حرم /مولودی
سلام
روزهای معنوی : هر چی گشتم اسم مناسب نیامد تو ذهنم اولین همین بود .
بعضی وقتها همه چی با هم جور میشه .چند وقت بود که حرم نرفته بودم نمی دونم چند وقت اما خیلی وقته اونم به خاطر دلیلی بود یک جور دلگرفتگی شاید ناراحتی البته همه می رن ناراحتیشونو اونجا می برن و اروم می شین یک جورای با خودم تو قهر بودم خیلی نمی خوام در موردش توضیح بدم چون مفصله بهر حال نتیجه این بود که نمی رفتم تا سه شنبه پیش که یکی از دوستان بهم تل زد که فلانی من دارم عصر می رم حرم تنهام تو با من می یای نمی دونم چه تو گفتارش بود که مثل دفعه های قبل نتونستم بگم نه نمی یام/ یا باشه بعدا خودت / یاتنها برو/ و بلافاصله گفتم اره می یام. تصمیم گرفتیم ماشین نبریم چون اون دور و برا شلوغه. بعد از کار حدوداد ساعت ۲:۳۰ بود که راه افتادیم تا خود حرم هم یک ریز حرف زدیم دوستم بهم گفت خیلی دلش می خواسته بره اما نمی شده (اون تازه امده مشهد ) حالا خیلی خوشحاله که مشهد زندگی می کنه و هر وقت اراده کنه می تونه بره فقط دعا میکرد که اینقدر گرفتار نشه که نتونه بره و از این حرفها منم به حرفاش گوش می دادم بعدش به من گفت نازنین من می دونستم تواصلا با کسی نمی ری حرم شایدم خیلی وقته نرفتی (اون می دونست چرا من دلگیرم ) اما دیروز که تصمیم گرفتم برم حرم پیش خودم گفتم بزار به تو هم بگم با اینکه به همه میگی نه شاید ایندفعه پاشی با من بیای/ و اینطوری هم شد. خیلی خوشحال بود .من این دوستمو خیلی دوست دارم خیلی مهربون و خانمه. البته من دوست خوب خیلی دارم و بقول همسر گرامی کمی تا قسمتی دوست بازم اما با این دوستم (دوست دوران مدرسه بودیم )که تازگی هم به خاطر کار همسرش آمده مشهد خیلی احساس راحتی می کنم بعد رفتن لیلا (نزدیکترین دوستم ) تقریبا همچین احساسی در موردش دارم خیلی شبیه به همیم اونم یک نی نی مثل رومی من داره با اینکه بچه ها مون دم به دقیقه با هم دعوا میکنن اما شرایطمون هم خیلی شبیه به همه.
خلاصه به حرم رسیدیم . نمی دونم در تعریف از حرم چی بگم چون احساسات درونی هر فردی بهتره برای خودش بمونهو جای اون کسایی که دلشون می خواست بیان خالی .برای اون کسایی که یادشون افتادم اس ام فرستادم . اتفاقا سه شنبه روز وفات یکی از امامها بود و حرم شلوغ .برای همین ما تو حیاط نشستیم هوا هم خیلی سرد بود وقتی می خواستیم برگردیم وقت نماز عصر شده بود درها رابسته بودن وگفتن باید تا تمام شدن نماز صبر کنین اینم توفیق اجباری دوم و رفتبم صف نماز تو حیاط کنار یک عده حاج خانم (خدا عمرشون بده ) تا قبل نماز من و دوستم داشتیم با تل حرف می زدیم (دوستم دندانپزشکه )داشت با همکارش در مورد کشیکاش و شیفت صبح که چه مریضی داشته حرف می زد حاج خانم کناری من متوجه شد دوستم دندانپزشکه رو به من گفت مادر خانم دندانپزشکن (با همون لهجه خود ش)گفتم بله مادر جان ..حاج خانم : میشه بهشون بگی این دنودونهای منو یک نگاهی بکنن ؟؟گفتم مادر جان اینجا ؟ الان تو صف نماز !!!!آره مادر ثواب می کنن .. به دوستم گفتم بیا ایشون ویزیت کن توفیق اجباری سوم ...حالا می رسیم به توفیق اجباری چهارم بعد نماز مغرب گفتیم خوب دیگه الان نماز عشا را می خونیم و میریم انشالله ... که یک هو شنیدیم امروز اول ماه ذی حجه هست و نماز اول ماه را بین نماز مغرب و عشا می خونن ما هم که بلد نبودیم به این مسیولان صف نماز یا همون خدام محترم گفتیم خانم می شه ما نخونیم با اون دسته پریش ک دونه زد رو چادرمون گفت : نخیر خان صف خراب نکنین پاشین بخونین !!!!!!!!!!!!! نماز اول ماه را هم خوندیم از سدتی نماز نمیگم که دیگه خیلی ابرم میره !
با اینکه هوا خیلی سرد اما واقعا حس خوبی بهم داد از نظر روحی حسابی تخلیه شدم تو راه برگشت حس دوران بچگی را داشتم با اینکه چندین سال اینجام اما این دور بر حرم مثل مسافرت برام می مونه هنوز همون حس مسافرتهای کودکی را نسبت بهش دارم . همون مغازه ها /همون جمعیت /همون ازدحام که تو مرکز شهر نمی بینیم.
فردا همون روز :
صبح که می رفتم سر کار توی ماشینم ضبط را روشن کردم روی مود رادیو بود وآهنگ عروسی آقای نوری را پخش می کرد تو دلم گفتم کی ازدواج کرده که از این آهنگها می زارن ؟؟؟؟؟که مجری آمد روی خط و گفت : امروز روز ازدواج حضرت زهرا و اما م علی(ع) هستش و برای همین جشن میگیریم و این حرفها ..تا حالا نشنیده بودم. وقتی آمدم سر کار برای همکارام گفتم: اونا گفتن مگه نمی دونستی گفتم :نه والا . از بس تو این مملکت سالگرد عزاداری گرفتن باورم نمیشه سالگرد عروسی را هم بگیرن . هنوز تو حال هوای این حرفا بودم دیدم موبایلم زنگ میزنه یکی از دوستای مامانم بود با تعجب گوشی را برداشتم بعد احوال پرسی و این حرفها گفت که به مناسبت سالگرد این روز ما تو خونمون یک مراسم مولودی گرفتیم ترا خدا ببخشین که دیر زنگ زدم فک می کردم تو خیلی گرفتاری و این جور مراسم ها نمی یای اما اینبار ازت خواهش می کنم بیای مطمینم خوشت می یاد . ضمن تشکربه دوست مامان گفتم عصر برنامه ورزش دارم اما چشم سعیم میکنیم . (گفتم الان نه بگم باید توضیح بدم)اما وا قعیتش نمی خواستم برم چون عصر با دوستم برنامه ورزش (باشگاه) داشتیم و باید کلی برنامه ها را بهم می ریختم در ثانی درسته که رفته بودم تو فیلد معنویات ا ما از این مجلسهایی که یک سری حاج خانم دور هم نشستن دست می زنن و غیبت میکنن و کلی شیک کردن که همدیگرو به رخ بکشن نه خوشم می یاد نه حوصله دارم برای همین به کارام ادامه دادم و تصمیم قطعی گرفتم که نرم به مامانم هم خبر دادم که من نمی یام و بعدا از دوستتون معذرت می خوام.حدودا ساعت ۱۳بود دیدم موبایلم زنگ میزنه دوباره برداشتم ایندفعه از باشگاه بود می خواست خبر بده برای مربی کاری پیش آمده و این جلسه نمی تونه بیاد و کلاس تعطیله .....تلفن که قطع کردم رفتم تو فکر چون تو این چند وقته که که می ریم باشگاه این اتفاق نادر بوده با خودم گفتم نه دیگه باید این مجلسو برم .
مولودی اصلا اون چیزی که من تصور می کردم نبود راستش این مولودیها که من تو تی وی می بینم همش عزاداریه یک بارم خودم توفیق اجباری نصیبم شد رفتم هم همش دست زدن بی خودی بود خدا راشکر که کلاس تعطیل شد وبه این مولودی آمدم .
اول مولودی مثل همه مهمونیهای زنانه یک سری خانم بیشتر حاج خانم دور هم نشستن دارن از خودشون و بچه هاشون تعریف می کنن منم با رومینا که داشت برای یک عده ای زبون می ریخت سر گرم بودم حدودا ۱۵ دقیقه بعد دیدم یک خانم تقریبا ۴۰ ساله با یک کت شلوار خیلی شیک و موهای مرتب با گروهش ۴ دختر جوان لباشهای یک شکل و شیک با دف هاشون وارد شدن .خانم اصلی رییس گروه بود که صدای خیلی زیبا و رسا داشت و مراسم خیلی قشنگی با همکاری گروهش اجرا کرددخیلی عالی دف می زد و می خوند من که اشکم در آمد نه اینکه غمگین بخونه خیلی تکان دهنده می خوند . با اینکه خودم کلاس دف می رم و کم و بیش با صدای دف آشنا هستم اما صدای و اون لوص نیتش در خوندن قطعه ها خیلی زیبا بود .از دوست مامان به خاطر اینکه منو دعوت کرده تشکر کردم گفتم راستش نمی خواستم بیام چون تصوم از مولودی یک چیز دیگه بود . اونم گفت می دونستم که شاید نیایی منم واسه همین تاکید کردم حتما بیای..همون جا که بودم تصمیم گرفتم خودم هم یک مجلسی اینچنینی تو خونم بگیرم تا عقیده یک عده دیگه را که مثل خودم در مورد مولودی طوری دیگه فکر می کنن عوض کنم . شاید اسمش را هم مولودی نزارم انشالله....
کتاب
بهار عزیز منو به بازی بهترین کتاباهایی که خوندین دعوت کرد می خواستم تو کامنتهای خودش جواب بدم اما دیدم اینجا بنویسم بهتره راستش همه دوست آشناهای وبلاگی به این بازی تا به حال دعوت شدن اما هر کسی که رسما دعوت نشده و مایل هست در این مورد بنویسه لطفا مارو بی نصیب نزاره و از کتابهای ماندگار ذهنش برامون بنویسه .
همیشه همزمان دارم چند تا کتاب با هم میخونم . کنار تختم یک سری کتاب کوچیک و بزرگ است که اغلب وقتی از کنارشون رد می شم پام بهشون می خوره بر می گردم نگاه میکنم بعد دوباره رو هم میچینموشون شایدم همون موقع مثل این دختر بچه های سر به هوا یکی را بی توجه به اینکه الان وقت خوندن نیست وباید به کار دیگه برسم میخونم تا صدای جیغ یک نفر به خاطر بی توجهی من در بیاد . کتاب خوندم بسته به حال هوام داره شاید روزی باشه که یک کتابو تمام کنم و شاید یک کتاب برام یک ماه طول بکشه بعضی وقتها هم کتابهایی که خیلی دوست دارم را مثل یک نوشیدنی گوارا و خنک که جرعه جرعه میخوری تا مزشو تا عمق وجودت حس کنی منم کتابمو جرعه جرعه می خونم تا لذت خوندشو تا عمق وجودم حس کنم .خیلی وقتا که می رم برای خودم کتاب بخرم تو راه برگشت سر اینکه کدومو اول بخونم با خودم به نتیجه نمی رسم و هی کتابها را زیر رو میکنم آخرشم همون کتابی که مال نویسنده محبوبم هست در مقابل کتاب جدیدی که ازش هیچی نمی دونم و به پیشنهاد کسی گرفتم برنده می شه و کتاب قدیمترو را اول میخونم من مثل آدمهایی هستم که با اینکه می دونن تنوع و تازگی برای زندگی لازمه و حتی خودشون هم به استقبال تازگی می رن و اون وارد زندگیشون میکنن با اینحال وقتی موقع انتخاب می رسه ابتدا قدیمترو امتحان میکنن در همه موارد همینطورم شاید این به خاطر اینکه هنوز دارم تو خاطرات گذشتم زندگی میکنم و این ژستهای که میگم آره من به حال فکر میکنم و تنوع و متفا و ت بودنو دوست دارم و گذشته را فراموش کردم فقط تو ظاهر ه و در نتیجه اینجلسات روانشناسی و حرفهای دیگران برای بهبودم باشه . اون زمانی که متعلق به خودمه و مطمینم کسی نمی فهمه دارم چی کار میکنم همون کاری را میکنم که دوست دارم .نمی دونم !!!!!!!!!!!!!!!. عاشق اون حسم هستم زمانیکه کتاب جدیدی از نویسنده مورد علاقم دارم حسش مثل یک هدیه که در التهاب باز کردنشی برام می مونه ..این حسهای گوناگون و در هم برهم برای خوندن کتاب همیشه برام دلنشینه . تو بازی بهترین کتابها بین دوستان وب لاگی معمولا بهترین و تاثیر گذارترین کتابها را عنوان می کنن و بیشتر هم اسم رمان و ادبیات را شنیدم . ایندفعه من می خوام به جای اسم کتابها که خیلی زیادن از یک نویسنده که کتاباش رو من خیلی تاثیر گذاشته اسم ببرم. آقای اسماعیل فصیح با : زمستان ۶۲ -شراب خام -خاک آشنا-فرار فروهر - و..... از خوندن کتابهای ایشون خیلی لذت میبرم. کتابهاشون برام مثل یک پازل می مونه که باید با خوندن یکی دیگه پرش کنم جالب اینجاست که هیچ کتابی را پشت سر هم نخوندم همین برام خیلی قشنگ و عجیبه . رعایت وابستگی در طول سلسله کتابشون و نثر یکنواخت و ساده برای من خیلی زیباست .هر وقت یک اثر جدید ازشون می خونم خیلی زودتر از اون چیزی که بخواد تو باقی صفحات بخونم شخصیتها و آدمها را می تونم تصور و پیش بینی کنم . خیلی نمی تونم در مورد اسماعیل فصیح صحبت کنم چون نمی دونم چی باید بگم فقط دوست داشتم یک روزی اینجا در مورد نویسنده مورد علاقم بنویسم .
ررومی مامان یک هفته است که سرما خورده. وقتهای که مریض می شه بیشتر از همیشه چشماش درشتر می شه وقتی دستم به سر داغش می خوره بدنم می لرزه نمی دونم چرا اینقدر از تب کردن بچه می ترسم طفلکی بر عکس مامانش خیلی هم خوش مریضه و صداش در نمی یاد همین مظلوم شدنش بیشتر دلمو می سوزونو طفلکی متوجه شده که چقدر من از تب کردنش هراسانم وقتهایی که حس می کنه من از درجه تبش جا خوردم مدام میگه وای وای عجب مامان نازی دارم !!!!!!!!!همین مامان ناز و خیلی فداکار(خودمو میگم)* از بس که دنبال نی نی دم مهد نرفته دیروز پنجشنبه بعد ۳ روز که تو خونه بود بردمش مهد. به مامانم گفتم امروز ظهر زودتر می یام و خودم می رم دنبالش اما وسطای روز دیدم کلید ندارم و پیش خودم گفتم اشکالی نداره میرم خونه مامانم انگار فکر میکردم این حرفهایی که تو ذهنم زدم را هم به مامانم گفتم نگو اینکه فقط خودم می دونستم . اتفاقا تو جلسه هم گیر کردم به جای ساعت ۱۴ ساعت ۱۵ رفتم خونه تو راهم هی به خودم میگفتم من یک کاری دارم ها اما اصلا یادم نمی امد !!!!که باید برم دنبال نی نی .خلاصه خونه مامان رسیدم در زدم رفتم تو دیدم مامان چپ چپ منو نگا میکنه دم در منتظر هنوز ایستاده ..یک هو مامان گفت :خوب بچه کجاست ؟ میگم : مگه شما دنبالش نرفتین ؟؟؟ مامان میگه :مثل اینکه قرار بود بعد عمری تو امروز بری دنبال بچت !!!!!!!! مادر فداکار !!!! دیگه نفهمیدم چه جوری دویدم ..همیشه خودم از اینکه مامان و باباها دیر دنبال بچه ها می امدن ناراحت می شدم ودلم برای نی نی ها می سوخت تازه اون مال بچه مدرسه ایها بود حالا رومی خودم تک تنها تو مهد مونده بود تا رفتم دم مهد و دیدمش بهش گفتم مامان جون معذرت خیلی ناراحت شدی طفلکی بچم گفت : نه مامان نازنین با مهناز جون حرف می زدیم..اینو اینجا نوشتم که خودمو بابت این بی مبالاتیم تنبیه کنم .
روزانه .
اوضاع احوالات خودم خیلی بهتره .چند وقته خوب شدم . اذر ماه از ابتدا خوب بود برام وقتی ادم به یک تصمیم می رسه هم خودشو نجات می ده هم اطرافیانو .بالاخره تونستم تصمیم کبری را بگیرم و خودمو راحت کنم بعد از اون چند ماه فشار کاری حالا دارم مزه زندگی را میچشم البته تغییرات جدید به علت کارهایی دیگه ای هم که در حق خودم روا داشتم هست.
بودن بیشتر با نی نی حس خوب مادر بودن را برام داره .درسته که هیچ کس فک نمیکنه من مامانم و همه تا می فهمن تعجب می کنم اما خودم که می دونم . هم اینکه ظهر میرم دنبال نی نی و با هم می یام خونه خیلی لذت بخشه .ادمها بعضی وقتا چه چیزهای کوچیکی خوشحالشون می کنه دقیقا حس الان منه . خوشحالم هنوز اونقدر اشباع نشدم و این موردهای هر چند کوچیکم خوشحالم میکنه.
کار فعلیم یا جدید درسته که از نظر مالی با کار قبلیم قابل مقایسه نیست اما همین که من هر روز ساعت ۱۴ تو خونه هستم و به نی نی میرسم در ثانی کار بیرون هم انجام میدم خیلی برام ارزش داره .
دل کندن از محل کار قبلی خودش یک بعد قضیه بود . با اینکه مدت کوتاهی اونجا بودم اما هم به کارم هم به چند تا از همکارام که انگار سالهاست با هم دوستیم علاقه داشتم البته به قول مادرم دختر جان تو دوست بازی .تو اون مدت کوتاه شاید ۹۰ درصد افراد سازمان منو می شناختن .و بعد دیگر قضیه تعهدات قراردادی بود که با اونجا داشتم و شنیده بودم رفتن از اینجا تو مدت قرارداد تقریبا کار غیر ممکنی هست و در صورت استعفا حداقل ۲ ماه و جایگزینی نیروی جانشین و کلی مقررات دیگه و.....همین چیزا بود که منو مستاصل کرده بود با یکی از همکارام که سالهاست تو این شرکت بوده و موردهای مشابه خیلی دیده مشورت کردم اون بهم گفت اگر راستشو بگی یا بگی دیگه قصد ادامه همکاری نداری چون تو قانون شرکت حداقل ۳ ماه لازمه تو این ۳ ماه پدرتو در می یارن کما اینکه ا برای چند نفری ینکارو کردن (چون روت حساب باز کردن و استعفا یا عدم همکاری نیرو برنامه ریزیهای شرکت را بهم می ریزه )خلاصه بهم پیشنهاد کرد برای اینکه خیلی اذیت نشم واسه دلیلی استعفا یک دروغ بگم ومتاسفانه مجبور شدم یک دروغ بزرگ بگم دروغی که امیدوارم هیچ وقت اتفاق نیافته ...خدا منو ببخشه..آمین
الان که به ماههای گذشته فک میکنم می بینم متعهد بودن خیلی خوبه و اینکه ادم در مقابل کاری که انجام میده مسیولیت پذیر باشه اما تا حدی که به خودش آسیب نرسونه .من بیش از اندازه خودمو درگیر کردم خوب اینم تجربه ای بود برای آینده امیدوارم از این موردهای مشابه بوجود نیاد اما اگر هم بود خیلی زود تصمیم بگیرم .
اوضاع کارها در محل کار جدید خیلی عالی که نه اما داره پیش میره .مشکل بزرگ اونجا حجم کار خیلی زیاد و نیروی کم و متاسفانه کار عقب مونده است.از خودم مطمینم که من توانایی حجم کار دو برابر این را هم دارم اما زمان خیلی زیادی نداریم ...با اینکه سعی میکنم خیلی خودمو درگیر نکنم و کار به اندازه کار براش اهمیت بدم اما نمی تونم و مدام تو دلم حرص کارهای عقب افتاده را میخورم .تو محل کار جدید فعلا تنهام رییس و مشاور خیلی داریم اما از این روسا و مشاورین که اینکار کار سوم و چهارمشون مربوط می شه فعلا کارمند ستادی فقط منم ..اولا برای منی که خیلی اجتماعی هستم سخت بود اما الان خیلی خوشم آمد و می بینم تنهای کار کردن خودش دنیای داره اینجا بیشتر سر و کارم با دانشجوهاست و با اوناست که سر و کله می زنم .یک روزی اگر تونستم از برخورداشون می نویسم .
روزهای دانشگاه خیلی پر جنب و جوشه .کار اینجا یک کار جدید و خیلی نو برای من اما چون کارو دوست دارم از پسش بر می یام .دیروز یکی از استادها ازم خواهش کرد برم سر جلسه امتحان بهش گفتم بودن و نبودن من فرقی نداره چون من کسی نیستم که موردی ببینم و تذکر بدم دلم می سوزه .البته که خودم هیچ وقت عرضه تقلب نداشتم اما می دیدم چه جوری بچه ها تقلب می کردن.
تا حالا شده یک آرزویی بکنین و این آرزو فراموش بشه تا زمانیکه این آرزو برآورده بشه و شما یادتون بیافته ای وای این اتفاق خوب یک روزی آرزوی شما بوده.
اولین برف زمستانی شهر ما اینقدر غیر منتظره بود که منم مثل بچه ها از دیدنش ذوق کردم .جمعه صبح از خواب که بلند شدم طبق معمول اول بطرف آشپزخونه رفتم یکهو احساس کردم همه چیرو سفید می بینم فک کردم هنوز خوابم و خوب نمی بینم یک کم چشمها را مالیدم و دوباره نگاه کردم دیدم نه من سفید نمی بینم !!!!!!!!!!!!!!این برفه که داره می یاد و همه جا را سفید کرده (قابل توجه که خونه ما طبقه ۴ و یک دیوار تو سالن خونه شیشه ای است و بیرون کاملا نمایان // مثل بچه ها خیلی ذوق کردم چون اصلا انتظارشو نداشتم و اون موقع بود که فهمیدم دلیل اینهمه اشتیاقم چیه !!!!!چون این جور برف باریدن آرزوی فراموش شده کودکیم بوده . وقتیکه تو حسرت دیدن برف بودم ( زمان کودکی تو یک شهر گرمسیر زندگی می کردم)ا یکی از ارزوهام این بود که صبح از خواب بلند بشم و ببینم همه جا برفیه.همون موقع ها که یک بار مامان از خواب بیدارم کرد گفت : نازنین بلند شو ببین همه جا برفیه . اما اینبار برای دومین بار واقعا آرزوم براورده شده بود . چکار کنم از بچگی عاشق سور پرایز بودم . هفته قبل تمام هفته هوا ابری و سرد بود اما از بارش خبری نبود تنها روزی که هوا آفتابی و نسبتا گرم شد پنجشنبه بود و این برف جمعه صبح خیلی سورپرایز بود .
خدای مهربونه بابت همه نعمتهای که بهم داده و این آرامشی را که اینروزا دارم کرور کرور شکر میکنم .


