تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker عادت می کنیم

.

 

مسافرت خیلی عالی بود و استراحت کاملی بود تو ترافیک نبودم اصلا خسته نشدم  یک جاده خیلی زیبا کشف کردیم خلوت بکر و زیبا  نه تو جاده رستوران بود نه پوست چیپس  نه پفک  و..... نمی دونم سال آینده هم برم همینجوری می مونه یا  نه ...

جاده زیبا

 جهت یک بیماری نه چندان خطرناک ماهی یک بار برای گرفتن قرصهای مخصوص  باید به مرکز بیماریهای خاص برای تایید نسخه و گرفتن دارو برم ..هر بار که میرم اون مرکز از خودم به خاطر ناشکریهایی که میکنم خجالت میکشم و به خودم میگم من با وجود اینهمه نعمت  ناراضیم  این کساییکه  با اون وضع شیمی درمانی مجبورن بیان اینجا برای گرفتن دارو چه فرقی با من دارند  آیا؟..دیروز  وقت تایید داروهای این ماه بود  به طور اتفاقی دوباره یک دختر جوان را دیدم که ماه پیش هم دیده بودمش اون باعث شد که بیام اینجا بنویسم  تا یادم باشه همیشه نعمتهام اینقدر زیاد هستن که نباید ناشکری کنم .

 

!! نوشته شده توسط نازنین | 8:54 | 87/03/27

تعطیلی

 اسفند  سال ۸۶ وقتی اولین بار تقویم ۸۷ بدستم رسید و نگاش کردم(جهت رویت تعطیلی ها) یکهو چشمم به تعطیلی خرداد افتاد   و همون موقع به تمام دوست آشنا و فک فامیل  خبر تعطیلات توپ را دادم راستش  خودم هم  از اسفند  منتظرش هستم  .البته  که برای من فرق نمیکنه تعطیلی کجای هفته باشه  چون همچین تعطیلی وسط هفته را به جمعه وصلش میکنم که  انگار تو هفته ۳ روز تعطیله //حالا مگه می شه این تعطیلی بیاد من ازش بهره کافی نبرم  نه اینکه کم مرخصی میگیرم و کم جیم می زنم  برای همین منتظر تعطیل رسمی هستم .در این تعطیلی مبسوط   پنجشنبه را مرخصی گرفتم و می ریم سفر .همون شمال  اما نه عشق و حال چون ایام ا ر ت ح ا ل ه .

از اینکه تو روزای شلوغ برم مسافرت وحشت دارم همش تو ترافیک و خستگی اما  واسه ماهایی که کارمندیم اینجور تعطیلی ها  وحشت  نمی شناسه سعی میکنم روحیمو تو شلوغی هم حفظ کنم و  سعی کنم لذت ببرم .

 یک چیزی میخوام بنویسم هی تایپ میکنم هی بک اسپس می زنم هی می نویسم هی بک اسپیس میزنم  حداقل یادم موند  که اینروزا حالم چطوره  ( خود سانسوری).

هفته پیش نایل به دیدار یکی از دوستان  وبلاگی شدیم  دوست وبلاگی که خیلی قشنگ می نویسه  و دوست هم نداره زیاد معروف بشه  .تجربه دیدن افرادی که   فقط  ازطریق نوشته هاشون می شناسی  جالبه و البته خوب  . دوست جون  مهربونتر از اون چیزی که فکر میکردم بود . دوست عزیز  پس از دیدن رومی مامان  معتقد بود  احتمالا  شبیهه  بچگی های خودته  .همچنین تشکر از تو بابت هدیه . اینکه یادت بود هدیه را زیبا کرد .

 

!! نوشته شده توسط نازنین | 8:44 | 87/03/13

خواهر شوهر

وقتی خواهر شوهرت همکارت باشه و مدیر مالی موسسه .از اون مدیر مالی هایی که معاونت مالی بدون اجازشون آب هم نمی خورن چون پست معاونتشون بیشتر از اینکه اجرایی باشه تشریفاتیه  پس همه کاره می شه خواهر شوهر زرنگت  و نتیجه می شه پارتی بازی  یعنی  که اولین امتیازات اعم از /کارانه/جذب / اضافه کار و غیره که قراره  برای همه محسوب بشه اول به بخش ما (همون من )می رسه .اما همین همکار عزیز  شدیدا جو گیر شده نمیخواد کار کنه .

پ ن.۱: چه قبل از همکاری چه الان ما رابطه خیلی خوبی با خواهر همسر  گرامی داشتیم.

پ.ن.۲ :اینروزا خیلی سر کار عصبانی هستم می دونم واسه فشار کار زیاده اما قبلا  اینجوری عصبانی نمی شدم الان خدا نکنه دانشجو کار اشتباهی بکنه یا یک چیز ۲ بار بپرسه دیگه واویلا است ...خدا منو ببخشه .

!! نوشته شده توسط نازنین | 12:9 | 87/03/11

دختر قاجار

 

Image and video hosting by TinyPic

دختر قاجار مامان

جشن رومینا خیلی عالی بود. احساس لذتبخشی داشتم .

 احساسات زود رس من : رومینا را باید صبح جشن   جهت آمادگی  تحویل مهد می دادیم بعد رسوندن رومی خودمون آمدیم سالن جشن  .  من و همسر گرامی که اینبار موفق شد نصفه نیمه بیاد  و سایر مامان و باباها   منتظر ورورد  بچه ها بودیم تو  سالن  موسیقی ملایمی گذاشته بودن . باورتون نمی شد من اشکام در آمد .همسر گرامی میگه چرا گریه میکنی .میگم نمی دونم یکهو یاد این افتادم روزی که رومی بخواد از من جدا بشه من چی کار میکنم ...(حس مادرای عروس را داشتم که سر شام عروسی وقتی  اهنگ ملایم میزارن تو بحر مادر عروس که می ری می بینی خیلی غمگینه )  تو جشن قبلی رومینا اینجوری نشدم فک کنم تقصیر این موسیقی بود  منو دچار احساسات زودر رس کرد .

همسر گرامی ساعت ۱۲ پرواز داشت برای همین تا انتهای جشن نمی تونست بمونه رومینا همون ابتدا که پرده رفت کنار خیلی خوشحال شد که بابایی هم بود  و با اعتماد به نفس برنامشو اجرا کرد  .  وقتی برای برنامه  بعدی (نمایش سنتی) پرده ها را کشیدن همسر گرامی از فرصت استفاده کرد و  رفت تا به پرواز برسه ..اما  تا پرده ها کنار رفت  و  رومی باباییش را کنار من ندید وسط نمایش گفت  پس بابا کو؟؟؟ منم از دور  بهش اشاره میکنم الان می یاد  مامانی !!!اما نی نی مامان بقدری ناراحت شد که نشست یک گوشه و بغض کرد   بعدش کلی ناز کشیدیم دوباره پرده ها را کشیدن آخه نمایش بدون دختر قاجار که نمی شه .به همسر گرامی نگفتم می دونستم بفهمه وجدان درد میگیره .

نوشته های بالا متعلق به یک مامان لوس می باشد .

!! نوشته شده توسط نازنین | 10:55 | 87/03/07

قایم باشک

 

۱ . ۲ . ۳ . ۴ .  را  شمردم  تک  تک

آهسته  به  دنبال  تو  رفتم  با شک

وقتی که بزرگتر شدم  فهمیدم

تمرین جدایی است ...

قایم باشک

 موقعیت خودم  بعد خوندن این متن  ۱ .اشک .۲. ۳.دلتنگی.۴.روزگاره دیگه .

پ.ن.۱ همان قایم موشک خودمون

!! نوشته شده توسط نازنین | 17:33 | 87/03/05

روزانه

از روزی که از سفر برگشتم دارم خرابکاری همکار گرامی تازه کار را  درست میکنم ...

اتاق کارمونو تو دانشگاه عوض کردن.اسباب کشی هر نوعش سخته چه خونه چه افیس هنوز تمام کارا رله نشده و زمان از دست میره.

  1. ماجراهای غر غرانه من سر همسر گرامی ادامه دار شده شایدم صبر من کم  شده .من نمی دونم تو که بلیط برگشت نداری چرا الکی میگی من فلان روز برمیگردم  بلیطم رفت و برگشته تازه با اطمینان میگی ..من طفلک کلی مهمون دعوت می کنم حالا دیگه مردم را هم سرکار می زاری . ...بعدشم میگی ای  مگه من گفتم بلیط دارم ....اگر هم گفتم پس  اشتباهی گفتم   حالا خیلی دوست داری بیام به آشناهات سفارش کن بلیط  برام گیر بیاره تا من بیام ..... خداییش خیلی رو داری .

فردا جشن آخر سال مهد رومینا اینا است ..بچم فارق اتحصیل می شه (سرما هم خورده ) . خداییش روم نمی شه دیگه مرخصی بگیرم یک روز میگم تولد رومینا است ..یک روز میگم  جشن فلان تو مهده  من نمی یام ..یک روز رومینا مریضه من نمی یام  ..یک روز می خوام برم سفر ..یک روز مهد تعطیله من نمی یام  .کارمند بسیار وظیفه شناسی هستم  ..... رومینا  چند روز پیش  از خواب ظهر که پا شد دیدم با خوشحالی میگه من قبول شدم قبول شدم  معلوم نیست تو مهد به این بچه های ۳ ساله چی میگن  که اینهمه استرس بهشون وارد میکنن .امسال هم جشن آخر سالو خیلی زود گرفتن  .دیشب  به اثرات  مهد رفتن رومینا فکر میکردم َ /مهد رفتن رومی  بجز جنبه نگهداری و سرگرمی و چند تا شعر و نمایش و اداب تربیتی  و زبان انگلیسی و البته سر ماخوردگیهای متعدد در طول سال و جنبه های تربیتی منفی که بچه های ممکنه از همدیگر بگیرند  .....  تاثیر خیلی زیاد دیگری هم رو نی نی مامان داشته  که کاملا مشهوده  ...اونم تاثیرات لهجه ای ..رومی مامان بشدت لهجه  زیبای شهرمونو گرفته ( خدای نکرده جسارت نباشه اصلا قصد توهین ندارم ) مثلا میگه :

مودونوم...موبوروم...میییییی خوام .حالا باید کلی تو تابستون روش کار کنیم تا  این لهجه را عمل کنیم .

 

!! نوشته شده توسط نازنین | 11:24 | 87/03/04

RSS