تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker عادت می کنیم

روزانه

سلام

این چندمین بار که می یام آپ بکنم و نمیشه .یک بار آپ می کنم برق میره همه نوشته هام می پره .یک وقت آپ می کنم   مثل مبتدیها ذخیره  نمی کنم  دوباره می پره یک وقت آپ می کنم رومینا جان می یاد دکمه پاور می زنه  باز می پره و این می شه که آپ نمیشه .......خلاصه اوضاعی داریم کلی اتفاق افتاده را داشتم می نوشتم که ابر باد مه خورشید دست به دست هم دادن نذاشتن رو صفحه وب لاگ عزیزم بیاد بالا ..احساس می کنم وب لاگم و تمام دوست آشناهای وب لاگم با من قهرن چون زیاد بهش نمی رسم ..واقعیتش این بود که وب لاگم  جزیی از زندگی من بود اما الان با این بی توجهی من  دیگه نمی تونم ادعا کنم جزیی از من هست با اینکه هست خودشم می دونه .....خودم دلم واسه اینجا و  وب لاگهای دوستام و کلا محیط نتی که ازش استفاده میکردم تنگ شده ..خیلی خیلی  سر شلوغم نه اینکه قبلا نبودم  اتفاقا قبلا هم همینقدر کار میکردم و همون ساعت ۵ خونه می رسیدم اما با این تفاوت که قبلا دسترسی به نت تو اداره امکان پذیر بود و همه کارام و وب لاگ خونی هام و  جستجوهام  از محل کارم بود و  بین کارام انجام می دادم و همیشه هم به روز بودم  وعصر به باقی کارها روزمره و زندگی و رومینا مامان  می رسیدم مثل خیلیها  .. اما الان وقتی ساعت ۵ می رسم خونه تایم کاریم و زندگیم این اجازه را بهم نمی ده بتونم کاری اضافه تر از اون برنامه ای که دارم انجام بدم ....خودم اون نازنینی که بروز بود  وهمیشه کلی اطلاعات داشت و خبراها به روز را بیشتر از این نازنین  که مجبوره خبرای دست دوم  از طریق دیگران و روزنامه و اینها می شنوه   بیشتر دوست دارم ..اما چه کنم که این  روساء جدید اصلا نمی دونن  تکنولوژی خون یعنی چی؟ نوفهمن وقتی یک نفر چندین ساله با این محیط اخت شده  نباید براش تحریم کرد اینجوری افسردگی از نوع دوری از تکنولوژی میگیره ..البته که نازنین به این هم عادت کرده ...الان با این زمان کم فقط در حد هر چند روز یکبار خیلی سریع ایمیل چک کردن   و سر زدن به وب دوستام  و با اشتیاق خوندن آخرین نوشته هاشون . اینجا را به خاطر خودم وحسی خوبی که به من میده و تمام دوستانی که بواسطه وب لاگم   پیدا کردم خیلی دوست دارم  نمی خوام از دستش بدم یا تمومش کنم البته که بعلت اینکه خیلی از آشناها و دوستای خارج از نتی ادرس اینجا را دارن خیلی نمی تونم خصوصی و حرف دل بنویسم اما با اینحال  اینجا چون مال مال خودمه و کوچیکه  خیلی دوستش دارم....(اینها را گفتم که از دستم ناراحت نباشه .)

اوضاع کاری خوبه ..کار زیاد /پر استرس و پر فشار اونم به خاطر محلی که من کارم اونجاست چون بقیه دفترای دیگه به این شدت نیست. از بچگی یادم نمی یاد جایی رفته باشم که خیلی آروم باشه و شرایط مناسبی داشته باشه ..همیشه تو مدرسه شلوغترین کلاس کلاسی بود که من توش بودم ..دانشگاه شلوغترین گروه  گروهی بود که من توش بودم...محل کارم پر استرس ترین و سختر ترین محل ها جایی هست که من دارم توش کار میکنم (به خدا تقصیر من نیست  یک فقط فک نکنین من خیلی شلوغم که هستم اما استرس زا نیستم ...)هنوز تصمیم خیلی جدی واسه بستن قرارداد درست حسابی با این شرکت نگرفتم فعلا دارم از زیرش در می رم چون قرارداد بستن با اینها  مسیولیت زیادی داره  پس بهتره بیشتر روش فک کنم ..البته که من همیشه به محرک نیاز دارم و بتنهایی نمی تونم تصمیم بگیرم... به طور کلی محیط کاری  سالمه اما کارخیلی سختیه به خاطر نوع کار و محل کار ..ظهرها بعد ناهار دچار سر درد می شم هر چی هم به خودم تلقین می کنم که نه امروز دیگه سر درد نمی شم اما بازم این سردرد لعنتی به سراغم می یاد...

۲ هفته قبل   رومینا خانم با مامان خودم رفتن سفر پیرو سفرهای قبلی و دوره ای که داشتن .   من با رفتن رومی خیلی دلگیر می شم با اینکه سعی می کنم به روی خودم نیارم اما نمیشه و هر وقت به زمان رفتنش نزدیک میشه ناخود آگاه اشک تو چشامه ..اما اینقدر خودش خوشحاله که داره میره چون اونجا بچه هم سن سالش خیلی زیاده و با اونا خیلی جوره که باز به خاطر خودش و مامان هیچی نمی گم و خوشحالم  .. همسر گرامی هم  طبق معمول ماموریت بود   و من  تنها شدم تو این موقعیتهای تنهایی اینجوری همیشه لیلا با من بود و اون چند روزه  که هم  نی نی و  هم همسر  و هم مادر نبودن حسابی دو تایی با هم بودیم بعد از کار می رفتیم رستوران  بعدش  یا  خرید   یا سینما و مهمونی ...  واحساس دلتنگی  برای نی نی نه اینکه نباشه چون بود اما  زمانش کمتر بود اما از وقتی لیلا از شهر و دیار من رفته  دیگه از این خبرا خوش گذرونی نیست چون من با لیلا که خیلی راحتم اتفاقا لیلا تو این بازه زمانی قرار شد بره  تهران به من هم گفت تو هم برنامتو جور کن این چند روزه که هم نی نی نیست  بیا تهران  همسر گرامی هم موافق بود  خلاصه با اینکه اول کارمه اما مرخصی را جور کردم اما متاسفانه اینقدر اوضاع بلیط  مشهد - تهران خرابه که  با کلی دوست آشنا که من دارم فقط تونستم بلیط برگشت گیر بیارم اما بلیط رفت نه !!!!!!  خدا بگم این مملکت چه کار کنه  با اینکه بنزین نیست/ بلیطها هواپیما گرون شده / هواپیماها درب داغونه/ اما همون بلیط گرون هواپیما عهد دقیانوسم نیست  ؟ بلیط قطار که دیگه اصلا نیست  !!!!معلوم نیست تکلیف مردم این وسط چیه؟؟؟ا خلاصه برنامه سفر که منتفی شد به خودم گفتم این یک فرصت حسابی برای استراحت پس حالشو ببر از سر کار  می یای مثل بچه های خوب تا فرداش استراحت می کنی. بدون رانندگی اضافی/  خرید /و هزار تا کار روزمره دیگه که وقتی تنهایی ممکنه انجامشون ندی  و تماما می تونی به برنامه های عقب افتاده خودت برسی  .اما از استراحت که خبری نبود هیچی هر شب من طفلک تا ۱۲ شب بیرون بودم (البته با فک و فامیل محترم )همه اینقدر لطف داشتن به من که نمی خواستن تنها باشم و هر شب یکی منو بیرون میبرد (خوبه حالا من فامیاهامون اینجا کمن)حالا هر چی هم با زبون بی زبونی میگفتم من خیلی خستم  باشه یک وقت دیگه اما دیگه مهر و محبت که این حرفا را نمی شناسه .تازه می خواستن شب هم برم خونه  اونها بخوابم که باز  خوبه بهانه اینکه سرویس کارم  دم خونه خودم می یاد دنبالمو داشتم  وگرنه فکرشو بکنین. حالا این وسط یکی از همکارهای جدیدیم که همسایه هم هستیم خانم ن حالا خوشبختانه یا متاسفانه خیلی از من خوشش آمده  و تقریبا اغلب با همیم.  از زبونم در رفت بهش گفتم من چند روزه تنهام  یک شب که دیگه از دست آشناهافرار کردم به یکی گفته بودم خونه اونم به اون یکی باز گفته بودم خونه اون یکی هستم و راحت نشسته بودم داشتم کتاب می خوندم دیدیم در میزنن  و پشت در کسی نبود بجز همکار محترم که می خواد بیاد شب پیش من بمونه تا من تنها نباشم ..البته نه اینکه بگم من از مهمون خوشم نمی یاد یا ..اتفاقاا همکارم دختر خیلی خوب و ماه و خونگرمی و آمدنش پیش من  پیش من فقط از سر اینکه  بخواد دوستیشو ثابت کنه و  لطفش بوده اما واقعا من تو این روزا به استراحت بیشتر از مهمون  اونم از نوع خیلی غریبه اونم از نوع همکار جدید احتیاج داشتم . الهه دوستم وقتی فهمید همکارم اومده شب  خونه من بخوابه از اونجایی که اون همه مسایل  راجنایی می کنه و خیلی نگرانه  می گفت: خواهر نکنه شب بیاد بکشتت. یا بلایی سرت در بیاره .یا بخواد چیزی برداره ترو خدا دم اتاقاتو قفل کن !!!! آخه تو اینو از کجا می شناسی ؟ مواظب باش ؟ چرا درو بروش باز کردی میگفتی نه من شب خونه خودم نمی خوابم و..... این حرفا تا نصفه شبم هی زنگ می زد حالت خوبه مشکلی که پیش نیامده  و من بهش اطمینان می دادم بابا این دختر خیلی خوبیه تو نگران نباش ...خلاصه  به ما استراحت مطلق نیامده ...تنها شانسی که آوردم این بود که ایندفعه ماموریت همسر گرامی کوتاهتر از سفر رومی مامان بود و برگشت وگرنه همکار عزیزم هر شب می خواست بیاد پیش من بمونه..یک پست کامل باید درباره محل کارم و همکارام بنویسم  الان که داشتم می نوشتم رومی مامان نبود  اما صداش داره می یاد پس بهتره من برم ...مرسی از همه شماهایی که می یان اینجا و بهم سر می زنین ...

!! نوشته شده توسط نازنین | 21:11 | 86/06/09

RSS