روزانه-گوناگون-مفصل
سلام
امیدوارم حال همگی تو این سرمای بی سابقه خوب باشه کسی نه لیز خورده باشه نه سرما نه بخواد لیز بخوره نه سرما .. خدایی خیلی هوا سرد شده دیگه اینقدر به سرما آداپته شدیم که تا دمای ۵ - برامون چیزی نیست وقتی حداقل دمای ۲۷ -تحمل می کنیم
خدا به همه ما ها رحم کنه. نی نی مامان برگشته مامانش از دلتنگی در آمد تا اطلاع ثانوی هیچ جا نمی زارم بره .
بقول پدر یکی از دوستام میگه هوا بس ناجوانمردانه سرد است که زیزا زیر زیر زیر صفر است (با ریتم بخونین لطفا) الان بهترین وقت برای تبلیغ کالاها قبل از پخش اخبار هواشناسی است .ما ادمها همیشه هر چی داشته باشیم برای یک چیز دیگه حسرت می کشیم همین چند وقت قبل بود می گفتیم کاش امسال خوب بباره . حالا وقتی 2 هفته است همش داره می باره موندیم چکار بکنیم . مملکت که تعطیل شده بچه مدرسه ها که یک تعطیلات عید مانند داشتند...و ...گاز قطع شده متاسفانه و... البته در اینکه غیر قابل پیش بینی و بی سابقه بود حرفی نیست ..
اون دو روز تعطیلی برایم خیلی خوب بود درسته که از ترس سرما و راهبندون و بسته بودن اغلب جاها یک حالت زندانی شدن داشت اما من ازش استفاده کردم و بروی خودم نیاوردم هوا خیلی سرده از صبح تا شب بیرون بودم مخصوصا که اون دو روز نی نی هم نبود .اما امان از روزی که آمدم سر کار تمام برنامه ریزیهای درسی و امتحانی بهم خورده تا این برنامه را ریختم و برنامه ریزی کردم پدرم در امد اخه باید یک کاری میکردم نه سیخ بسوزه نه کباب ..سیخ خود دانشگاه است کباب دانشجوها ..این روزای خیلی سرد ما داریم امتحان برگزار میکنیم .تو هر جلسه سه تا امتحان منم همش بین سالنها در حال رفت آمدم طفلکی بچه ها از سرما نا تقلب کردن هم ندارن البته که بدون تقلب نمی شه به معاون آموزشی گفتم آخرش من بین این سالنها لیز می خورم خیلی خیلی مواظبم که لیز نخورم اینقدر راه رفتن خنده دار شده که یک روشی کشف کردم که اگر اونجوری قدم بردارم امکان نداره لیز بخورم خیلی خنده داره و فشار خیلی زیادی به پاها می یاد بعد یک ساعت پیادروی تمام عضلاتت درد میگره مخصوصا من چون سرمایی هستم و ایقدر لباس می پ وشم که خودم احساس سنگینی می کنم اما از لیز خوردن و بلا آمدن سر م و خندیدن دانشجوها خیلی بهتره ..
قبل امتحانها معاون آموزشی و چند تا دیگه از رییس روسا جلسه برای برگزاری امتحانات گذاشته بودن من تو جلسه شرکت نکردم چون می دونستم چی می خوان بگن . الان تو ایام امتحانات سعی می کنم بیشتر بین سالنها برای نظارت رفت آمد کنم تا مجبور باشم بایستم و چیزایی را ببینم و صورتجلسه کنم در چند مورد که دیگه واضح تقلب بچه ها را دیدم به خاطر مسیولیتی که داشتم مجبور شدم یک تذکر جدی بدم اما صورتجلسه نکردم اما واقعا بچه های این نسل (از ۶۱ به بعد )چقدر روشون زیاد شد ... باور نکردنی ...... (به دوستان عزیز و تو این دنیای وب لاگی بر نخوره مثال بود همه ادمهامثل هم نیستن )
ایام عاشورا حسینی هم که آغاز شده پیشنهاد میکنم این وب لاگ ببینید .
ما تو ساختمانمون یک همسایه داریم که با هم صمیمی هستیم .خانواده خیلی خوبی هستن .هم سن سال من نیستنیک زن و شوهر حدودا ۴۰ سالهکه ۲ پسر و یک دختر دارن که دختر و پسر بزرگشون دبیرستانی هست و پسر کوچیکشون ۳ سال از رومینا بزرگتره تو این مدت که ما اینجا هستیم خیلی به من و رومینا می رسن خیلی وقتا شده رومینا را نگه می دارن برام خرید می کنن خلاصه مثل یک خواهر بزرگتر هوای منو دارن (خدا عمرشون بده ).خانواده خیلی مذهبی هم هستن اما نه مذهبی خشک به عقاید بقیه خیلی احترام می زارن .امسال همسر گرامی بهم گفت بعد اون بلایی که دخترت سر فامیل فریبا اینها در آوردی دیگه تعارفت نمی کنن بیای با هم بریم عزاداری ...ماجرا بلا از این قراره
تو این ایام محرم از اول محرم تا آخر صفر این خانم همسایه گرامی در مراسم های مختلف شرکت می کنه در بین روز که همدیگرو ببینیم از جاهاییکه رفته یا می خواد بره و غذاهاییکه قراره فلان جا بدن و ...برام تعریف می کنه (خاطرات عاشورایی فریبا ) .تمام این مراسمی را هم که می ره تو فامیل خودشون برگزار می شه . پارسال تو این ایام بود که همسایه محترم یک جوری می خواست منو بقول خودش اینور اونور ببره شاید بتونه حال هوای قدیمها بیاد تو سرم زهی خیال باطل (حتی برای یک بارم شده منو با خودش ببره روضه فکر کنم نذر کرده بود که اگه بتونه منو با خودش ببره مثلا فلان کارو بکنه شایدم شرط بسته بود چون اصرار هایش عجیب بود شایدم می خواست ثواب کنه نمی دونم دلیل اینهمه اصرار چی بود . اما هر چی بود عجیب بود .نه اینکه بگم دوست ندارم نه اتفاقا به موقعش هم اینجور مراسم ها رفتم . کلی خاطره دارم(سالها (تمام دوران کودکیم ) تو خونه پدر بزرگم از اول محرم مراسم عزاداری بود و من با این مراسم بزرگ شدم ) اما الان دلایل خیلی مختلفی داره که دیگه اون شور که تو دلم باید باشه را ندارم در ثانی چون معمولا سر کار می ریرم فرصتهای تعطیلی یا همیشه تو سفر کوتاهیم(به سمت شهر پدری همسر گرامی) پارسال تو روزهای عاشورا و تاسوعا هم به مسافرت کوتاه نرفتیم و من به خودم وعده دو روز استراحت مطلق تو خونه را دادم همسایه گرامی (فریبا )که متوجه شد ما امسال خونه نشینیم هر روز به بهانه می خواست منو با خودش این روضه ها ببره و از سر صبح(دستش درد نکنه ) برامون نذری می آورد ..خلاصه اینقدر اصرار کرد که دیگه مامانم گفت زشته مادر جان اینقدر این بهت اصرار میکنه و بهت لطف داره باهاش برو منم گفتم باشه روز تاسوعا عصری با هم بریم به اصطلاح یکی از این روضه ها (با اینکه می دونستم تمام مدت اینکه روحانی بخواد حرف بزنه و اگر حرف اراجیف بزنه من حرص می خورم اما گفتم این یک ساعتو تحمل می کنم) قبل از رفتن هم فریبا جون بهم گفت لطفا چادر سرت کن اگر هم نداری برات بیارم با اینکه داشتم گفتم نه ندارم میشه برام بیاری .... در ضمن رومینا را هم برای اولین بار بود می بردم .اولا که اصلا مجلس به روضه نمی خورد همه اینقدر شیک کرده بودن انگار می خواستن برم مهمونی . همسایمون از بس که دیگه می خواست سر من عزت احترام بزاره یا حسابی دیگه نذرشو ادا کنه منو روبروی صندلی آقا هم نشونده بود که جم نمی تونستم بخورم .مجلس ۲ تا تا روضه خون داشت یک خانم یک آقا .آقا از همه نوبر تر بود از همون اول که آمد با موبایلش نمی دونم بازی میکرد یا اس ام اس می داد هر چند دقیقه یکبارم رو به صاحبخونه که فقط چشمش معلوم می شد می گفت لطفا یادتون نره فلان ساعت آژانس دم در باشه ..مرسی باز دوباره دو دقیقه بعد وسط حرفاش همینو تکرار میکرد بعدشم توضیح می داد چون فلان ساعت باید برم یک جای دیگه ...حالا انگار میخواست بره اتاق عمل اینقدر دقیق می گفت باید برم . اینقدر حرفهای عجیب غریب غیر قابل قبولی می زد که اگر به خاطر همسایمون نبود همون اول می خواستم بلند شم بهش بگم آقای محترم این اراجیف از کجا می یاری میگی ؟تو همین فکرا بودم که پاشم بگم یا نگم ؟؟؟ خودمو یک بار مثل بچه آدم نگه دارم و اعتراض نکنم ؟ بقول یکی از نویسنده های محبوبم ور مثبت و منفی ذهنم در حال تقابل با هم بود که دیدم رومینا رفته جلوی روحانی (آخوند )نشسته و زل زده بهش حالا هر چی از اینور مجلس آهسته بهش اشاره میکنم رومینا ! رومینا ! رومی !!!!بیا اینجا مامان ! هر چی ادا اصولم بلد بودم در آوردم اما اصلا منو نگا نمی کرد که بخواد برگرده . راستش می ترسیدم بلند شم این چادرم که دیگه کج شده بود از سرم بیافته خیلی لیز بود .. رومی هم می دید من آزادی عمل ندارم و همه مجلس ساکتن و من نمی تونم بلند صداش کنم خیلی راحت داشت کار خودشو می کرد.از اونورم همسایمون که خاله صاحبخونه بود می گفت چی کار داری بچه را بزار راحت باشه . به دختر فریبا گفتم عزیزم تو برو رومینا را بیار اینجا !!! الان یک دسته گلی به آب می ده .خلاصه رومینا که اصلا گوشش بدهکار نبود ..و همینجوری زل زده بود و می رفت جلو !!! جلو !!!روحانی یک نگاهی بهش کرد َ رومینا بلافاصله بهش گفت :این چیه رو سرت ؟ (عمامه را میگفت بچم از نزدیک ندیده بود خوب ) روحانی بروی خودش نیاورد ..دوباره رومینا پرسید این چیه روسرت ؟دوباره هیچی نگفت اما مگه رومینا ول کن بود رومی دوباره پرسید حالا این دختر همسایه هم واستاده انگار داره فیلم نگا می کنه منم حرص می خورم .یک هو آقا که دیگه از دست رومینا عصبانی و کلافه شده بود با خنده گفت :انگار کوچولو معمم ندیدند ؟؟ مادر این بچه کجاست ؟ نکنه این بچه در ایران اسلامی زندگی نمی کند ؟؟ (حالا کل مجلس هم دارن می خندن )
دیگه داشتم از خجالت سرخ می شدم رومینا خانم دسته گلو به آب داد ..در حالیکه پا می شدم دیگه رومی را بیارم گفتم نه اتفاقا اینجا زندگی میکنه اما اینقدر نزدیک ندیده و معمم اینجوری ندیده با طعنه گفتم . حالا فک کنین چادرم رو سرم کج شده در حال افتادن اصلا سعی در درست کردنش نکردم چون اگر بازش می کردم چادر از سرم می افتاد و دیگه آبرو ریزی کامل شد رومینا را بغل کردم آوردم اینور روحانی تو دلش گفت دیگه از همچین مادری بچه از این بهتر نمیشه .... خجالت زده بودم به همسایمون گفتم دیدن گفتم من نیام بهتره می دونستم اینجوری میشه . تو همین احوالات بودیم هنوز مجلس به حالت عادی برنگشته بود که یک خانم که اوضاع را مناسب دید بدتر از من خیلی هم شورشی بود و از اراجیف معمم دیگه به جوش آمده بود به حرفهای حاج آقا اعتراض کرد گفت اینجور صحبتها درست نیست شما دارین اسلامو خراب می کنین من خودم لیسانس الهیات هستم و اصلا اینهایی که می گین درست نیست نباید اینجوری حرف بزنین و از این ..... بگین (همه را هم با دلیل می گفت خدایی اطلاعاتش خوب بود که اعنراض کرد ). شما دارین با اطلاعات غلط اسلام را خراب می کنین و مردم را به چه و چه .......آقا هم که اصلا انتظار نداشت اینجوری بشه گفت نه من کی همچین حرفی زدم ؟شما اشتباه می کنین ...خانمه ادامه داد شما دیروز اینو گفتین آقاهه منکر قضیه شد خانم که خیلی زرنگ بود گفت من صداتونو با موبایلم ضبط کردم من به دفتر امام جمعه از دست شما شکایت میکنم خلاصه همهمه شد یکی این بگو یکی اون بگو همه این آتیش ها هم از حرف رومینا شروع شد آقا هم خیلی ناراحت شد و مجلس را ترک کرد مجلس بهم خورد . منم با اینکه خوشحال شدم حق این آقا کف دستش گذاشته شد .اما ته دلم از اینکه آشوب توسط من به پا شدم ناراحت بودم خجالت می کشیدم .فریبا بعدش گفت نه بابا تو چرا خجالت می کشی و این حرفا .......اما فهمیدم که نتونست نذرشو ادا کنه ....... شنیدم که تو مجلس بعدی آقا از همه به خاطر حرفهای نا مربوطی که زده عذر خواهی کرده (بیشتر ترسیده بوده مجوزش باطل بشه ) .
امسال فریبا نه حرف رفتن به روضه را زد نه تعارف کرد فقط طفلکی گفت تاسوعا وعاشورا کجایی ؟برات نذری بیارم .همسایه به این مهربونی دیده بودین .
برف
سال پیش تو اسفند بود که به خاطر یک روز برفی نتونستیم برم سر کار یک پست نوشتم .امروزم درست همین اتفاق زیبا افتاده ..برف از دیر.ز آغاز شده و هنوز ادامه داره .خونه ما هم که خدا را شکر یک جایی هست که از صبخ تا حالا چشمم خشک شد اما یک ماشین ندیدم از تو کوچه رد بشه .خدا را بابت این نعمتها شکر میکنم.
من هفته پیش سفر بودم .برای تجدید روحیه خیلی خوب بود دیدن فامیل و دوستهای عزیز باعث شد باز برای چند ماه شارژ باشم .رومی مامان به همراه مامان خودم موندم .باز دوباره من تو تحریمم ایندفعه دلم نمی خواست بمونه اما اینقدر که اونجا بهش خوش می گذره دلم نمی یاد خوشیشو خراب کنم .امروزم که پروازا کنسل شد .با اینکه برف خیلی قشنگیه اما دلتنگی رومی نمی زاره حالشو ببرم...
به همه کساییکه پیش نی نی هاشون هستن میگم خوش به حالتون من که خیلی دلتنگم.


