روزی که من بیشتر خوشگل شده بودم
هفته پیش یک روز صبح در حالیکه آماده بودم برم سر کار منتظر رومینا خانم بصورت نیمه نشسته رو شوفاژ بودم همسر گرامی که تازه از ماموریت برگشته بود فک کنم نمیخواست بره شرکت و روی مبل با لپ تاپش ور میرفت دیدم یک جوری منو نگاه میکنه من با صدای بلند داد زدم رومینا نمی یای دیرم شد ها و با حالت غر غر رو به همس گرامی گفتم نمیدونم باز دنبال کدوم عروسکه که ببره!!!!!! یکهو همسر گرامی گفت : چقدر امروز خوشگل شدی !!!!چی کار کردی ؟ حالا انگار من قبلا زشت بودم حالا خوشگل شدم ....
گفتم :هیچی میبینی که مثل همیشه ام . همسر گرامی گفت نه یک کاری کردی !!آرایش کردی حتما ؟ گفتم نه!!!! اصلا مثل همیشه . گفت پس بهر حال امروز تغییر کردی ؟ من : خوشحال چون همسر گرامی اصلا یا بهتر بگم عمرن از هیچ کسی تعریف نمیکنه حتی من شاید سالی یکبار اونم در موقعیتهای خیلی خاص .. من :رو به همسر گرامی :مرسی از تعریفت .
حتما تعریف امسالو گرفتم دیگه .
نکته :من کلا اهل آرایش نیستم نه اینکه ارایش بد بدونم اتفاقا خیلی خوشم می یاد ازاین خانمهایی که آرایش میکنن اما سر کار که ابدا آرایش نمیکنم و چون کارهام معمولا جاهای دولتی یا وابسه دولتی است خیلی با حجاب کامل میرم مانتو های بلند .مقنعه جلو ...کاملا اداری.اگر هم آرایش بکنم خیلی کم و ملایمه.جالب اینجاست که عشق لوازم ارایش هم دارم و خرید هم میکنم و تاریخشون میگذره میاندازمشون دور مثل خلا ...
اداما ماجرا:
با رومینا سوار ماشین شدیم اونروز صبح رومینا کلاس نقاشی داشت وقتی به دم کلاس رسیدیم من رومینا را به مربیش تحویل دادم مربی که پشت میز بود نمیدونم مدیر بوده یا مربی با انگشتاش زد رو میز گفت وای بزنم به تخته شما چقدر خوشگلین؟؟؟(خدا را شکر نگفت چقدر امروز خوشگل شدین!!!!)اصلا بهتون رومینا نمی یاد ....
من با خجالت گفتم چشماتون خوشگل می بینه !!!!! ای بابا پیر شدیم خانم این حرفا چیه ..
تو ماشین خودمو تو آیینه نگاه کردم گفتم نکنه واقعا من تغییری کردم خودم خبر ندارم ...
اتاق ما تو طبقه بالا است طوری که اگر نری به کسی سر بزنی لازم نمی شه که همه را ببینی ..همکار گرامی بسیجی که خدا راشکر ادمو نگاه نمیکنه که بخواد اظهار نظر بکنه !!!دیگه کار شروع شد و کسی در مورد اینکه من خوشگل شدم یا نشدم حرفی نزد ..
اونروز جلسه داشتیم ...ساعت ۱۰ رفتم جلسه ....طبق معمول کلی صحبت و بحث و صورتجلسه تقسیم کار و ....اما معاون مالی و اداری یک جوری نگاه میکرد پیش خودم گفتم غلط نکنم باز خوشگلی ناگهانی امروز من عود کرد ![]()
جلسه تمام شد از پله ها داشتم پایین میرفتم دیدم این آقای همکار (معاون مالی اداری) که بین همه همکارا یک آشنایی خانوادگی با ما داره و همسر گرامی را هم از نزدیک می شناسه و خلاصه احساس صمیمیت بیشتری با من میکنه .. با یک حرف از جلسه سر صحبت باز کرد بهتره بگم خودشو صمیمی کرد .منم یک لبخند زدم . آخرش گفت (انگار روش نشد بگه خوشگل شدین ) باید از آقای مهندس (همسر گرامی را میگفت )بپرسیم این لباسهای شیکو واسه خانمشون از ماموریتهای خارجی که میرن میخرن !!!!!!!یا نه از همین ایران خودمون !!!!!!(اومد تعریف کنه گند زد )اخه مانتو کسی از ماموریت می یاره حالا پالتو باشه یک چیزی مانتو ترک که به درد اداره نمیخوره مقنعه که اونا نمی پوشن ...
پیش خودم گفتم جرات داری از آقای مهندس همینو بپرس ؟؟منم لبخند زدم گفتم نه بابا ایشون وقت خرید ندارن فقط هزینه مالیشو متقبل میشن شاید به خاطر قبول هزینه مالیه !!!!
رفتم تو اتاق حسابداری با حسابدارمون کار داشتم سرشو از کامپیوتر بالا آورد گفت اه اه مبارکه رفتی آرایشگاه باالخره؟؟
من
ای بابا مگه من آرایشگاه نمیرم که اینجوری میگین . نه نرفتم اصلا !!!! همکار :پس چکار کردی کلک . امروز یک کاری کردی ؟؟
من :نه بخدا هیچی مثل همیشه !!!!!!
همکار :اوکی نگو اما امروز خیلی خوشگل شدی ها !!!!!
خلاصه گذشتو دیگه شکم به یقیین تبدیل شد نه واقعا امروز اتفاقی افتاده که همه یک حرفی میزنن.
ظهر رفتم خونه مامانم منتظر که مامانم الان یک چیزی بهم بگه و یک تعریفی ازم بکنه .
اما ناهارم خوردیم مامان چیزی نگفت .
خوابیدم و بلند شدم بازم چیزی نگفت .
گفتم نمیشه که مادرا زودتر از همه هر تغییری را متوجه میشن .حتما خوب نگام نمیکنه یک کاری کردم تو چشام نگاه کنه یا میگفتم مامان به من نگاه کن باهام حرف بزن .دیدم نه اصلا عکس العملی نداره گفتم شاید تو لباس کار خیلی خوشگل می شم .لباسمو پوشیدم و نشستم .
مامان گفت میخوای با این لباس بری بیرون ؟
من نه میخوام تاثیرشو رو شما ببینم!!!!!
مامان: خدایی مادر جان با این مانتو خیلی زشت می شی تیپت بهم میخور ه . خدا بگم چکارشون کنه اینارو که شماها مجبورین اینجوری برین سر کار و و و ......کلی بد و بیراه ....
از خنده مرده بودم میخواستم تعریف بشنوم کلی منفی شنیدم مامان گفت چرا میخندی خوب مادر جان من حقیقتو میگم لباسات فقط به درد همون سر کارت میخوره جان من درشون بیار ....
جریانو واسه مامان تعریف کردم ..... با دقت نگام کرد با لبخند گفت تو همیشه خوشگلی ربطی به امروزو دیروز نداره ..... (جریان سوسکه از دیوار بالا میره )
و این بود جریان روزی که من زیادی خوشگل شده بودم .
تولد ؟2 سالگی من
خلاصه ۱۰ مرداد من وارد ۲۸ سالگی شدم ۴ ساله که تولدمه با رومینا خوشگل دارم ..میخواستم یک سری از عکسهای هر سال تولدمو با رومینا بزارم گفتم بزار سال دیگه سر ۵ سال انشالله .
اون سال اول که دنیا آمده بود نی نی مامان مثل بهت زده ها به شمع نگا می کنه و امسال...
ااینم عکس امسال رومینا با کیک تولد مامان .
دخترم کلی ذوق کرده چقدر بچه ها از شمع و فشفشه و این چیزا خوششون می یاد ...
روزانه
نمی دونم خصوصی ترین چیز در زندگی شما چیه ؟منظورم از خصوصی اون چیزیکه فقط و فقط مال خودتونه و هیچ کس ازش خبر نداره ...نمی خوام به این جملاتم بار منفی بدم و اینکه یک چیز مخفی داشته باشیم را رواج بدم اما آیا هست چیزی که فقط فقط مال من باشد .. یعنی هست چیزی که فقط خودمون از داشتنش با خبر باشیم مثل یک دفتر چه /یک کتاب/ یک هدیه/ یا حتی موبایل یا وب لاگ که تو ش چیزایی باشه که فقط خودمون می دونم .خصوصی ترین چیز من در زندگی یک کتابه است .خیلی دوستش دارم مثل جعبه سیاه میمونه برام .امیدوارم همیشه خصوصی ترین بمونه چون به خصوصی بودنش احتیاج دارم این وب لاگ که از نظر خصوصی از بین رفت ...
یک زمانی خونه من و مامانم تو یک آپارتمان بود .قبض موبایل منم می امد دم خونه ..از وقتی خونمو عوض کردم بازم قبض می رفت دم خونه مامان و من نمی فهمیدم کی پرداخت می شد .خدایی خیلی مامانم با حاله ...
دیگه از رو رفتم از دوره جدید ادرسو عوض کردم که بیاد دم خونه خودم .اما امروز که میخواستم پولشو بدم ها پشیمون شدم خیلی اونجوری بهتر بود .
روزانه
با اینکه احتمالا تابستون شده و می بایست کارای من کمتر باشه اما اینطور نیست چرا من قبلا فکر میکردم تو تابستون پرسنل دانشگاه کار ندارن ؟شاید برای اینکه دانشگاهی که درس میخوندم تعطیلات یک ماهه تابستونی داشت .... اما اینجا که من هستم نه کارا ۳ برابره . الان دختر خاله ام داره تو همون دانشگاه کار میکنه و از اول مرداد در تعطیلات بسر می برد و داره ملق می زنه .کلی کار دارم . دانشجویان مشروطی که دردسر دارن . کمیسیون موارد خاص ..معافیت های تحصیلی پسرا از همه بدتر دانشجویان فارق التحصیل و و.... که فک میکنن حالا اگر مدرکشون به این زودی نگیرن از خیل اینهمه لیسانس عقبترن یکی نیست بهشون بگه باور کنین هر چه دیرتر مدرک بگیرین بهتره حداقل خودتون الان میدونین چه کارههستین . خلاصه می خواستم بگم با اینهمه کار یک عدد نازنین بی برنامه هست که همش داره تنبلی میکنه .....
من خیلی از اتاقهای روشن با نور زیاد خوشم نمی یاد کلا تاریکی را بیشتر دوست دارم اما اتاق کارم تو دانشگاه خیلی روشنه اما از اون روشنای خوشگل رنگهای ملیح که خیلی دوست دارم صبح ها که می یام تو اتاقم اولش اصلا کار نمیکنم به وب گردی میگذرونم الان برای خودم چایی ریختم یک باد ملایمی از کولر بهم میزد نور اتاقم گوگولی شده خلاصه حس های خوب همینجوری داره بهم حمله میکنه پس به خاطر داشتن این لحظات خوب در همین لحظه از خدای بزرگ تشکر میکنم .
والا من نمی دونم ما رفتیم مسافرت تا همسر گرامی امتحاناتشو خوب بده بدتر شد . یعنی این اخری که ما نبودیم خوب ندادن همش هم خوب معلومه تقصیر منه .حالا فقط یک امتحان مونده و کلی مشق که باز هم معلومه من باید انجام بدم .بعضی وقتا به خودم میگم انگیزه های ازدواج من و همسر گرامی از دیدگاه اون داره کم کم برام روشن می شه!!!اما با ۸ سال تاخیر ...
از صبح دارم وب لاگ داستان یکی از دوستان را میخونم خیلی از نوشتنش خوشم می یاد چون نمی دونسم دوست داره یا نه اسمشو نیاوردم حالا ازش می پرسم ؟
دیروز عصری از بیرون برگشتم از دم در شنیدم از اتاق تلویزیون صدای فیلم عروسی /نامزدی / مهمونی آشنایی به گوشم خورد!!!!!!!!! به مامان میگم رومی داره چی نگاه میکنه ؟
مامان می گه از صبح به من میگه این مامان و بابای من فیلم عروسی /نامزدی / چیزی ندارن من ببینم؟ حوصلم سر رفته ؟مگه می شه نداشته باشن؟ پس چرا عکس دارن ؟(بچه های امروز چقدر فضولن ) .مامان هم طفلکی براش فیلم نامزدیمونو گذاشته.به قیافه مامان نگاه کردم ببینم خیلی که گریه نکرده ..مامان خودشو تو آشپز خونه سر گرم کرده نتونستم متوجه بشم چه حالی داره .سریع رفتم تو اتاق تی وی .دیدم رومی خانم محو تماشا فیلم شده منو که دید یک نگاهی همچین با ناز و ادایی به من کرد باز دوباره نگاشو انداخت رو تلویزیون .. نمی دونم چند ساله اما خیلی وقت بود فیلم نامزدیمونو نگاه نکردم .نگاه نمیکردم چون تو تمام فیلم رضا کنار من بود و همه جا حضور داشت و واقعا تحمل دیدن اون لحظات شادی و این لحظات دوری را نداشتم و ندارم .بهتره بگم بعد رفتن رضا جرات نکردم فیلمو نگاه کنم هیچ وقت فکر نمیکردم طلسم دیدن فیلم را رومینا (نی نی مامان ) بخواد برام بشکونه .بزرگتراش جرات نکردن اصرار کنن یعنی کسی هیچ وقت ما را مجبور نکرد . اونم اینطوری غیر منتظره تو عمل انجام شده بخوای فیلم عزیزترین کستو که دیگه الان نیست ببینی .طفلی مامانم . خدا می دونه از دست رومی چقدر ناراحت بودم اما اون بچه است .
خیلی عوض شدیم اما حقیقتا من اصلا جواد نبودم چون هم ارایشم هم لباسم ساده بود . اما قیافه هامون خیلی عوض شده بنده خیلی کوچولو و تپلی بودم . الان بزرگ شدم و دیگه تپل نیستم .با دیدن رضا وقتی صداشو شنیدم و قیافشو زنده دیدم نمی تونم بگم چه حالی شدم .نتونستم خیلی ببینم چون دلتنگتر می شدم فک میکنم همین که طلسم شکست برامون کافی بود .برای همین خاموشش کردم .
روزای خوبی داشته باشید .
مرسی زری عزیزم که تلفن گذاشتی بیام پیشت .


