مغایرتهای زمان ما
Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time.
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر
we have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment
مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم
We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness
متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر
We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom
بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و
خيلی بندرت دعا می کنيم
We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often
چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافی دوست نمي داريم و خيلی زياد دروغ می گوييم
We‘ve learned how to make a living, but not a life; we’ve added years to life, not life to years
زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints
ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر
We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less
بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم
We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor
ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم
We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication. We are long on quantity, but short on quality
کامپيوترهای بيشتری مي سازيم تا اطلاعات بيشتری نگهداری کنيم، تا رونوشت های بيشتری توليد کنيم، اما ارتباطات کمتری داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتری داريم
That’s why I propose, that as of today, you do not keep anything for a special occasion, because every day that you live is a special occasion
بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را برای موقعيتهای خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگی يک موقعيت خاص است
Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs
در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهی به نيازهايتان داشته باشيد
Spend more time with your family and friends, eat your favorite foods, and visit the places you love
زمان بيشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذای مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايی را که دوست داريد ببينيد
Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival+
زندگی فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره ای ازلحظه های لذتبخش است+
+your crystal goblets. Do not save your best perfume, and use it every time you feel you want it
از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را برای روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد+
Remove from your vocabulary phrases like “one of these days” and “someday”. Let’s write that+ letter we thought of writing “one of these days”+
عباراتی مانند ”يکی از اين روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه ای را که قصد داشتيم ”يکی از اين روزها“ بنويسيم همين امروز بنويسيم
Every day, every hour, and every minute is special. And you don’t know if it will be your last
هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد
you’re too busy to take the time to send this message to someone you love, and you tell yourself you will send it “one of these days “. Just think…”One of these days “, you may not be here to send it !
اگر شما آنقدر گرفتاريد که وقت نداريد اين پيغام را برای کسانيکه دوست داريد بفرستيد، و به خودتان مي گوييد که ”يکی از اين روزها“ آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنيد ... ”يکی از اين روزها“ ممکن است شما اينجا نباشيد که آنرا بفرستيد
Let’s tell our families and friends how much we love them. Do not delay anything that adds laughter and joy to your life
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزی را که مي تواند به خنده و شادی شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد.
تشکر
مرسی از همه دوستانی که از طریق وب لاگ و یا ایمیل و پی ام تولدمو تبریک گفتن ..روز خیلی خوبی بود .مامان جونم برام تولد گرفته بود (نه خیلی کوچولو بودم) .عکسای کیک تولد را هم الان ندارم اخه نی نی مامان امسال خودش همش عکاسی کرد و ما کلی عکس از در و دیوار داریم البته که خداییش چند تا عکس توپ و باور نکردنی گرفته که به عنوان اولین عکسای هنریش ثبتش کردم .شاید تو ست دیگه عکسای رومی تو این چند سال با کیکای تولد خودم بزارم . یک مورد با مزه در مورد رومی تولد رومینا هر کسی بهش تولدشو تبریک می گفت جواب می داد مرسی تولد شما هم مبارک . حالا منم میگم مرسی تولد شما هم مبارک.با اینکه در محل کارم تازه وارد بودم اما اغلب می دونستن تولدمه و تبریک می گفتن یکی از همکارام به شوخی بهم گفت خوبه 20 روزه آمدی اینجا اگه تا سال دیگه دوام بیاری حتما برات پارچه می نویسن ..خیلی روزای سخت وپر کاری دارم دلم می خواد در موردشون بنویسم .در مورد کارم رییسم محیط و خیلی چیزای دیگه اما نمی تونم قفل کردم.... از همه دوستای وب لاگی که نرفتم به وبلاگاشون سر بزنم معذرت.. خودم دلم برای وب لاگ خوندن لک زده هول هولکی خوندن را هم دوست ندارم کلی از ماجراها و نوشته های همه عقبم یواشتر برین منم برسم . ..تا بعد .
تولدم
سلام
تولد،
روز سختی نيست واسه من
تولد،
روز پرواز است واسه من
۲۷ سال پیش تو همچین روزی (۱۰ مرداد )وسط چله تابستون متولد شدم .مثل خیلیها که ممکنه روز تولدشون یادشون نباشه یا فراموش کرده باشن هنوز این اتفاق برای من نیافتاده شاید خیلی گرفتار نشدم شایدم .... هستم . از بچگی همیشه منتظر روز تولدم بودم منتظر کادویی که مامانم واسم میگرفت و کادوهایی که خاله هام دختر خاله هام بهم می دادن یادمه یک تولد خودمونی هم همیشه دوستام برام می گرفتن یعنی ۳ تایی واسه تولدامون دور هم جمع می شدیم.یاد تولد ۱۸ سالگیم که خیلی خاطره انگیز بود . انتظار تولد اون موقعها به خاطر کادوش بوده (البته که الانم علاقم به کادو کم نشده)اما تو این سن و سال یاداورهای دیگه برام داره اینکه چه کارهایی کردم چه کارهایی می تونستم بکنم که انجام ندادم و ای دل غافل این سال مثل باد گذشت و تارهای موی سفید . مثل یک جور امتحان پس دادن به خودت می مونه روز تولد یک جور گزارش دادن ..... یادمه یک جایی از قول یک روانشناس خوندم روز تولد خود را مهم تلقی کنید چون واقعا مهم هم هست.به ظرافت کار دقت کنید یک انسان به وجود آمد و صاحب حیات شد. سال های قبل جوونتر که بودم از اونجاییکه روز تولدمو دوست داشتم از شوق گرفتن کادو به همه دوست آشناهایی که ممکن بود روز تولدمو یادشون بره یک جوری خبر می دادم که دیگه کسی بهانه برای فراموشی نداشته باشه ..(کادو از نوع زوری) اما الان دیگه اونجوری نیستم .. غم نبود یک عزیزی تو روزای خاطره انگیز همیشه بس رنج اورتره .. حس دلتنگی برای روزای از دست رفته و اینکه دیگه نمی تونی پیشش باشی تا اولین کسی باشه که بهت تولدتو تبریک می گه می دونین دوران بچگی لحظاتی فراموش نشدنیه و اینکه بخوای از اون دوران با حسرت یاد کنی و اینکه بدونی اون دوران با اون ادم دیگه برات تکرار نشدنیه خیلی ناراحت کننده است .. کاش رضا بود نمی خوام امروز پستم خیلی غمبار باشه اما این غمی که همیشه با من هست .. می گن روز تولد با آرزوهای خوب شروع کنین پس منم ارزو میکنم سعی میکنم مثل ارزوهای بچگی خیلی ساده باشه تا زود براورده بشه و زیاد منتظرش نباشم .. امسال ۴ ساله که روز تولدم نی نی مامان هم هست حس خیلی خوبیه مخصوصا که نی نی نمی ذاره دیگه من شمع فوت کنم شاید بعدا عکسای ۴ سال نی نی را در روزای تولدم اینجا بزارم .یادم باشه روز تولدم خدای بزرگ به خاطر وجود این هدیه و خانواده خوبم هزار بار شکر کنم .دیروز به یک مورد که از نگاه خودم خیلی جالبه در مورد تولدم رسیدم و اون این بود همیشه از عدد ۹ خیلی خوشم می امد بچه که بودم همیشه دوست داشتم ۱۹ سالم بشه خیلی منتظر ۱۹ سالگی بودم اما وقتی به ۱۹ رسیدم نفهمیدم چه جوری گذشت نمی دونم چرا ؟ اما از ترکیب ۹ و خوندن این عدد خیلی خوشم می یاد .امسال جمع اعداد سنم به ۹ می رسه ... روزای تولد سالهای اخیر یک جورایی دو نگاه متفاوت به گذشته که سپری کردم و آینده که پیش رومه داشتم به گذشته که رفت و آینده که می یاد و می تونه چه جوری باشه یا با اوضاعی که دارم می تونم چه جوریش بکنم . دیگه نمی دونم تو شب تولدم با این عجله ای که دارم چی باید بنویسم یک جایی یک متنی خوندم که خوشم آمد با اجازه از نویسنده محترم اینجا می یارمش. این لینکو ببنید.
روز تولدم
امیدوارم همه با قدر خود دانستن و احترام به انسانیت خود گام در راه سعادت بگذارند
امروز روز تولد من است
امروز براي من روز مقدسي است
امروز مثبت ترين روز خداست
من فهميدم دنيا سرزمين وسيعي است پرازمشكلات سخت و من هم موجودي هستم وسيع تر و سخت تر از دنيا.
من فهميدم براي نسوختن درگرما بايد خود را به ميان آب و آتش زد، نه درميانه آن.
همان روز درگوش من خواندند: تو آمدي كه برگردي،
همان روز به من گفتند: شعر، صدا، آب، هوا، مادر، پدر خدا و عشق مال تواست
همان روز فهميدم كه هيچ مجالي از«لحظه» خالي نيست و لحظه هم جاي بي خيالي نيست.
من فهميدم كه پدرومادر از ثانيه هاي بيداري من و گريه هاي من فقط در لحظه تولد من لذت مي برند و دورو بري ها از لحظات خفتن و سكوت و مردگي من.
من در امروزي فهميدم كه تقديرم نه گياه است، نه حيوان است، نه فرشته و جن است، نه جماد است و نه چيز ديگر. قدر من انسان بودن است و اين قدر تا ابد درقبر نمي خوابد حتي اگر من فراموشش كنم.
من فهميدم كه بايد شكرگزار بود به خاطر همه چيزهايي كه خدا به ما داده و بايد شكرگزاربود كه خدا هرآنچه را كه از او مي طلبيم به ما نمي دهد!
امروز مثبت ترين روز خدا است،
امروز روز تولد من است....
نه،امروز روز تولد من و يك نفر ديگر است... و شاید صدها نفر دیگر !
مباركمان باشد..
کار جدید
سلام
سر کار می رویم
این جمله را لطفا همونجوری که چند ماه قبل اون جمله بیکار می شویم خوندین بخونین..حدودا ۳ هفته است مجددا می رم سر کار حدس خیلی ها درست بود و بعضی ها هم گول خوردین فک کردین من می رم کتابخونه درس می خونم که به وسایل ارتباط جمعی دسترسی ندارن..نه بابا .....می خواستم زودتر از اینا در مورد کارم بنویسم اما خیلی مطمین نبودم نه به اینکه اینجا نباشم به خودم که ادمی نیستم که زود همه شرایطو قبول کنم یک هو یک موردی برام پیش بیاد شاید بزنم زیر همه چی.... این چند وقته چون تصمیم جدی برای درس داشتم که به سرانجام نرسید به قول مادرم دختر تو درس بخون نیستی .... فقط۳ جا برای مصاحبه رفتم یکی از اونکارهایی که هنوزم خیلی دوست دارم برم یک کار اموزشی (اون موقع که سر کار قبلیم بودم اونجا رفتم و صحبت کردم ماجرا اونجا خیلی جالبه )و احتمالا مهر برای پروژه جدید نیرو می خواد اینو همون موقع که می خواستم از کار قبلیم بیام بیرون بهم گفتن مورد دیگه خیلی جالب نبود یعنی هر کدوم یک مشکل بزرگ داشت که حتی دیگه بهش فک نکردم .مورد اخر هم همون کارخونه ای بود که رفتم دیدمش حتی بطور رسمی هم یک روز دفتر مرکزی رفتم و شروع به کار دادم ..اما متاسفانه با اینکه شرایط کار / محل کار/ نوع کار و حقوقش خیلی خوب بود اما از محیطش خوشم نیامد بیشتر اینکه خوشم نیاد ترجیح دادم تو همچین محیطی کار نکنم چون به نفع خودم و خانوادم نبود اما همیشه عذاب وجدان دارم چون اونا خیلی رو من حساب کردن من خیلی روم نمیشه حرفمو راحت بگم ..نه اینکه حالا من خیلی ادم خاصی باشم یا کارم خیلی سخت باشه اما بعضی وقتا یک جاهایی رو ادم حساب می کنن و برات سرمایه گذاری می کنن ..من مدام خودمو ندامت می کنم تو که محیطشو از اول دیدی اون دلایلی را هم که به خاطرش کارو رها کردی از ابتدا می دونستی نباید ادامه می دادی و می گذاشتی اونا معطلت بمونن . راستش برای اینکه از اونجا بیا بیرون روم که نشد بگم من از محیطش یا شما خوشم نیامد یک دروغی سر هم کردم که خودم هم نفهمیدم چی بود .خدا منو ببخشه البته این به اون در که کارفرماها سر ما بلا در می یارن ..از خیر اون کار گذشتیم..می خوام بگم خیلی تو بحر کار جدی نبودم و کم بیش داشتم درس می خوندم..درس که چه عرض کنم اسمش بود من می خوام درس بخونم به غیر از اونکه دیگه خیلی مادر فداکاری بودم تبدیل به سرویس نی نی و کارپردازهمسر گرامی شده بودم و در واقع فقط روزی ۲ ساعت می تونستم درس بخونم ..وقتی ادم بیکاره همه از ادم توقع دارن مثلا نازی تو که بیکاری بیا بریم فلان جا یا بیا بریم خرید بیا بریم واسه فلانی کادو بخریم و..... خلاصه بیشتر بیرون بودم .. تو این مدت بعضی از دوستان منو به جاهایی معرفی می کردن این یکی دوجایی هم که رفتم مصاحبه اغلب معرفی بود خلاصه یک روز مدیر منابع انسانی شرکت که یکی از اشنایان منو به اونها معرفی کرده بود با موبایلم تماس گرفت حدودا یک ۳۰ دقیقه تلفنی با هم صحبت کردیم ازم خواست که برم دفتر شرکت منم برای فردا صبح قرار گذاشتم در ضمن گفتم مدارکمو هم بیارم ..صبح فردا بعد ملاقات مدیر منابع انسانی و صحبتهای اولیه در مورد کار و نوع کار شرایط کار یک قرار مصاحبه با مدیر عامل گذاشتن برای همون روز که اونم انجام شد همه این اقدامات عرض یک روز انجام گرفت بدون هیچ معطلی خیلی برام عجیب بود .. متاسفانه یا خوشبختانه من تو مصاحبه ها مورد قبول واقع شدم و ازم خواستن و به عنوان دوره ترینینگ هم برای خودم هم برای اونها در صورت قبول کردن شرایط از فردا شروع به کار بدم از اونجاییکه من اصلا امادگی کار به این سرعت نداشتم و برای تمام هفته و هفته ایندش برنامه ریزی کرده بودم گفتم متاسفانه من این هفته باید برم مسافرت (همون اول گفتم من خیلی اهل سفرم فردا دبه در نیارن )در عین حال من باید بیشتر در مورد کار فکر کنم من می تونم از هفته اینده شنبه شروع به کار بدم ..مدیر منابع انسانی گفت :با اینکه ما تو این دو هفته تا قبل سفرهای مدیر عامل به خارج کشور می خواییم شما دوره اموزشی را طی کنین باشه مشکلی نیست شنبه صبح تشریف بیارین..باز من در حالت من من کنان نه شنبه صبح که نمی تونم چون پروازم تازه ۸ صبح انجام می شه ..مدیر :باشه خانم ما اینجا تا ۷ شب اضافه کار داریم جهت روز اول شما شنبه ظهر تشریف بیارین ..من :با اینکه هنوز تنبلیم می امد گفتم مشکلی نداره می یام تا شنبه ....
این بود جریان کار من البته هنوز دلم می خواست کلی در مورد اون دو تا مصاحبه قبلیم بنویسم اما نشد دیگه .. فقط می تونم بگم کار اینجا اون شرایط که من می خوام تا ۸۰ درصد داره اولا اینکه محیط خیلی سالم داره فقط مشکل بزرگ اینکار دور بودن و محیط صنعتی اونه که در دراز مدت تاثیرات بدی رو ادم می زاره اما واقعا با بازار کار امروز و اون شرایط که من می خوام داشته باشه همه چی با هم یکجا نمیشه . محیط خوب .شغل خوب / حقوق خوب .جای درست حسابی . اینا معیارهایی که یک کم با هم بودنش سخته .من قراره تو بخش بین الملل شرکت کار کنم اما فعلا میز کاری من تو دفتر مدیریت است اینجا در حال تغییرات تحولات و جابجایی و تا یکی دو ماه دیگه همه چی روبراه میشه .اما از سختی کار بگم که به معنا واقعی اینجا باید کار کرد از صبح همه موبایلها خاموش و موبایلها دوربین دار تحویل حراست (من روز اول گفتم نکنه اینا اینجا دارن اورانیم می سازن که اینجوری سخت می گیرن ).این از موبایل که از صبح تا عصر نمی تونی بهش دسترسی پیدا کنی .اینترنت داریم اما مجوزهای خیلی خاص می خواد .اینقدر بخش انفورماتیک اینجا قویه که هیچی نمی تونی تو کامپیوترت نگه داری اخر وقت همه کامپیوترها بک اپ می گیرن خلاصه از دست این مدیر شبکه در امان نیستی اینترنتم داشته باشی نتونی دانلود کنی یا چیزی ببینی به چه درد می خوره در ضمن فضاهایی که به هر کاربر اختصاص می دن خیلی کمه و در حد کارهای اداریه (از این مورد این شرکت اصلا خوشم نیامد یعنی چی اینترنت بروی ادم می بندن نمی گن ما دپرس می شیم همینه همه اینجا دپرسن ).. ساعت کاری از ۷:۳۰ الی ۱۶ است که۴۵ دقیقه این مابین وقت استراحت (هر کاری دلت بخواد می تونی بکنی)..اما اینقدر اینجا قانون مقررات زیاده که ادم گیج میشه بقول همسر گرامی از بس جاهایی که کار کردی بهت اسون گرفتن حالا مقررات رعایت کردن برات سخته ..اخه شما بگین مثلا می خوای از اتاقت بری بیرون یک باکس اونجا هست که یک سری فایل داره که مربوط به بخش های مختلف شرکته و یک کارت با نام فامیلت هر زمان که خواستی بری بیرون از اتاقت باید کارتتو تو اون واحد باکس مورد نظر بزاری که مثلا همه خبر داشته باشن کجایی و کسی باهات کار داشت خیلی معطل نشه ..می خوای بری بیرون یک کم قدم بزنی حتی تو راهرو صرفا کاری نباشه باید کارت بزنی ..می خوای ناهار بخوری باید کارت بزنی میخوای بشینی باید کارت بزنی ..گلاب برتون می خوای بری .. نه برای این دیگه کارت نباید زد .. محل کار قبلی من یک بخش نیمه دولتی بود مقررات دولتی را هم داشت اما اینجوری نبود ..اما به اینم عادت میکنم بچه های اینجا خیلی راحت قبول کردن ..از همکارا الان خیلی نمی تونم بگم چون به شناخت کامل نرسیدم اما کلا رفتن تو یک جمع بزرگ برای اولین بار کمی مشکله البته نه برای من که روابط عمومیم خوبه .رفتارهای همکارا تا الان خیلی صمیمانه نبوده نمی دونم چرا جو اینجا اینجوریه یا نه در هر حال من کار خودمو میکنم و خیلی به این موضوع فعلا اهمیت نمی دم چون هنوز در دوران ترینینگ هستم . مدیر عامل همون روز اول شروع کاری خیلی روشن بهم گفت ما از کار اقای فلانی راضی نیستیم درسته که ایشون باید به شما کارو تحویل بده اما خیلی انتظار نداریم درست اینکارو بکنه و شما خیلی انتظار نداشته باشین ایشون بتونه خیلی مطلب به شما منتقل بکنه یا مطالب منتقل شده درست باشه . حالا فهمیدم که چرا اینقدر همه عجله داشتم که نیروی جدید برای این قسمت بگیرن .. این اقای محترم که صحبتش هست یک پسر متولد ۵۷ /هم رشته خودم/ البته ورودی پایینتر از من بوده .اول احساس کردم واسه من جبهه گرفته البته من بهش حق می دم اما بعدش دیدم نه این اخلاقش اینجوریه .. متاسفانه خیلی خوابالو و همیشه داره میگه خستم و داره خمیازه میکشه همین کارها را کرده که میخوان بخششو عوض کنن .۳روز اول کاری قرار شد فعلا فقط نگاه کنم.. دیدم اینم از فرصت استفاده میکنه می شینه فقط حرف می زنه مثلا من یک سوال خیلی معمولی می کردم ۲ ساعت جواب می داد حالا کاش جوابهای درست حسابی بده همش دری وری .این خودنمایهاش در مورد اینکه خیلی به کار وارده خیلی اینجا کار پیچیده است اینا منو ازار نمی ده اون چیزی که بیشتر حرص منو در می یاره تنبلی و نامرتبی این بشره مثلا کاری که میشه تو ۱ ساعت انجام داد حداقل ۴ ساعت طولش می ده ...دیدم اینجوری نمیشه بهش پیشنهاد کردم ۱: ضمن کارهای جاری بیام کارهای عقب مونده را انجام بدیم.۲: لطف کن این میزو مرتب کن ..مجبورش کردم یک کم مرتب کنه البته که همش در می رفت و بیشتر کارها خودم کردم نامه هایی از تو کشوش در اوردم که تاریخ اکسپایرشون ۲ ماه گذشته بود و بدون هیچ اقدامی خیلی ادم بی خیالی ۲ روز بعد شروع به کارم مدیر منابع انسانی منو خواست و در مورد کارهای اونجا زمان پیش بینی شده و خلاصه می خواست بدونه اونجا را چه جوری دیدم صحبت کنم راستش من دلم نمی یاد کسی را خراب کنم با اینکه اوضاع اونجا خیلی بهم ریخته است و واقعا کار مشکلی پیش رو دارم سعی کردم خیلی همکار قبلیمو خراب نکنم و بیشتر تقصیر رو گسترده بودن کار و عوض شدن اشخاص و نبودن سیستم یکپارچه بندازم . در ضمن این اقای همکار می خواست داماد هم بشه و ۳ روز از امدن من گذشته بود که برای مراسم ازدواجش مرخصی گرفت و تشریف برد تازه می گفت ایندفعه خیالم راحته البته بود و نبودش هیچ تاثیری به حال من نداشت غیر اینکه من حرص بیشتری می خوردم از روزی که رفت تونستم بیشتر به کارها اشراف پیدا کنم چون حداقل خیلی کمتر حرف می زد .پریروز خیلی سرمون شلوغ بود و اقای داماد تازه اماده بودن هنوز رسما کاری را به من تحویل نداده من طبق معمول داشتم سریع کارها انجام می دادم سعی میکنم هم زیاد ازش سوال نکنم چون اطلاعات درستی نمیده. ایشونم همینجوری فقط نگا ه می کرد انگار دوره اموزشی ایشونه من باید کارها را تحویل بدم بعدشم یک ماموریت اداری خیلی مسخره رفت که اگر اینکارو ۱ ماه دیگه هم انجام می داد مهم نبود ..اخر وقت که شد دیدم اصلا پیداش نیست ..یک کم دور بر گشتم دیدم رفته تو یک بخش دیگه نشسته داره با مدیر اونجا صحبت می کنه در واقع داره خودشو علاف می کنه حالا تو دفتر ما اینقدر کار ریخته بود که اگر تا ۷ شب وا می ستادی کار بود ..یک نگاهی بهش کردم و برگشتم وقتی امد فهمید من خیلی عصبانیم خیلی ریلکس گفت : امروز اینجا خیلی شلوغ بود ؟گفتم می بینین که!!!!!... گفت : این یک شگرد مدیریتی منه......(خودشو مدیر می دونه) من از دستی شما را تنها گذاشتم که شما با روزهای شلوغ اینجا اشنا بشین و زودتر کار دستتون بیاد . حالا من ۲ هفته است دارم اینجا کار می کنم . خیلی عصبانی شدم دیگه طاقت نیاوردم زدم تو برجک بعضی وقتا نباید زیادی ملاحظه کرد اینجا از اونجاهایی بود که باید طرف می فهمید ش.. گفتم خیلی ممنون از لطفتون ..از این خوشحالم با اینکه تازه واردم اما ادمی هستم که سعی میکنم کارمو خوب انجام بدم و نسبت به اعتمادب که بقیه به من میکنن خوب پاسخ بدم در ضمن اگر قرار باشه یک روزی هم از یک قسمتی برم اینقدر تعهد اخلاقی دارم که کارمو تحویل بدم و تجربه هامو منتقل کنم نه اینکه علاف بگردم و دستورات مدریتی که فقط تو کتابا خوندم را اجرا کنم . اما در مورد شما و شگردهای مدیریتیتون باید بگم شما حق دارین مایل نباشین کاری را تحویل بدین یا تجربه را به من اموزش بدین چون اینقدر این بخش بهم ریخته هست که اصلا تحویل دادن یا ندادنش هیچ تاثیری به حال نیروی تازه وارد نمی کنه.. این سیستم کلا باید عوض بشه ....... خیلی در تعجبم که این شرکت با این سیستم این ادمو چه جوری نگهش داشته؟؟؟؟ البته شانس من همینه همیشه هر جا اولش رفتم خیلی بهم ریخته بود و بدترین قسمت بوده و احتیاج به ترمیم داشته تو این شرکت به این کبکبه و دبدبه بدترین قسمتش همین جا است . از همکار محترم بگذریم از ریس مستقیم بعدا میگم فقط وقتی روز اول دیدمش یاد دکتر/ رییس رزی (رز سفید افتادم )اینجا یک خانم دکتر داریم که رییس بخش بین الملل هستش یک خانم حدودا ۴۰ ساله خیلی با کلاس اروم و تی تیش تازه هم از خارجه امده .کلی ماجرا از اونروز باهاش داشتم خیلی خانم محترمه و در عین حال با مزه ....نمی دونم بیشتر از این نمی تونم در مورد کارم بنویسم شاید بعدا نوشتم البته اگر اینجا موندم ......بقیشه ماجراهای کاری باشه برای بعد ...
پ.ن.۱ مصدوم اماده است :هفته پیش رومی مامان بردم پارک .من همیشه نسبت به پارکها معترضم که هیچکدوم ایمنی لازم ندارن .۲ تا پارک نزدیک خونمون هست که رومی را میبرم تو این پارکها از این سرسره های که با نرده و راهرو اینا به هم وصله داره ..من پای سرسره ایستاده بودم که مواظب رومی باشم دیدم بند کفش رومی بازه گفتم : مامی واستا کفشتو ببندم رومی دوید خلاصه نگهش داشتم و خم شدم تا قبل اینکه خدای ناکرده بیافته بند کفششو ببندم چشمتون روز بد نبینه وقتی بلند شدم نفهمیدم که خیلی جلوتر دویدم و بالای سرم نرده این سرسره مزاحم هست و سرم گروپ با نرده برخورد کرد ...حالا شانس اوردم با دوستم رفته بودیم پارک وگرنه اگه من و نینی تنها بودیم فک کنم پرتاب شده بودم اون دنیا.. یکی را باید بفرستیم مواظب مادر بچه باشه تو پارک ..تا یک چند دقیقه که منگ بودم چون ضربه خیلی شدید بود بدتر از اینکه خونم داره می یاد درست فرق سرم طفلک نی نی هول کرده بود ..خلاصه مصدوم بردن در مانگاه دیدن بله باز شده و اگر خونش بند نیاد باید بخیه بزنی خدا را هزار بار شکر خونش بند اما یک بخیه کوچولو هم خورد ...فعلا پانسمانه البته جوری نیست که از زیر روسری معلوم بشه ..الان که دیگه خوبه خوب شده..اینو گفتم قابل توجه مادران حواس پرت من الجمله خودم رفتین پارک غیر اینکه مواظب نی نی هستین مواظب خودتونم باشین (البته فک نکنم کسی به حواس پرتی من باشه ).
پ.ن.۲ :من برای اغلب دوستان پرشین بلاگ نمی تونم کامنت بزارم مثل کوبه ..اسمونی.. پرند .هلن .لیلی .عطیه . پرنس .زری .سحر و.. و ... و .... بقیه پرشین ها ... کسی می دونه چرا؟
پ.ن.۳ :روز پدر به همه یدرهای نمونه تبریک میگم.


