سال 86 بیشترین تغییر از لحاظ کاری
واقعا داریم به آخر سال نزدیک می شیم .نمی خوام از خوب بودن یا بد بودن امسال حرف بزنم اما سال ۸۶ از نظر کاری برای من فوقوالعاده متفاوت بود تجربه کردن ۳ محل کار از هر نظر فشار خیلی زیادی برام آورد ..بیرون آمدن از کار قدیمی ..همکارهای قدیمی/ محیط قدیمی/کار قدیمی (پست فروردین) کندن از همه اونها سخت بود .اما باید انجام می شد .تقریبا ۲ ماه بدون کار نگران بیکاری نبودم چون به خاطر سابقه کاری و شناختی که داشتم خیلی جاها می تونستم برم طوری شده بودم که برای کارم شرط انتخاب میکردم مصاحبه های پی در پی و بالاخره کار مناسب پیدا کردن اما هر کاری سختی خودشو داره محیط کار و ادمهای جدید آشنایی با همه اینها زمان می بره .....تازه خودتو با کار وفق دادی اما می فهمی اینکار باعث شده حسابی از زندگی خانوادگیت دور بشی عصرا ساعت ۶ خونه می رسی رومینا را خیلی کم می بینی حوصله نداری همش خسته ای و.... دلت واسه نی نی تنگ می شه واسه خونه ..زندگی همسر و دوستات و همه و همه ولی چون مجبوری ادامه می دی . دوباره فکر کار جدید می یادتو سرت قبل اینکه بری سر کار جدید پیشنهاد کار در دانشگاه را داشتی اما سر حقوق و مزایا به توافق نمی رسی و ماجرا تمام می شه اما اینروزا که خیلی خسته می شی آرزو میکنی کاش پیشنهادشون قبول می کردی یک روز که تو دفتر کارت هستی یک تلفن بهت می شه از همون دانشگاه و ازت می خوان دوباره بری دفترشون (با اینکه می دونن سر کار هستی ) ایندفعه یکی ازکسایی که خیلی بهش ارادت داری (در واقع رودرواسی داری) و از اعضا هیات مدیره است می خواد باهات حرف بزنه و اینکه الان به کمک من خیلی احتیاج دارن و..... فکر میکنی خدا صداتو شنیده دلت می خواد قبول کنی اما قرارداد جدید را نمی دونی چی کار کنی وجدانت آسوده نیست چون فکر میکنی روت سرمایه گزاری کردن دلتو به دریا می زنی سر یک بهانه خانوادگی استعفا می نویسی اما موافقت نمی شه می خوای زودتر راحت بشی اما مجبوری تا مشخص شدن اوضاع ۲ جا کار کنی روزی ۱۲ ساعت کار مداوم با این مسیر های طولانی داره از پا می اندازت برای اینکه بقیه ازت راضی باشن دم بر نمی یاری اما خسته شدی غر غرهای همسر و دیگران هم مضاف بر همه چیز . کم می یاری صبح که مقنعه سرت میکنی تا شب در نمی یاری شبا خونه می رسی خاموش می شی .نمی دونی چه تصمیم بگیری فکر میکنی دینتو ادا کردی کارها به جایی می رسونی پروژه جدید بر نمی داری سعی میکنی کم کم خودت بکشی بیرون و بالاخره تصمیم بگیری یک کار را ول کنی هر چه بادا باد و اینکارو میکنی کاش زودتر کرده بودم باورنکردنی بود آب از آب تکون نخورد این من بودم که احمقانه فکر میکردم اینهمه ضرر باید به خودم بزنم .کار تو محیط آموزشی با حجم زیادم اینور منتظرم بود ....فکر میکنم اگر قرار باشه امسال تو سوابق کاری من حساب بشه باید ۳ سال زودتر باز نشسته بشم چون اندازه ۳ سال امسال کار کردم ..از کار که بگذریم برای اولین بار تو زندگیم کاری را کردم که خودم می خواستم و فقط فقط برای احساس خودم خ و د م درست بودن یا نادرست بودنش آنقدرها که انجام کار برام مهم بود نبوده و نیست نه پشیمونم نه ناراحت و نه خوشحال فقط دلتنگم..
این چند ماه اخیر خیلی اوضاع من و همسر گرامی تغییر کرده مخصوصا از روزی که سر کار جدید امدم بهتره بگم ه خیلی تغییر کرده انقدرها که اغلب اوقات بعد هر کارش با عکس العمل من مواجه می شه یعنی اینکه من کلی تعجب میکنم . یک روزی از م خواست بشینم و به حرفاش با دقت گوش بدم اونروز از یک دوست برام تعریف کرد که یک حالت مشاور تو زندگیش گرفته و اینکه اون مشاور داره برای زندگیش چه کارهایی می کنه و همسر گرامی من هم تصمیم گرفته ا یک جورایی زندگیشو متحول کنه .بطوریکه می خواد تغییر کنه و و و واقعا باورم شد همچین شخص مجازی وجود داره و فکر میکردم این رفتارها تاثیرات دوسته اما بتازگی فهمیدم نه این تاثیرات دوست نبوده بلکه خود وجود درونش بوده که برای تغییر زندگی اراده داشته و داره . شاید بتونم بگم وقتی به ۶ سال گذشته زندگی مشترکمون فکر میکنم هیچ سالی احساس امسالو نسبت به ه نداشتم .۶ سال کنار هم بودن تجربه های زیادی داره. سال ۸۶ برای من هم از لحاظ کاری / مالی /احساسی سالی بس پر فشار بود همیشه از تغییر خوشم می یاد امسال بیشترین تغییر را تو عمرم از لحاظ اجتماعی حس کردم ...
اما خدای مهربون بابت همه این تغییرات و سلامتی که به نی نی/ همسر و مادرم عطا کرده کرور کرور شکر گزارم .
این ۵ سال اخیر عیدها همیشه با دلتنگی همرام بوده دلتنگی بچگیهام و عزیزم که از دستم رفته.دلتنگی بوی عید ..شادی مامان و خیلی چیزای دیگه ... می دونی که همیشه بیادتم ...و می دونم که همیشه همرامی . کاش بودی ....می بینی غیر من کسای دیگه هم هستن که دلتنگتن .
خونه تکونی 8 ریشتری
سلام
پ. ن برای همسر گرامی : طبق معمول هر ساله که تعداد ماموریتهای همسر گرامی در ماه اسفند رشد صعودی داره و اغلب روزای آخر اسفند بلیط برگشت داره اما امسال براش مژده دارم : عزیزم خونه تکونی امسال زود تموم شد اون 2 ریشتر هم مال تو نیست .می تونی بیای خونه . خطری تهدیدت نمی کنه ؟ سال تحویل نزدیکه ها ...(البته که عزیزم اینجا را نمی خونی) .
پ .ن برای رومی مامان :مرسی خوشگلم که با اون دستهای کوچولوت می خواستی کمک کنی و کمک هم کردی. می دونی با اینکارات داری حس همه کسایی که قبلا داشتم و الان ندارم را برام پر میکنی ...
بازی آهنگها
با تشکر از پرنس عزیز که منو به بازی آهنگها دعوت کرده بود و معذرت از اینکه دیر شد ببخشید دیگه خونه تکونی بود . اینجا در مورد ایرانی ها میگم و از خارجیها فاکتور میگیرم چون خیلی طولانی میشه
سلیقه من در مورد آهنگ خیلی درهمه. خودم هم تعجب می کنم بهتره در این مورد مثال عینی بزنم تا بهتر متوجه بشین مثلا همسر گرامی که می گه وقتی از فلان آهنگ استاد شجریان خوشت می یاد و گوشش می کنی دیگه بعدش نگو من از آهنگهای اندی خیلی خوشم می یاد (چون من برای خودم mp3 که پر میکنم هر جور فولدری هست ممکنه بعد آهنگ اندی صدای خوش همایون بشنو م.) البته به نظر خودم این بد نیست اما همسر می گه ابرو ریزی لطفا زیاد از سلیقه ات در مورد نگو . ..دوست داشتن یک اهنگ خاص بیشتر برای من بر میگرده به خاطرات اون آهنگ شاید باور نکردنی باشه اما من از همه آهنگها خاطره دارم و با شنیدن هر آهنگی اول خاطره می یاد تو ذهنم شاید از آهنگی خاطره خاصی نداشته باشم اما باشنیدنش اون فصل یا زمانی که واسه اولین بار شنیدمش با تمام جزییات اون تایم خاص یادم می یاد برای همین بعضی وقتا با شنیدن اهنگها خیلی خوشحال یا ناراحت می شم ....این چند تای که می نویسم شاید 10 تا از 40 تایی که تو ذهنمه باشه اون 30 تا را هم برای جلوگیری از سر درگمی شما با این سلیقه درهم خودم نمی گم .البته که با توجه با داشتن رومینا فعلا بیشترین آهنگهایی که من تو زمان بیکاری می تونم گوش بدم و باید گوش شعرهای کودکانه ..چرا 1 ..چرا 2 ..نگار و ارمین و از این دسته است ممکنه فقط مادرا بشناسن .
نه بسته ام به کس دل همایون شجریان (عاشق این آهنگم )
زخاک من اگر گندم بر آید از آن گرنان پزی مستی فزاید شهرام ناظری
کاش بودی می دیدی هایده
گل بیتا داریوش
غریب آشنا دوست دارم بیا گوگوش _(منو یاد مامانم که عاشق گوگوشه می اندازه )
من برات بیتابم شهریار
من نیازم تو رو هر روز دیدنه فروغی
اغلب آهنگهای آصف بغیر یک چند تا
عروس شهر افسانه های امید
آهنگ تولد سیاوش قمیشی
وقتی دلتنگ می شم همراه تنهایی می رم ....اینروزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره سیاوش قمیشی
ماه در می یاد که چی بشه مارتیک
گل گلدون من
نمی دونم کسی از دوستان بلاگی مونده که بخواد این آخرین بازی وبلاگی امسال را تو این آخر سالی انجام بده یا نه ؟ اما اگر کسی مایل بود لطفا با دعوت من ما را از دانستن علاقمندیهاش به آهنگها بی نصیب نزاره . مرسی
روز اسباب بازی
تو مهد کودک رومینا روزهای پنجشنبه روزای بردن اسباب بازی مورد علاقه است .آنروزها می تونن یک اسباب بازی یا عروسکی با خوشون ببرن مهد .بگذریم از اینکه رومینا یک روز می خواست با خودش قابلمه ببره چون می گفت امروز می خوام با این بازی کنم ... چند وقت پیش یک عروسک کوچولو خریدم واسه خودم .اونم به خاطر شباهت به یک شخصیت کارتونی در تبلیغات البته این شباهت فقط نظر منه و بقیه قبول ندارن .عروسک مورد نظرو که اسمش خنگول گذاشتم برده بودم تو آشپز خونه تا جلوی چشمم باشه . خیلی قیافه مظلومی داره رومینا می گه مامان این چون سرما خورده دماغش گنده است ..
امروز چون سر صبح جلسه داشتم مثلا زودتر بیدار شدم تا یک کمی زودتر برسم بعد اینکه خودم آماده شدم رومی را بیدار کردم تا لباس تنش کنم آماده بیرون رفتن بودیم که یکهو یادم آمد ظرف غذاشو نیاوردم به رومی گفتم مامانی تو کفشاتو بپوش من آمدم. رفتم تو آشپزخونه ظرف غذا را بردارم چشمم به خنگولم(عروسکم ) افتاد که مظلوم نگام میکرد . تصمیم گرفتم خنگول را ببرم تو ماشینک بزارم تا تنها نباشه. ظرف غذا را تو کیفم گذاشتم والبته خنگولم تو دستم گرفتم مثل این دختر بچه ها که عروسک دست می گیرن.البته عروسک دست گرفتن من عجیب نیست چون اغلب اوقات بعد اینکه رومی مامان خسته می شه افتخار حمل اسباب بازیها با بنده است یک جورایی تو مایه های توهم فانتزی می شم. حالا تو یک دستم خنگول بود و یک دستم هم تو دست رومینا از پله ها که می رفتیم پایین رومینا خنگولو دست من دید رومینا خطاب به من خیلی با تعجب انگار کشف کرده باشه : مامان نازنین امروز تو اداره شما روز اسباب بازیه !!!!!!!!! برای همین خنگولو می بری؟؟؟
از ته دل از خیالاتش خندیدم اما نخواستم تصورات بچه را بهم بزنم گفتم:آره مامانی امروز تو اداره ما روز اسباب بازیه . رومینا :پس رییستون دعواتون نمی کنه ؟ من :نه مامان تازه بعضی وقتا به من میگه میشه اسباب بازیتون به من قرض بدین .رومینا :مامانی ارشیا جوادی(یکی از هم مهدکودکیاشه با تاکید هم فامیلشو میگه )همش می خواد اسباب بازی منو بگیره .من :اتفاقا این رییس ما هم همش چشمش دنبال اسباب بازی منه . خلاصه این گفتگو اسباب بازی من و رومینا تا دم مهد ادامه داشت .از تصور اینکه اگر روزای یکشنبه روز اسباب بازی ما بود و قرار بود با خودمون عروسک می بردیم خندم می گرفت تو جلسه مدام تو فکر این بودم هر کدوم از این همکارا اگه قرار بودبا خودشون اسباب بازی بیارن چی می آوردن ...من که مطمینا خنگولو می بردم.
مرسی رومی مامان که بعد این چند روز ملال آور صبح اول وقت حال منو عوض کردی .
پ.ن. این دو روز تعطیلی مامان کسالت داشت (ناراحتی قلبی) خدا را هزار بار شکر چیز مهمی نبود و الان خوبه . ..اما حس اینکه مامان یک روز مریض بشه خیلی برام دردناکه چرا ما بچه ها فک میکنیم مامانها همیشه جوونن چرا من نمی خوام باور کنم مامانم داره سنش بالا می ره.
نه هیچ وقت نمی خوام باور کنم هیچ وقت . مامان من هنوز خیلی جوونه مامانه عزیز و خوشگلم که خیلی خیلی دوست دارم همیشه باید سالم بمونی .با عرض معذرت این یک دستوره .
دلتنگی
دلم برات خیلی تنگ شده.
.
![]()
.
.
.
اسکار
سلام
این مسافرت اخیر به مشخص کرد که امسال عید مهمون داریم .قدمشون رو چشم..
با اینکه هر سال عید خونه نبودیم و همیشه یا گردهمایی یا مسافرت . اما من مثل همه خانمهای کدبانو خونه تکونی اساسی را انجام می دادم .اما امسال با اینکه ظاهرا مهمون داریم ومتاسفانه خونم هم به یک خونه تکونی ۸ ریشتری نیاز داره اما اصلا حسشو ندارم یک جوری بی حوصله و خسته ..خودم میگم اینا نشانه افسردگیه اما مامانم می گه فقط و فقط نشانه تنبلیه .
هفته پیش که از سفر برگشتم چون نی نی با مامان می خواستن با هواپیمابرگردن منتظر رور پرواز موندن همسر گرامی ماموریت بود خوشبختانه کسی اینبار خیلی از تنهایی من خبر نداشت اما هر کسی ندونه مطمینا همسایه می دونه . فریبا همسایمون که معرف حضور هست . دلم می خواست حسابی فیلم نگاه کنم/ کتاب بخونم / اا اصلا خونه تکونی نکنم نمی دونم این همسایه عزیز چرا هر چی کار خیره می خواد در حق من بکنه خب بره سر یکی دیگه نیکوکاریشو نشون بده .فک میکرد وظیفه داره چون من تنهام همه اوقات منو بعد از کار روزانه پر کنه. منم چون می دیدم طفلکی خیلی با احساس بر خورد میکنه چیزی نمی گفتم روم نمی شد چیزی بگم .اونروز که مراسم اسکار بود چون سر کار می رفتم مستقیم نتونستم ببینم اما دلمو صابون زدم عصر ضبط شده را ببینم البته اگر فریبا بزاره .ظهر که از در خونه رد می شدم دیدم درو باز کرد برنامه ای که برای عصرم چیده بود گفت . برنامه این بود خرید لباس از اون فروشگاهی که من یک روزی تعریفشو کرده بودم وگفته بودم اگه خواستین خودم می برمتون اونم دیده بود از این فرصت مقتضی تر عمرا اگر پیدا کنه!!! لعنت به این دهن من !!! ....می خواست از سلیقه من که خیلی هم خوش سلیقم استفاده کنه. البته طفلکی گفت اگر برات زحمتی نیست منم گفتم :نه بابا چه زحمتی تو دلم گفتم حالا گیرم این مراسم اسکار را هم نیگا کردی چی میشه ؟؟؟ حوصله شلوغی و بیرونو نداشتم اسکار بهانه بود اما ته دلم هم دلم می خواست تو این خلوتی خونه راحت بشینم جلوی تی وی برناممو نگاه کنم همون موقع تو دلم از خدا خواستم می شه فریبا امروز از خرید رفتن پشیمون بشه . فقط دعا کردم منصرف بشه نه اینکه بلا سرش بیاد .عصر در حالیکه لباس می پوشیدم به تلویزیون هم گریز می زدم فریبا در زد و گفت اماده شدی؟:من : اره دارم می یام ..فریبا :من رفتم پایین ماشینو ببرم بیرون . من :برو دارم می یام. حالا چشمم به تی وی است دارم پالتو می پوشم ..که یکهو صدای فریاد فریبا را شنیدم نفهمیدم چه جوری رفتم پایین دیدم طفلکی دستشو گرفته و رو زمین ولو شده ..ماجرا از این قرار بود که می خواسته در را بازکنه باد می زنه در بسته می شسته و دستش لای در می مونه ؟؟؟؟ خیلی جراحت عمیق نبود اما درد خیلی بدی داشت خوشبختانه شوهر فریبا از را رسید تا اوضاع را اینجوری گفت باید ببریمش بیمارستان از دستش عکس بگیرن منم خیلی فداکارانه داوطلب شدم باهاشون برم خدایی برنامه اسکارو فراموش کرده بودم( اما شوهرش این فداکاری از طرف من قبول نکرد و گفت نه شما پیش بچه ها باشین تا تنها نباشن ..اینجوری شد که من اونروز اسکار را دیدم اما واقعا دلم نمی خواست این بلا سر فریبا طفلکی بیاد .
من هنوز با اون شرکت قبلی تصفیه حساب نکردم . وقتی از شرکت آمدم بیرون کسی را به جای من استخدام نکرده بودن .تقریبا ۲ هفته بعد آگهی استخدامی شرکت را تو روزنامه دیدم که برای شغلی که قبلا من بودم نیرو می خوان بعلاوه مهارتهای که باید داشته باشه با رنگ پر رنگتر نوشتن تر جیحا مرد .حدود یک هفته بعد هم با من تماس گرفتن که یک نفررا آزمایشی گرفتن و طبق قرار قبلی برای اموزش چند جلسه بیان شرکت . من رفتم شرکت و اون نیرو ترجیحا مرد را مثلا آموزش دادیم به امید اینکه دیگه با من تصفیه حساب کنن چند وقت قبل با منابع انسانی تماس گرفتم و گفتم یکی از دوستام )از کارکنان اونجاست (جهت مراحل تصفیه حساب بیاد و فرم ها را به اون تحویل بدین ..اول که قبول کردن اما بعدش دوباره تماس که مدیر عامل گفته قبلش خود خانم فلانی یک جلسه حضوری بیاد کارخانه ...ای بابا اینا از جون من چی می خوان ؟من گفتم نمی تونم بیام چون برام سخته و رومینا عصری کجا بزارم )بهانه آوردم..... ( در ضمن خبرا رسیده که نیرو ترجیحا مرد یک ماه بیشتر نمونده و شرکت عذرشو خواسته حیف اونهمه تعلیم و تعلمات من .البته همکارای قدیمی من و همچینین مدیریت نمی دونن من سر کار جدید رفتم بنا به دلایلی که خود شرکت قدیمی ایجاد کرده بود مصلحت بود ندونن و من به بهانه مسیله خانوادگی از شرکت بیرون آمدم .چهارشنبه منشی مدیر عامل باهام تماس گرفت و خبر داد که یکشنبه برام وقت ملاقات با مدیریت گذاشتن در ضمن گفت مدیر عامل گفته اگر مشکل نگهداری کوچولو را هم دارن می تونن با خودشون بیارن .نمی دونم مدیر عامل چی می خواد بگه .با اینکه هیچ وقت از مواجه شدن با مدیر ترس نداشتم حتی موقع هایی که باید براش گزارشی را آماده می کردم که انجام نداده بودم یا تمام نشده بود نمی ترسیدم خودمونیم پر رو بودم اما این جلسه با این اوصاف برام ابهام برانگیزه .یعنی چی می خواد بهم بگه ؟؟؟ خیلی مشتاقم بدونم تا یکشنبه باید صبر کنم .
روزی که موبایلم نمی خواست با من باشه
من برگشتم اما از ماجرای روز رفتنم به BA با موبایل :
از اونجاییکه پرواز هواپیما از شانس خوبت به اون شهر فقط چهارشنبه ها صبح و شنبه ها ظهر است .
از اونجاییکه این پنجشنبه را به هیچ طریقی نمی تونی مرخصی بگیری چون جلسه کمیسیون موارد خاص و شورای آموزشی پنجشنبه است و باید حضور داشته باشی .
از اونجاییکه رانندگی یک خانم تو جاده صلاح نیست و اصلا اجازه صادر نمیشه .(گفته های همسر گرامی )
از اونجاییکه ماشین شخصی گرفتن تو این اوضاع مملکت هم خطرناکه و بازم برای یک خانم تنها با نی نی صلاح نیست .
از اونجاییکه مجبوری به خاطر کار اداری بری .در نتیجه تصمیم می گیری گزینه اتوبوس را انتخاب کنی با اتوبوس بری تا هم زمانتو از دست ندی.هم پنجشنبه سر کار بری هم رانندگی نکردی باشی هم تنها نباشی خدای ناکرده خطرناک نباشه .و هم به کارت برسی زود برگردی معطل روز پرواز نشی .
سفر با اوتوبوس آنقدر هم که میگفتن سخت نبود .ماشین های حالا هم شیک هم خیلی راحت است .
صبح پنجشنبه بعد اینکه به محل کارم رسیدم داشتم طبق معمول وسایل مورد نیاز را رو میز می گذاشتم و سالنامه را نگاه میکردم که امروز از کجا شروع کنم ...تو همین حین دنبال موبایلم تو کیفم گشتم اما نبود فکر کردم تو جیب پالتومه اما اونجا نبود تو کشو ..نبود .بهش تلفن زدم گفتم شاید جایی قایم شده اما نبود رفتم تو ماشین گشتم بازم نبود دوباره پروژه جا گذاشتن موبایل شروع شد .اگر امروز قرار نبود برای همون کار اداری چندین تماس مهم نمی داشتم عمرا نگران کمبودش نبودم بلکه یک روز بدون موبایل خوشحالم هم می کرد. اما امروز موبایل جون باید حتما می بود .خدا را شکر از چند سال پیش که موبایل دارم یک دفترچه تلفن درست حسابی ندارم هر چی هست تو حافظه همون گوشیه . تصمیم کبری گرفتم دفتر چه تلفنمو کامل کنم . مونده بودم چی کار کنم خودم هم نمی تونستم برم موبایل بیارم چون این پنجشنبه روز شلوغیه و همه رییس و روسا هستن و دم به دقیقه ازت گزارش می خوان و امکان بیرون رفتن نیست فکر بکر به ذهنم رسید به همسایمون تلفن زدم و گفتم کلید می فرستم بی زحمت موبایل برام بفرستین . شانس خوبم کارپردازمون هم مادر خانمش فوت کرده بو د و نیامده بود خلاصه کلید تو یک برگ سالنامه چسباندم سالنامه را تو پاکت بزرگ کردم با آدرس دادم به آژانس برد دم خونه همسایه مهربان هم موبایل را با همون آژانس برام فرستاد ...ظهر که برگشتم خونه تند تند مشغول بستن ساکم شدم چون شب باید می رفتم و وقتم کم بود و چون عصر پنجشنبه از 4 تا 6 یک جلسه مشاوره(کارگاه گروهی روانشناسی) دارم باید وسایلمو سریعتر آماده می کردم و هنوز سوغاتی هم نخریده بودم . در ضمن (اصرارهای همسر گرامی و خودم از مامان جون هم تاثیر گذار بود و مامانی هم طفلی مجبور شد با من بیاد واسه اینکه من حواس پرت تنها نباشم )طفلی مامان .همینجوری که داشتم وسایلمو جمع میکردم دنبال شارژر موبایلم می گشتم تا بزارم تو ساک اما نبود . یادم افتاد تو محل کار جا گذاشتمش .............................ای خدا امروز این موبایل با من سر جنگ داره وقتم نداشتم تا دانشگاه برم و بیارمش .دوباره با نگهبانی تماس گرفتم که برین تو اتاق من ببینین شارژر موبایلم هست اگر هست لطفا با آژانس برام بفرستین .بعد 10 دقیقه زنگ زده که اره و هست و بعدش با آژانس برام فرستاد .تا اینجا شد دوبار.
فکر نکین به همین جا ختم شده و این موبایل تمایل داشت امروز با من باشه نخیر این قصه سر دراز داره .البته این ماجرا ها شاهکارامو برای مامان برای همسر گرامی تعریف نکردم. ![]()
عصر بعد مشاوره و خرید ساکمو بستم و آمدم خونه مامان جون . برای اینکه شب تو اتوبوس خیلی حوصله ام سر نره موبایل زدم به شارژ که طول راه موسیقی گوش کنم و شارژم داشته باشه ..خلاصه ساعت 10 رفتیم ترمینال سوار اتوبوس شدیم اتوبوس خیلی خلوت بود بغیر من و مامان و نی نی مجموع 6 تا مسافر دیگه داشت با مامان مشغول حرف بودیم و رومی داشت از سر و کول من بالا می رفت هی می پرسید این چیه و اون چیه ..دست کردم تا موبایلو در بیارم تا به مادر همسر گرامی تل بزنم بگم فلان ساعت راه می افتیم تا نصفه شب از شوق دیدار من خیلی هیجانزده نشود . که دیدم موبایل نیست . فکر کردم تو جیب پالتو گذاشتمش دیدم نه نیست . می خواستم جیغ بزنم از دست خودم و این موبایل که امروز مثل ماهی هی از دست من در می رفت ..راستش جرات اینکه به مامان هم بگم نداشتم پیش خودم گفتم اصلا ولش کن بدون موبایل می رم باز با خودم میگفتم تو که تلفن هیچ کسو نداری کاراتو چطوری انجام می دی ؟از اون لحظه هایی بود که دلم می خواست خودمو بزنم
دیگه دل به دریا زدم به مامان یواش یواش گفتم ...وای نگین از چشم غره مامان
..منم مظلوم گفتم حوب یادم رفته دیگه ........دیدیم مامان اینقدر از دستم عصبانیه که الان می خواد کلی منو به خاطر حواس پرتی 27 سال گذشته هم ندامت کنه و سخنرانی در مورد اینکه دحتر مثلا بزرگ شدی /مادر یک بچه ای /این چه حواسی که تو داری و کلی دعوا و ندامت ...منم نادم و پشیمان .
کمک از طرف مامانی را بی خیال شدم .
رفتم پیش راننده
من :سلام
راننده :سلام خانم
من :ببخشید کی اتوبوس راه می افته ؟
راننده :الان همشیره راه می افته ..
من :ای وای نه می شه یک کم دیرتر راه بیافته :
راننده:چرا ؟
من :میشه من یک خواهشی از شما بکنم ؟
راننده:بفرمایید
من :راستش من موبایلمو تو خونه جا گذاشتم خیلی هم لازمش دارم می شه قبل اینکه از شهر بریم بیرون بریم دم خونه ما موبایلمو بردارم .. ![]()
راننده: با اتوبوس تو شهر را بیافتیم بریم دم خونه شما نه خواهرم نمیشه .![]()
من :چرا نشه شما بخوان می شه
رانندهدید من پر رو شدم راننده : نه خانم نمی شه برین بشینین سر جاتون که می خوام راه بیافتم .
من : هنوز واستادم ...راننده :که قیافه مظلوم و ناراحت منو
دید و اینکه هنوز بالا سرش ایستادم تکون نمی خورم گفت یک کاری می تونم براتون بکنم .من :چی کار ؟![]()
راننده:به یکی بگین موبایلو براتون هر چه سریعتر بیاره عوارضی اگر آورد و حتی دیر رسید و معطل شدیم من صبر می کنم .
من : تا حدی خوشحال ..گفتم باشه مرسی الان میگم . اما ته دلم خیلی خوشحال نبودم چون مطمینا تماس با همسر گرامی عکس العملی بهتری از مامانی نخواهد داشت که هیچ خیلی هم سختر بود که البته قبول دارم حقم بود
..اما دیگه کاری بود که باید میکردم یا قبول می کرد یا نه. با موبایل مامان بهش تل زدم گوشی را برداشت گفت : چرا از موبایل مامانت زنگ می زنی خسیس ؟ ..من :آخه می دونی بدبختانه موبایل خودمو خونه مامانی جا گذاشتم . همسر :جا گذاشتی مطمینی کیفتو با خودت بردی؟ من : الانم برای این زنگ زدم که اگه می تونی تا نیم ساعت دیگه موبایل برام بیاری دم عوارضی .![]()
همسر گرامی:میدونی خونه ما کجاست خونه مامانت کجاست من تا نیم ساعت دیگه چه جوری موبایل برات بیارم عوارضی ..حواست کجاست آخه
من :..............![]()
همسر گرامی : نه عزیزم نمی تونم برات بیارم اینبار بدون موبایل باش تا عبرت بگیری هم حواستو جمع کنی هم یک دفترچه تلفن داشته باشی .
من :ناراحت ...باشه من که موبایل لازم ندارم برای کار اداری تو هم دارم میرم سفر ..مواظب خودت باش خداحافظ
از خودم و این حواس پرتی که امروز گریبانگیرم بود عصبانی بودم و حالت بدی داشتم
و حرفهای مامان و همسر گرامی درست بود و حقم بود خلاصه خودم درگیر بودم .....
حدود ۳۰ دقیقه بعد اتوبوس از ترمینال راه افتاد با رومی مشغول داستان تعریف کردن شدیم نزدیکهای عوارضی بودیم که شاگرد راننده آمد از من پرسید اقای راننده میگه چی شد موبایل را براتون می یارن ؟یا نه ؟؟ صبر کنیم قبل از عوارضی ؟
گفتم : نه نمی یارن ممنون از لطفتون نمی خواد صبر کنین .. ۵دقیقه بعد رسیدیم عوارضی (دقیقا زمانی که اتوبوس دم عوارضی مشغول پرداخت بود ) موبایل مامان زنگ زد / همسر گرامی بود به مامان گفت من الان دم عوارضی ام
.. پرده را کنار زدم از پنجره نگاه کردم ماشینوشو دیدم
. در همین لحظه اتوبوس از کنار گیشه عوارضی رد شد . که یک هو تقریبا داد زدم نگه دارین آقای راننده رسید !!!!!!!!!!!! ..4 تا مسافری که خواب بودن بدبختا از داد من بیدارشدن . بقول مامانم درسته اتوبوس کم مسافر داشت اما من به اندازه یک لشگر بودم . راننده گفت همشیره شما که گفتین نمی یاد .من :حالا هم خوشحالم که آمده هم حس خوبی دارم در حالیکه بلند شدم با افتخار میگم : حالا که آمده ...اتوبوس از عوارضی رد شده بود که ایستاد . همسر گرامی اونور عوارضی بود و من اینوراون دیگه نمی تونست با ماشین بیاد چون مجبور بود تو بزرگراه تمام مسیر تا دور برگردون بیاد من از اتوبوس پیاده شدم اونم از ماشین پیاده شد حالا از دور همدیگرو می دیدیم .درست مثل فیلمها شده بود شب سرد و تاریک در عوارضی شهر . یک خانم حواس پرت و یک آقای همسر عصبانی اما مهربون که اولش دعوا می کنه و می گه نمی یاره اما بعدش انگار دلش می سوزه ..می خواستم تمام راه بدوم و بپرم بغلش اما از همون دور اشاره کرد جلوتر تو نیا خودم می یام
طفلکی اینقدر سریع آمده بود که حتی لباس گرم هم نپوشیده بود تا رسید به من گفت وقتی میگم حواس پرتی نگو نیستی .. فقط ترا خدا مواظب خودت و نی نی باش .من : چشم ...![]()
مرسی هزار بار و معذرت .شاگرد راننده که دنبال من آمده بود :خانم عجله کن ...
کاراداری من خوشبختانه شنبه تمام شد و چون اصلا مرخصی ندارم و موعد حذف اضافه هم هست دیشب با اتوبوس برگشتم البته که سر کار نرفتم و تا الان خواب بودم اما مامانی گفت بر نمی گرده چون دیگه حس اتوبوس نداره و با رومی با پرواز بر می گردن و مدت بیشتری در BAدر جمع گرم خانواده همسر گرامی می مونن.
مامانی بودن/ مامان سینمایی
خانواده همسر گرامی تو شهری که ما هستیم زندگی نمی کنن سالها گذشته حداقل ماهی یکبار اونجا می رفتیم اما طی سه سال گذشته به خاطر اینکه من کارمندم و وقتم خیلی کمه و اصولا عاشق سفرم و میانگین مسافرتم تو طول امسال به ماهی یکبار رسیده و همینطورهمسر گرامی به خاطر شغلش همیشه در سفر های پی در پی هست . سفر به شهر مادری ایشون بیشتر جداگانه و البته خیلی کم شده مثلا عیدنوروز همیشه با هم میریم و بعدش همسر گرامی حداقل دو ماهی یکبار می ره دیدن مامانش یا مامانش می یاد دیدن اون و البته ما .. مهم دیدار که انجام می شه .با اینکه همسر من تنها پسر خانواده نیست اما با این سن و سالش تعلق خاطر عجیبی به خانوادش و البته مادرش داره . نمی دونم این حس نگرانیی مادری چیست که همیشه همراه مادرا است یا شاید مادرا خودشون دوست دارن همیشه نگران باشن یا باید مادرا تا اخر عمرشون سر از کار فرزندشون در بیارن حتی نگران درس ..نگران بودن هم حدی داره شایدم نگرانی نیست و فضولیه .همسر گرامی با این سن و سالی که داره و موقعیت شغلی اینروزها که امتحان داشت بعد جلسه امتحان(روز جمعه )برگشت خونه من داشتم کارامو انجام می دادم .تلفنش زنگ زد مامانش بود می خواست فقط بپرسه امتحانشو چطور داده ؟؟؟؟؟؟
من داشتم شاخ در می آوردم بعد تلفن مامانش خواهر بزرگش زنگ زد که همینو بپرسه منو میگی
گفتم مامانت تو این مدت امتحان هر روز زنگ می زنه گفت اره چون از من برنامه امتحانیمو پرسیده و ساعتهای امتحان (برنامه را یاد داشت کرده) و بعد تمام شدن هر امتحان زنگ می زنه خوب طفلک نگرانه منه. من خوشحال :انگار تو هم بدت نمی یاد با این سن خودتو لوس کنی ها
.طفلک مامانش
نه همسر گرامی یک پسر بچه ۱۴ ساله است که خیلی بازیگوشه و درس نمی خونه می ترسه از امتحاناتش بیافته .......شاید خیلیها که اینجا را بخونن از این موضوع خیلی تعجب نکنن حق هم دارن چون شناختی نسبت به شخص همسر من ندارن اما می تونین تصوری کلی نسبت به یک ادم معمولی حدودا ۳۴ ساله . حالا مدیر یک قسمت که.......پرسنل داره و در مقطع ارشد هم داره درس می خونه داشته باشید . و دوباره متصور بشین ایشون در طول مدت زندگی خیلی هم سعی کرده خودشو مامانی نشون نده .
آخه این مادرا تا کی باید نگران درس بچه ها باشن . به عنوان یک مادر جوان باید زمانی را برای هر چیزی تعریف کنیم .اینجوری هم تکلیف خودمون روشنه هم بقیه . تا اخر عمر اگر بچه ما تو درجه پی اچ دی هم خواست درس بخونه ما باید همون نگرانی که وقتی فرزندمون تو مقطع دبیرستان بوده داشته باشیم .البته دوباره حس مادریم به کمک امده و بهم میگه مادرا وقتی بچه هاشون همینطور که بزرگ می شن فک میکنن ازشون دور شدن و با هر وسیله می خوان اون وابستگی همیشگی را حفظ کنن هر چند کوچیک. و بچه های قدر شناسم (مثل همسر گرامی ) نمی خوان دلخوشی کوچیک مادرا راخراب کنن.
همه اینها را گفتم که بگم برای کار اداری و همچینی تازگی دیدار با خانواده همسر گرامی که نزدیک ۸ ماهه اونجا نرفتم فردا شب بهمراه نی نی به مدت ۳ روز میرم BA .می دونم بعد این مدت ترافیک کاری شدید این سفر کوتاه برام لازمه.
و البته یک کلمه از مادر عروس :(مامان خودم )
دیروز خونه مامان با یکی از دوستام نشسته بودیم و حرف به جشنواره فیلم فجر و فیلم های امسال و فیلم سنتوری رسید با ادای احترام به اقای مهرجویی که خیلی به کاراش علاقمندم. که یکهو مامان سخنرانی خیلی قراء در مورد فیلم سنتوری (کارگردان /بازیگر و کلا عوامل فیلم ) زمان پخشش .عدم اکران عمومی بیل بردهای که نصب شده بود نظر منتقدا وحتی در مورد فیلم های جشنواره امسال آواز گنجشکها جایزه خرس نمی دونم چی چی جشنواره برلین و اینکه فیلم بعضی از کارگردانا به جشنواره نرسیده و قاچاق فیلم .....آخرشم کلی بد بیراه به کسایی که فیلم پخش کردن و اینکه تا اکران نشه حق ندارین بگیرین و اونو ببینین و .و.و...... من و دوستم ![]()
خدایی این تیکه از وجهه مامان جونو کشف نکرده بودم . مامان سینمایی من
عاشقتم.
نمی دونم این سریال FRIENDS را می بینید یا نه من خیلی دوستش دارم و اگر وقت کنم نگاش میکنم اما از یک چیزش لجم میگیره و خوشم نمی یاد . نمی دونم این خارجیها چه اصراری دارن روی سریال طنز صدای خنده بلند بزارن تمام مدت سریال با هر حرکت یا دیالوگ احتمالا خنده دار بازیگرا صدای خنده بلند باید بشنویم یاد افکت برنامه های عمو پورنگ می افتم . اصلا با ذایقه ایرانی ما نمی خوره قربون سریال های طنز خودمون که بدون صدای خنده هم مارو می خندونه.


