روزانه
معلومه که سرم خیلی شلوغه هم سرم شلوغه هم اینکه دسترسی به اینترتم در حد صفر شده یعنی استفاده از نت شده فقط خونه مامان .خونه خودم تلفن خرابه ما هم که دیل آپ هستیم خلاصه منوط شده به خونه مامان که اونم وقتی به خونه مامان با اینهمه ترافیک کاری می رسم جرات ندارم برم پای کامپیوتر الان هم قاچاقی آمدم..نه سرم خیلی خلوت بود نه خیلی کم کار بودم نه خیلی خوب می تونستم بین دو راهی تصمیم بگیریم حالا کار دوم هم دارم فکرشو بکنین شدم مسیول آموزش یک دانشگاه از نوع غیر انتفاعی (البته تجربه اینکارو دارم و از یک سال قبل قرار بود برم اینجا ) اما یک هویی شدنش خیلی جالبه از اول مهر دو جا کار میکنم شدم مثل کوزت بدتر از کوزت .از کار صبح استعفا دادم اما هنوز موافقت نشده مجبورم فعلا دو تایی را برم چون کار تو بخشهای آموزشی را تا جایی که هستم بیشتر می پسندم البته که کار فعلیم از نظر مالی مزیت خیلی زیادی نسبت به این کار جدیده داره اما از نظر محیط این بهتره . از شانس خوبم الان هم اوج کارهای دانشگاه است نمیشه من جایی برم اوضاع اروم باشه خلاصه چی بگم که دلم پره همه چی فعلا قاطی پاطی به قول یکی از دوستام که داشتم براش اوضامو می گفتم میگفت تراخدا دیگه تعریف نکن سر گیجه گرفتم. .. تعریفش واسه بقیه سر گیجه می یاره حالا خود من چی میکنم دیگه خدا عالمه . خودم هم اینجوری دوست ندارم که از صبح تا ساعت ۷ برم سر کار وشب شل و شهید برگردم خونه اما فعلا تا با استعفا موافقت کنن مجبورم .بدبختی اینجاست که رییسهای قبلیم اصلا بروی خودشون نمی یارن همچین در مورد پروژه های آینده حرف می زنن انگار واسه من برنامه ۵ ساله دارن . یک کاری میکنن بزارم برم .موندم این وسط چی کار کنم.اینقدر از طرف همسر گرامی حمایت می شم که تصمیم گرفتم تو یکی از این روزنامه ازش تشکر بکنم ترا خدا هر کسی متن خیلی مناسبی داشت برام بفرسته!!!!!! همسر گرامی الان از نظر روحی خیلی داره همفکری می کنه شانس منه دیگه خیلی توقع ندارم عادت کردم .
یک چیزی هست که می خوام بگم اما اینقدر باید سانسور کنم که بهتره نگم اما می نویسم که یادم بمونه تو این اوضاع شلوغی که داشتم برای اولین بار واسه خودم چی کار کردم ...برای اولین بار یک کاری به خاطر خودم برای خودم و.... شاید باید تو همچین موقعیتی قرار می گرفتم تا جرات انجامشو پیدا می کردم....
ماه رمضان هم آمد و رفت امسال به نظرم طولانی تر شد من و یکی از همکارام از ۱۹ رمضان دیگه واسه خودمون عید اعلام کردیم و ماه را دیدیم (ستاد هواداران روزه داران)اما الان دلم واسه رمضون خیلی تنگ شده .
دلم واسه رومی مامان یک ذره شده مخصوصا که این هفته اخیر یک حرفهایی می زنه که دیگه دلم نمی خواد نه اینجا برم سرکار نه اونجا و تو خونه باشم. خدا بخواد با استعفام موافقت کنن این کار دانشگام خیلی سبکه و دیگه از ظهر به بعد می تونم با رومی باشم. فکرشو بکنین تو این هیر و ویر واست دو تا مهمون خیلی عزیز هم بیاد .تابستون تمام شد اما مهمونهای ما تمام نشدن . خدا را شکر باز عید فطر شد ۲ روز تعطیلی بود دیروز تا حالا رومینا گیر داده هی از مهمونامون می پرسه آخه چرا بابای من رفته با مامانم ازدواج کرده ؟؟این سوال با ناراحتی و تاسفم هم می پرسه؟؟؟ بچه های حالا را داشته باشین بچه ۳ ساله از الان داره تعیین تکلیف می کنه!!!
محل کار جدید خیلی جالبه به قول همه بیچاره اون دانشجوهایی که تو مسیول آموزش اونها هستی!!!!! اما به خدا من تمام سعیمو میکنم خیلی هوای دانشجوها را داشته باشم .نه اینکه صبح ها هم تو دفتر نیستم و فقط عصرها می رم دانشگاه خیلیها هنوز منو نمی شناختن روزای اول کلی حرف شنیدم و....... اما ماشالله وقتی فهمیدن من مسیول آموزش هستم خیلی خجالت نکشیدن فقط اطلاع رسانی به همه دانشگاه خیلی سریع انجام شد تا دیگه از این سو تی ها ندن....
روزانه
نمی دونم خودمو چند تیکه بکنم چی کار کنم که بقیه ناراحت نشن چی کار کنم که موقعیتی را از دسن ندم که بعدا حسرت نخورم خسته شدم از بس مواظب بودم ..شایدم از خودم از اینکه ادمی هستم که تصمیم نهایی نمی تونه بگیره خسته شدم........................
نی نی مامان از اول مهر رفته مهد کودک کلی جشن و این حرفا اولین باری که روپوش فرم پوشید همش با خودم میگفتم یعنی این نی نی منه که روپوش می پوشه خدایا شکرت کرور کرور ...اینقدر شیرین زبونی کرده که نمی دونم کدومشو بنویسم که یادم نره.....
چرا هیچ کس فک نمی کنه من مامانم چرا هر کسی منو می بینه میگه نه دروغ می گی یعنی تو نی نی داری مگه مامانها چه شکلین یا چی کار می کنن که من نمی کنم ...ای بابا اینهمه نزنین تو حس مادری من دیگه .

