الان بیشتر ازهمیشه به کمکت نیاز دار م.

چند روز پیش رفتم تو وب لاگ یکی از مامانها که برای بچش می نویسه فقط خاطرا بچه .یاد وب لاگ رومینا خودم افتادم که الان یک سال داره خاک میخوره .اگر رومینا اینقدر با احساسا نبود شاید این عذاب وجدانی که الان به جونم افتاده نمیکردم ..اینکه چرا من از روزانه های رومینا نمینویسم ه بعدا بهش هدیه بدم . و رفتم سراغ وب لاگ نی نی .نمی ونم چه اتفاقی براش افتاده که باز نمی شد .خلاصه فهمیدم اشکل از آخرین پستی که داره  با هزار راه خواستم درستش کنم اما نشد جبور شدم آخرین پست را حذف کنم واون موقع بود که باز شد  و امروز مامان نازنین پست جدید نوشت اما دوباره همون اتفاق افتاد و باز نمیشه . نمیدونم چرا ؟کسی میدونه ؟

اینکه هر کس ببیندت و بعد مدتی که باهات خودمونی شد بهت بگه وای اصلا بهتون نمی یاد مامان باشید شاید برای چند بار حس خوب جوانی بهت بده اما حالا یک طوری شده که حس بدی بهم دست میده .مگر همه مامانها چه جورین که من نیستم ! چه جوری لباس می پوشن که من نمی پوشم چون تاتو نکردم . یا چون موهام رنگ نداره یا چون کفش آدیداس می پوشم یا چون ..... بهم برخورده حسابی .میدونم که اونهای که بهم میگم اصلا بهتون نمی یاد  مامان باشد .یا ما فکر میکردیم شما خاله رومینا باشید؟ یا مامانش کجاست که دنبالش نمی یاد ؟ و صحبتهای در این ردیف همه میخوان به من لطف کنن .  اما  از ریحانه عزیز مربی موسیقی رومینا تشکر میکنم که منو مامان حساب کردی جلوی همه میگفتی مامان جون نوبت شما ست که بیان تو !و اگر حس مادری رومینا اینروزا نداشتم چه بلای سرم می آمد .صدای نفسهای رومینا ~بدن نرمش  و اون دستهای کوچولوش که تو دستته و دلت میخواد فشارش بدی اما دلت نمی یاد   و چشمان درشتش وقتی که تو بغلته و صورتتو توش می بینی .خدایا شکرت که رومینا را دارم.

!! نوشته شده توسط نازنین | 19:47 | 87/06/10

تاریکی .روشنایی

به تعداد شبها روز وجود دارد

و طول شب و روزها هم در چرخه یک سال مساوی است.

حتی سعادتمندترین زندگی ها هم نمیتواند بدون کمی تاریکی سپری شود .

شادی اگر با اندوه به تعادل نرسد بی معنی خواهد بود .

 

پی نوشت :خیلی منطقی بنظر می رسم نه!

!! نوشته شده توسط نازنین | 9:1 | 87/06/09

ابهت من !!!

از ما میترسند !

این پست  در مورد ابهت اینجانب است  لطفا بخونید اما نترسین!

هفته پیش یک جلسه مهم داشتم .

صحبتهای تو جلسه گل انداخته بود و سر یک موضوعی داشتیم تصمیم گیری میکردیم .رییس دانشگاه هم  تو جلسه بود  دو روز قبل طی یک جلسه که من نبودم صورتجلسه ای تنطیم شده بود  این جلسه تقریبا تصمیم گیری در مورد نهایی کردن بندها  اون جلسه و هماهنگی واحدها بود  .یکی یکی که جلو میرفتیم من به هر بندی  اشکال می گرفتم البته اشکالاتم هم  طبیعی بوده چون از واحد ما کسی نبوده  و از نظر من اشکال داشت . رییس دانشگاه که می دید من رنگ و رو ندارم خلاصه می خواست تحویل بگیره گفت خوب اصلاحیه بزنین  و تبصره اضافه کنین مثلا  بند ۱  بدین صورت تغییر کرد ..حالا رسیدیم به بند ۲ دوباره من اعتراض  کردم و دوباره اصلاحیه و تا الی آخر  ....حالا یک جوری شد که کل بندهای صورتجلسه با اصلاحیه شد  تو جلسه همه پوزخند میزدن که یک الف بچه تمام بندها را تغییر داد و رییس دانشگاه واسه اینکه یک کم جمع و جور کنه گفت البته این اشکالات به خاطر ناهماهنگی مدیران با واحد ها است من نمی دونم چرا وقتی یکی تو جلسه نیست یا همه تقصیرا گردن اونو یا همه کاستی ها  و یا همه کارهایی که باید انجام بشه گردن اون می افته !!!!!!! از اینا گذشته و صورتجلسه اونجوری که باید می شد تغییر کرد . بحث سر تقویم تحصیلی سال جدید رسید که به خاطر اینکه امسال با ماه رمضان تلاقی کرده یک تغییرات کوچکی انجام بگیره . همکاری که مسئول آی تی و انفور ماتیکه  دانشگاه است  و اصلا این مورد ربطی بهش نداره  واسه اینکه می خواست درس عبرتی به دانشجو ها بده  نظرش این بود  که زمان انتخاب واحد  حضوری یک روز باشه . حالا من هی میگفتم نمی شه آقای مهندس  یک روز کمه واسه انتخاب واحد حضوری این دانشجوها  هنوز این دانشجوها امادگی اینترنتی را ندارن در ضمن خود سایت ما هم جوابگو نخواهد بود .  باز همکارم می گفت بهر حال دانشجوها باید یاد بگیرن اینترنتی انتخاب واحد کنن و به حرفش اصرار داشت که یکبار اینجوری رفتار کنین اینها یاد میگیرن  ..منم حالا عصبانی از اینکه اصلا کارهای آموزشی چه ربطی به تو داره تو کارتو انجام بده حالا تو یک جلسه یک چیزی می شنوی  قرار نیست که نظر بدی در ثانی ااینکه من میگفتم  حضوری بیشتر باشه  چون همین سایتی که قراره سرویس بده زود قاط می زنه و کلی دانشجو علاف میمونن واسه روز حضوری  یک جورای تازه به خاطر خوب کار نکردن واحد اونم بود . اما خودمو   کنترل کردم که خیلی ضایعش نکنم و با لحن خیلی ملایمی گفتم حالا رییس دانشگاه داره به حرفهای ما گوش میده : شما میخواین دانشجو ها را ادب کنین به اموزش چه ربطی داره همکارهای من چه گناهی کردن !!!!شما سایتو  ساپورت کنین که تو روزای انتخاب واحد اینترنتی  اشکالی پیش نیاد ما با ازدحام روبرو نشیم  که همه دانشجوها مجبور بشن روز حضوری بیان انتخاب واحد اینکه یک روز به روزای حضوری اضافه بشه از نظر اموزشی دلیل داره این حجم دانشجو یک روز کمه   .

یکهو رییس دانشگاه خیلی جدی گفت آقای فلانی خانم ...را عصبانی نکنین آقا ی مهندس ..ایشون در اینمورد بهتر می دونین در ضمن یک روز ازدحام می شه  و اصلا درست نیست  . در ضمن  از آبدارچی اینجا تا مدیر داخلی و دانشجو ها و سایر همکارها  و.... ...همه میگن نباید خانم فلانی را عصبانی کرد اگر عصبانی شدن دیگه عواقبش پای خودتون شما چطور اینو نمی دونین ؟؟ ........و یک نگاهی به من کرد . ایشون میگن نمی شه شما اصرار نکنین !!!!!!! منم خجالت زده

خواهر شوهر گرامی که میخواست از آب گل الود کوسه بگیره و تو جلسه حضور داشت  و اتفاقا روبروی من نشسته بود گفت والا ما نمیدونیم ایشون چی کار میکنن هر چی میگن همون لحظا اجرا می شه .و یک چشمکی بهم زد .

منم فقط

به خدا من بداخلاق نیستم اما انگار یک کارایی کردم  که همه از من حساب میبرن .

فکر میکنم چون  خیلی جدی هستم و اصلا تو کارم اشتباهو نمی تونم قبول کنم . بعضی ها میگن چون خودت خیلی تند و تیزی فکر میکنی بقیه باید مثل خودت باشن اما در واقع اینجوری نیست  من سرعت عمل کارام بالا هست و واقعا از کسایی که خیلی یواش کار میکنن حرص میخورم اما این نوع کار کردن را مدیون رییس قبلیم هستم که قریب به  ۲ سال باهاش کار کردم  .اون بسیار جدی .بداخلاق .ساعی کوشا و با دقتو َمدیریت عالی وبه معنای واقعی  حرفه ای بود . جوری مارو ساخته که الان هیچ کاری برام سخت نیست چون  اینقدر کار سخت و طاقت فرسا  با کیفیت بالا انجام دادم  که فولاد ابدیده شدم .با اینکه بعضی روزا خیلی از دستش ناراحت میشدیم و دلم میخواست سر به تنش نباشه چون همش ایراد میگرفت و کار را بر میگردوند و دوباره از اول ... اما الان خیلی یادش میکنم واقعا اون به من کار کردن درستو یاد داد  تمام سختگیریهایی که میکرد  واسه هممون لازم بوده  و الان میفهمم چقدر موثره .براش همیشه آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم .

پ.ن.۱:

مرسی از احوالپرسی همگی چه کامنت خصوصی.غیر خصوصی .تماس تلفنی و غیره ....

پ.ن.۲:

خواهر شوهر گرامی تو دانشگاه  همکارم هم هست .

پ.ن.۳:

رز سفید  عزیزم  از اینکه دوباره مینویسی خیلی خوشحالم .

 

 

!! نوشته شده توسط نازنین | 13:31 | 87/06/02

RSS