روزانه
سلام
از فردا میخوام برم za .
برگشتم شاید تهران.
جمع اضداد شدم .سر صبح به یک کسی گیر دادم همیشه میخواستم یک موضوعی را بهش بگم اما نه دیگه اینجوری که بهش بپرم...
خدایی تباه کردمش.
چرا اینجوری شدم.
هم دلم می خواد برم zaهم دلم نمیخواد za .
شبا که واسه رومی کتاب میخونم انگار رو دور تندم. عذاب وجدان گرفتم .رومینا میگه مامان چرا عجله داری؟طفلک نمیدونه مامانش حوصله نداره !!!!!.
این چند وقته واسه یک موضوعی ناراحت بودم . . در واقع واسه یک کسی .اما الان احساس میکنم دیگه این احمقیتو کنار بزارم تا کی میخوام اخلاق گندمو ادامه بدم بابا ناراحتی هر کسی مال خودشه نه تو ...خدا به همه کمک میکنه اونقدرای که تو فک میکنی سخت نیست .واسه تو سخته نه واسه اون کسی که مشکل داره.
اما مگر می شه.20 ساله اینجوری بودم اخرشم همه میرن پی کارشون نمی گن خرت به چند من !!!!
پ.ن.۱ بیماری که براش قرص میخورم خطرناک نیست .
روزانه
دوباره تابستان شلوغ مشهد آغاز شد ..شبای شلوغ /مسیرای شلوغ و کلی مسافر عزیز.
دیروز ظهر همسر گرامی که ماموریت تشریف دارن لطف کرد و تل زد که همین الان ریمایندر موبایلش خبر داده که بیمه ماشین من امروز تمام می شه ۱۷ تیر .یعنی دیروز تمام بود .حالا من نمی دونم ادم ریمایندرشو چرا ساعت ۱۳ ظهر بزاره یا چرا یک روز زودتر نزاره ؟ که اینجوری منو به دردسر نندازه ؟ یکی از چند کار تو این زندگی بیمه ماشینها است که با همسر گرامیه اونم چون دوست بیمه ای داره و کارا را ردیف میکنه ... با اینحال من امروز ۱۷ تیر بیخبر از همه چی ماشین را بیرون اورده بودم و کاریش نمی شد کرد خلاصه با سلام و صلوات کلی نذر و نیاز دیروز رانندگی کردم دیشب دیر برگشتم خونه ترافیک وحشتناکی بود همچنین من روز خیلی شلوغی داشتم بعد از کار هم تو اون گرما برای کار بیمه رفتم عصرم که از ۶ البته با دوستام بیرون بودم . رومینا طبق معمول تو ماشین داشت از سر و کول من و از سر و کول ماشین بالا می رفت (اثرات فیلم تارزان ).و من مدام میگفتم بشین مامان جان حواسم هم جمع بود خدای ناکرده تصادف نکنم چون بیمه نداشتم تصور کنین اوضاع منو . طبعا می بایست خیلی عصبی می شدم و به خودم این ترافبک و این زندگی ماشینی و اینهمه مشغله لعنت می فرستادم .اما اینکارو نکردم و از اینکه الان اینطور زندگی میکنم که می تونم تو شلوغی باشم رومینا از شدت شیطونی از سر و کولم بالا بره خیلی سخت کار میکنم و مشغله خیلی زیادی برای انجام دادن دارم خوشحال بودم چون حس میکردم این یعنی جریان زندگی این یعنی جوانی مطمینم یک روزی دلم برای اینروزا تنگ خواهد شد .
امروز صبح باید میرفتم آزمایش می دادم داشتم (ماهیانه برای بیماریم )سر کوچه می پیچیدم دیدم یک خانم و آقای میانسال برام دست تکون میدن ایستادم ببینم چی میگن آقا با سرعت بیشتری به طرفم آمد و گفت ما میخواهیم تا فلان جا بریم آیا مسیرتون میخوره (کوچه ما هم کمی سربالایی است ) منم گفتم من دارم میرم آزمایشگاه فلان جا اگر مسیرتون هست بیان و اونا قبول کردن خلاصه طول راه آقا که خیلی شاد بود از من کلی سوال کرد و ازم پرسید سی دی مدرن تاکینگ نداری کلی اسم آهنگ کلاسیک را گفت که میخواد اما پیدا نمیکنه و من ادرس یک کسی را که هر چی موسیقی به فکرت می رسه را میتونه برات گیر بیاره بهش دادم البته به خانمش دادم در ضمن خیلی هم فضول بود از من پرسید شما پزشک هستین و من گفتم نه و همینجوری قطار سوال بعد میگن خانما فضولن؟؟ خانمش از رفتار شوهرش معذب بود طفلک . خدا را شکر مسیر نزدیک بود و به ازمایشگاه رسیدیم اونا پیاده شدن و خیلی تشکر کردن من داشتم کمربند باز میکردم و نگاهم به جلو بود و خواهش میکنم خواهش میکنم میگفتم و پنجره را بالا میکشیدم که دیدم صدای فریاد مادر جان مادرجان می یاد به پهلو نگاه کردم دیدم خانمه طفلی دستش لای پنجره اسن و بنده دارم پنجرا را بالا میکشم حالا هولم شدم نمی دونم چی کار کنم به جای اینکه پایین بزنم می زدم بالا خدا منو ببخشه متاسفانه خندم هم گرفته بیچاره پیر زن لب جوب هم بود نمی دونست چه بکنه تو دلش چقدر منو فحش داده خدا می دونه پنجره را پایین کشیدم اما دستهای استخوانی پیرزن قرمز شده بود خدا منو لعنت کنه که اینقدر عجله دارم هی میگم ببخشید معذرت بزارین ببرمتون بیمارستان اونم میگه نه مادر جان طوری نشده برو به کارت برس ... . منو فرستاد تو آزمایشگاه .من موندم و عذاب وجدان سر صبح .
لیلا عزیزم دیروز آمده .چقدر خوش بگذره .
برم به کارام برسم تا بعد .
parent center
مثلا تو این ماه اخیر 3 تا اتفاق با جراحات خون و خونریزی و کبودی براش افتاده که 2 تا از اونها داخل دستشویی بوده .مثلا یک روز تو دستشویی میخواسته دستشو بشوره به جای اینکه بری روی صندلی هوس میکنه بره روی سطل آشغال (شما سطل آشغال تو حمام را تصور کنین که مثلا چقدر میتونه مقاومت داشته باشه ) بله نی نی میره روی اون که مثلا قدش بلند بشه خیلی طولی نمیکشه که سطل از زیر پاش در میره و سر بچه به دیوار اصابت میکنه و وقتی از دستشویی با گریه آمد بیرون من از شدت خون صورتشو نمی تونستم ببینم .زیر ابروی چپش به اندازه 3 سانت باز شده بود هزار بار شکر اتفاق دیگه نیافتاد البته که الان ردش مونده . دفعه دوم بازم به فاصله 2 هفته بعدش دوباره خانم خانمها تو حمام رفته بوده ایندفعه صندلی گذاشته و نمی دونم چی می خواسته از تو این قفسه های حمام برداره منم تو قفسه های حمام کلی چیز میز از شامپو/ اسپری /و کرم/ و این چیزا دارم 2 تا از این خوشبو کننده های خفن که خیلی هم سنگینه اون بالا بوده رومی می خواسته چی برداره که دستش می خوره هر چی اسپری بوده می افته پایین و اون اسپری سنگینه با سر مبارکش برخورد میکنه .
دیشبم هم خونه مامان تو اتاق نشیمن دو تا کانا په در راستا هم گذاشته شده بین این دو کاناپه فاصله است که غار تنهایی رومی است و اغلب تو قایم موشک میره اونجا قایم می شه دیروز من دم در اتاق ایستاده بودم و یک لحظه داشتم تی وی میدیدم که دیدم رومی داره میره تو غار اما اینبار به جای اینکه با پا بره به حالت نشسته داره سر میخره و میره پایین داشتم بهش میگفتم مامان می افتی اینجوری نرو (مثل بچه ادم برو پایین ) که یک هو دوباره سرش به پشت برگشت و شاتالاپ افتاد و صدای....
خدا را شکر ایندفعه هم به خیر گذشت ... بگذریم که توی پارک چه ماجراها داریم!!!!
و اما امروز که اومدم سر کار و طبق معمول اول ایمیل عزیز را چک کردم دیدم روز شمار رومینا رسیده تا بازش کردم یک مطلب در مورد خواب بچه ها تو این سن و دیگری در مورد اینکه حتما تو خونه یک قفسه کمک های اولیه جدید با تجهیزات درست کنین چون از این سن بچه ها کارهایی میکنن که با جراحت همراهه .متن مطلبش اینجاست .
Your life now
Make a quick inventory of your medicine cabinet. Now that your child is entering the scrapes-and-cuts years, be sure you have bandages of various sizes, tweezers for slivers, antibiotic ointment, and other basics on hand — and that your babysitter or anyone you leave in charge knows where they are. Also keep children's acetaminophen or ibuprofen in the house, safely stored where your child can't reach it, and ask babysitters to call you first if they think she needs a dose. Keep an ice pack (or a designated bag of frozen peas) in the freezer. Hint: Those kid-friendly bandages patterned with favorite characters really do heal boo-boos faster — especially when accompanied by a hug.
مرسی بی بی سنتر عزیزم که تونستی علامت سوال منو برطرف کنی .![]()
مادر
من از اون مامانهای نیستم که این روز خوش به حالشون بشه و کادو بگیرن ..من حالا حالاها باید منتظر باشم تا رومینا مامان بزرگ بشه و واسم کادو بگیره . وای که چقدر کادو از دست رومینا می چسبه .
من اینروز فقط بعنوان روز مادر قبول دارم .به خانمها و دوستای عزیز وبلاگی برنخوره جایگاه زنان همیشه قابل تقدیره و حتی روز مختص زنان هم هست و اون مردهاییکه این روز از خانمشون چه مادر باشه چه نباشه تشکر میکنن و یادشون هستن واقعا جای تقدیر داره .اما امروز روز مادره .
یک خاطره از اینروزا
چون ایام امتحاناته اغلب اساتید طول ترم را می بینی و باهاشون تعامل فرهنگی داری حالا بعضی هاشون بیشتر از یک گفتگو وقتتو میگیرن و می شینن صحبت میکنن .چند روز پیش با دو تا از استادها حرف می زدیم هر دو دانشجوی دکترا بودن و داشتن از اوضاع نابسامان مملکت و زندگی و دانشگاه و خلاصه ...حرف می زدن و اینکه چرا دانشجوها اینجوری شدن و نمی دونم بحث چی شد که به زندگی و خانواده و اینا کشیده شد و آخرش من رو به یکی از استادها به شوخی گفتم حالا زیاد خودتونو ناراحت نکنین آقای مهندس!!!! ... فراموش نکنین هفته دیگه روز مادره کادو یادتون نره .همین موقع ها بود که یکی از آبدارچی های ما که سرایدار موسسه هم هست تو اتاق بود و چایی آورده بود ..این حرفها را شنید وقتی اینها بیرون رفتن آمد پیش من حالا کمی هم از من خجالت می کشه اماطفلکی خیلی هوای منو داره ...گفت خانم فلانی یک چیزی ازتون بپرسم منم همینجوری سرمو تکون دادم گفتم بپرس ..آبدارچی :هفته دیگه روز مادره . گفتم :آره نمی دونستی ..گفت :نه یادم رفته بود ..گفتم خوب حالا (زیادم نمیخوام صمیمی باشه با من )
گفت :بنظر شما من برای خانمم کادو چی بگیرم ؟؟؟
منو میگی :تعجب کرده بودم و تو دلم میگفتم ببین اون کسایی که اصلا فک نمیکنی چه احساساتی دارن از همه احساساتشون رقیق تره ....
هنوز در حال تعجب گفتم :والا نمی دونم .. در حالیکه وضعیت زندگی این آبدارچی را متصور می شدم (تصوراتم ژانر بدبختیش زیاد بود ) مثلا اینکه آبدارچی محترم حدود ۳ ساله از یکی از روستاهای اطراف یکی از شهرستانها امده مشهد و حاضر شده سرایداری را قبول کنه چون از اجاره دادن خیلی بهتره و داره تو یک اتاقتقریبا ۱۲ متری خودش و زنش و یک بچه ۲ ساله زندگی میکنند (با اسباب و اثاثیه اولیه دلم واسه اون بچه کبابه) و دیگر شرایطش که تا حدودی آشنا بودم و اینهمه زحمتی که داره اینجا می کشه و گناه داره طفلکی پولشو زیاد خرج کنه و. و . و ...دیگه بقیشو خودتون تصور کنین ..با خودم گفتم بزار یک چیز ارزون از جای ارزون بگم که قشنگ باشه و هم کادو باشه مهم این بود که این طفلک یاد خانمش کرد دیگه قیمت کادو اهمیتی نداره در این حالت که حالا چی بگم و از کجا بگم .. رو به آبدارچی گفتم : والا ببین چی لازم داره حالا شالی یا روسری و.(مکث) تو این حدودی که تو می خوای خرج کنی (مکث)باید بخری دیگه .... (مکث)
همون موقع به خودم گفتم بزار بپرسم حالا واقعا چقدر میخواد خرج کنه بهش دقیق بگم کجا بره خرید ؟من :حالا چقدر میخوای هزینه کنی ؟بودجه ات چنده ؟ که یکهو گفت : دیگه خانم فلانی از ۲۰۰ هزار تومن کمتر نیست (با سادگی تمام ).
من :
به خودم گفتم خاک تو سرت آبرو را بردی با این تصورات ارزونت .یارو میخواد ۲۰۰ تومن برای زنش کادو بگیره بعد هیتو ذهنت میگی بین شال و روسری کدوم ارزونتره که بهش بگی بره بخره طفلکی تو خرج نیافته ... داشتم خودمو ندامت میکردم
من در حالیکه لبخند تصنعی بر لب داشتم و همچین حسابی غافلگیر شدم (می تونین یک عدد نازنین بهت زده همچین خجالت زده را تصور کنین )
گفتم :بله بله ۲۰۰ تومن می خوای خرید کنی خوب اینجوری قدرت خریدت بالاتر میره میتونی خیلی چیزا بخری ..بنظرم بهتره خودشو ببری خرید چون اینجوری بهتره منم که اصلا سلیقه ایشونو نمی دونم ..بله ...
آبدارچی :باشه .اگر می شد فردا صبح به من مرخصی می دادن با خانمم می رفتیم بیرون .
حالا من که غافلگیر شدم با حرص درونی و بیرونی گفتم :خوب حالا مگه خدا عصر را از شما گرفتن ..فردا عصر یا امروز عصر برین خرید دیر که نمی شه روز زن هفته دیگه است .
گفت آخه خانم فلانی نمی شه .
من :چرا نمی شه ؟؟
آبدارچی دیگه اینجا تیر خلاصی را زد :آخه خانم فلانی خانمم تو این هفته عصر وقت دکتر پوست داره میخواد این خالهای صورتشو ها لیزر کنه دیگه نمی شه عصر بریم بیرون .....
من :![]()
پ.ن.۱ ساعت ۱۳:۳۰ روز ۴-۴-۸۷ اضافه شد :
الان کامنت یکی از دوستان را خوندم این یادم آمد درسته که رومی مامان هنوز نمی تونه کادو بده اما دیشب وقتی من تو اتاق بودم انگار دخملم جوگیر تی وی شده بود اومد گفت : مامانی تولد روزت مبارک . البته با نهایت ناز و ادا ..فک کنین من چه حالی شدم .بعد هی میگن اینقدر بچه را نبوسین .مگه می شه.
تولد
اینروزا بعلت ترافیک امتحانات و درگیری بیش از حد من . تا ۷ شب سر کارم
... این شد که :
کیک تولد را دوستم گرفت .
شام را مامانم درست کرد.
مهمونا خودشون آمدن خونه مامانم .
و البته بنده کادو گرفتم .
">و این بود تولد 35 سالگی همسر گرامی به همین سادگی. یک تیر .
رومینا فسقلی که دیگه مجلس گرم کن شده واسه من.
چون کیک رادوستم گرفته شده بود در محاسبه سن همسر گرامی یکسالی اشتباه لپی کرده بود .در ضمن شمع ها را هم لنگه به لنگه گرفته بود .والا نمی دونم چرا قصد بی سلیقگی داشته شاید می خواسته موردی را به من یاداوری کنه بهر حال دستش درد نکنه حسابی آبرو داری کرد .و دست گل مادرم که خیلی زحمت کشیده بود .
پ.ن.۱ :
یک تیر امسال با بقیه سالها فرق داشت درسته که تولد همسر گرامی بی سر صدا بود اما انگار یک تیر واسه خیلیها شروعی دوباره بود از اس ام اس هایی که رسید فهمیدم...
اول هفته / اول ماه و/ اول فصل . یک تیر بلندترین روشنایی سال .روشن باشید
پ.ن.۲:
حالا امسال که من بیچاره درگیر بودم نتونستم تولد حسابی بگیرم همه یادشون افتاده این همسر گرامی ۱ تیر دنیا آمده و براش می خوان جشن بگیرن ..من نمی دونم از کی تا حالا اینقدر مهم شدی که من یادم رفته ..امروز خبر رسید جمعی از دوستان صمیمی در شرکت(شرکت خصوصی خودشون ) بصورت اتفاقی سور پرایزش کردن .
شانس منه.



