همنام
چند وقتی بود می خواستم در مورد چند تا کتاب اخیری که خوندم بنویسم اما نشد که نشد طوریکه که این چند وقت نزدیک به سه ماه طول کشید ..امروز دوباره تو کتابخونم چشمم به کتابام افتاد گفتم الان در مورد ۳ تاشون که تقریبا ۳ ماه پیش خوندمشون بنویسم .یکی از کتابهایی که خوندم و خیلی لذت بردم جوریکه مایلم بعنوان هدیه به دوستام بدم. کتاب همنام اثر جومپا لاهیری نویسنده هندی تبار است همنام سال ۲۰۰۴ منتشر شده و لاهیری برنده جایزه ادبی پولیتزر هم هست.نثر ساده و روان کتاب از ناگفته های یک فرهنگ شرقی در امریکا میگه .تمامی اتفاقات همونجوری که هست گفته میشه و خواننده قدم به قدم لمس می کنه به قول خودم زندگی تو کتاب جریان داره ...نویسنده اینطور پیش میره که داستان را از یک نسل قبل از قهرمان اصلی داستان (پدر و مادر )هنگام عزیمت به امریکا آغاز میکنه تا به خود شخصیت اصلی میرسه و اون میشه قهرمان داستان که خواننده دقیقا زندگی اونو دنبال میکنه در حقیقت تمامی دانسته های ما در ابتدا داستان هم بر میگرده به شناختی که ما باید از اجداد قهرمان پیدا کنیم برای همین وقتی به زندگی اون می رسیم خیلی راحت اداب و رسوم یک زندگی بنگالی با اون مراسم عجیب غریب (از نظر ما )و حتی مواردی دست پا گیر از نظر قهرمان را قبول و حس میکنیم ..آشنا شدن با یک فرهنگ شرقی با تمام اداب و رسومش و تمام احترامی که یک شرقی برای کشورش / سنتش و خودش قایله در تمام داستان به چشم می خوره شاید بگم با اینکه این خانواده سعی میکنن به سنتهاشون خیلی احترام بزارن و به اون عمل کنن اما از مدرن بودن هم دور نمیشن این تلفیق و حتی جاهایی درگیری در داستان خیلی قشنگ بیان شده. و اینکه زندگی تو امریکا می تونه برای شرقی ها چه جوری باشه......شاید از نظر موضوع اصلی که همون کوچ یک خانواده سنتی و خارجی به آمریکا هست شبیه عطر سنبل عطر یاس باشه اما مثل اون مایه طنز نداره.
به کتابهای داستان کوتاه خیلی علاقه دارم(البته نه هر داستان کوتاهی) اخیرا یک سری داستان کوتاه خوندم بنام خوبی خدا (نام مجموعه داستان کوتاه) بود که در مجموع ۹ داستان کوتاه از ۹ نویسنده امریکایی داشت . مترجم کتاب آقای امیر مهدی حقیقت در مقدمه کتاب یادداشت خیلی جالبی نوشته بود اینجا می یارمش....می گویند اگر رمان را به فیلم بلند تشبیه کنیم داستان کوتاه عکسی از یک لحظه زندگی است ...... تمامی داستانها تو امریکا اتفاق می افته که همگی وجهه مشترکی دارن اونم سادگی فضا داستانه... یکی از این داستانهای کوتاه به نام خوبی خدا نوشته الکساندر همن بسیار زیبا دلنشین و تاثیر گذاربود .داستان پرستار یک بیمار سرطانی (پسر بچه)که منتظر یک معجزه است .با اینکه حال پسر بچه خیلی بده و می تونی لا به لای جملات داستان اینو بفهمی اما پرستار با عقاید شدید مذهبی که بسیار به معجزه اعتقاد داره نمی تونه حتی تصور کنه ممکنه پسر بچه خوب نشه و در طول داستان خوندن کتاب مقدس اونم داستان ایوب جنبه بکر خاموشی است که نویسنده به کار برده در واقع علاقه پسر بچه به این داستان کتاب مقدس می تونه نکات زیادی را برای خواننده داشته باشه یا حداقل برای من داشته مخصوصا این جمله (( مرا تقدیر// شبهایی بس رنج آور است .)) و پایان بسیار تاثیر گذار شاید بشه گفت مبهم و حتی غم انگیز در عین حال لمس وجود نیرویی برتر که می تونه خوشبختی را در انی به انسان بفهمونه شاید اون لحظه خیلی لذت بخشتر از عمری خوشبخت بودن و حتی زنده بودن باشه و اینکه همه ساعات زند گی حتی سخترین لحظات خیلی ارزشمندن .. ... ترجمه آقای حقیقت هم در این داستانها خوب بود با اینکه این ۹ داستان کاملا فضایی گوناگون داشت اما وجود یک مترجم همگونی خاصی به این سری داستانها داده بود (البته اگر پیوسته می خوندی) ...
وکتاب دیگری که دوست دارم در موردش بنویسم کتاب / شما که غریبه نیستید /آقای هوشنگ مرادی کرمانی است ....احتمالا اخیرا در مورد این کتاب خیلی خوندین یا دیدین خودم یک برنامه تلوزیونی در موردش دیدم ..خوندن این کتاب زیبا منو تو حال هوای بچگیم برد مخصوصا عصرهای جمعه که تی وی قصه های مجید پخش می کرد (احساس کردم چقدر پیر شدم)داستان کتاب همون اتفاقاتی که برای مجید می افتاد ..اما اینبار زندگی خود اقای کرمانی است.خیلی روان/ ساده/ زیبا و دقیق.. اغلب فکر می کنم این نویسنده ها چه دید و حافظه قوی دارن البته که مشاهده می تونه به ادم اطلاعات بده اما اینقدر دقیق خارق العاده است. ..از جنبه های خیلی زیبا کتاب نوشتن نثر کتاب به زبان محلی (کرمانی )است در طول کتاب شما خاطرات را با لهجه کرمانی میخونی اون زمانی که این کتاب می خوندم اگر در حین خوندن کسی صدام میکرد لهجم تغییر کرده بود و یک جورایی کرمانی جواب می دادم....زندگی تو این کتاب جریان داره به نظر من وجهه تمایز این کتاب نام خیلی زیباشه که واقعا معنا دار و عمیقه. زندگی سخت / اتفاقات گوناگون/ و اداب رسوم محلی / .. خیلی از خوندش لذت بردم چون اینم خیلی ساده بود .
پ.ن.۱ : مرسی از همه که حدسهای جالبی زدیم اغلبن با هوشین.. می یام در مورد اینروزام بیشتر می گم.
پ.ن.۲ : من نمی تونم برای خوشه چین کامنت بزارم نمی دونم چرا ؟
روزانه
دور بودن از دنیای مجازی برای من سخته اما به اینم عادت میکنم . حس خیلی خوبیه انتظار ..به خاطر وقت خیلی کمی که اینروزا دارم شاید هر چند روزی یکبار بتونم بیام به نت اما این حس انتظار برام شیرینه حس دیدن حرفهای ناگفته دوستان که تو این دنیای نت می شناسمشون کساییکه از زندگیاشاون میگن اونهاییکه که واقعی می نویسن یا اجتماعی / ادبی /هنری و همه و همه و..... همه کساییکه مدتیه دارم می خونمشون .راستش حس خوبم باعث نشده از اینکه نمی تونم نوشتهاشونو بخونم دلتنگ نباشم ..( ببخشید نمی دونم همیشه ۲ تا حس متفاوت نسبه به هر چی دارم که اصلا ربطی به هم ندارن )بهرحال .. دیدم الان که نمی تونم مثل پستهای قبلیم بلند بنویسم چرا مثل مارکو تقلید نکنم و به کوتاه نویسی روی نیارم البته که مثل ایشون نمیشه اما ..
هفته پیش یک سفر کوتاه داشتم(نازنین بدون سفر که نمیشه امسال که دیگه میانگین سفرم به ماهی دوبار رسیده ) در مورد سفرم نمی تونم چیزی بگم چون نمی تونم الان همه چی را بنویسم با خودم قرار گذاشتم اینجا برای اینکه همیشه تو ارشیوم بمونه حقیقتو بنویسم پس اگر سانسور بشه میشه چیزی غیر از حقیقت شاید بعدا مفصل نوشتم پس نتیجه میگیرم الان ننویسم بهتره . هنوز دسترسی به دنیای نت محدود میشه به چند دقیقه در روز اونم خیلی با عجله و از توی خونه(از طرز نوشتنم معلوم نیست )اینروزا حتی به تلفن و موبایلم تا ساعت ۶ بعدالظهر دسترسی ندارم..(نه نترسین زندان نیستم ..) باید یک حدسهایی زده باشین دیگه ممنون از همتون که میان اینجا ..تا بعد
تولد لیلا
سلام اینروزها خیلی سر شلوغم بدتر از همه اینکه به هیچ وسیله ارتباطی هم دسترسی ندارم باورتون میشه حتی مجبورم موبایل را هم خاموش کنم ..بقول معروف الان تکنولوژی خونم در حد منفی . نت امدنم هم موکول شده به چند دقیقه اونم اگر وقت بشه .. یک پست درست حسابی بنویسم حتی امکان تلفن حرف زدن ندارم . هنوز تحریمها شروع نشده من خودمو بردم تو تعلیق البته تجربه خوبیه می بینم که چه روزهایی که سر صبح باید خبرها را میخوندم چه اینروزایی که خبر دار شدنم موکول شده به اخبار تی وی بازم هیچ فرقی در اوضاع نکرده خلاصه حسابی تو تحریمم شاید بقول دوستان تو ترک . باید به اینم عادت کنم زمانی می تونم به نت و موبایل و اینترنت دسترسی داشته باشم که همه مشغول استراحتن و به خودم میگم باشه بعدا باهاشون تماس میگیرم و باز فردا میشه ومن می مونم ........... غیبت صغری هفته قبلم مربوط به سفر BA بود که جهت دیدار فامیل همسر گرامی روز مادر اونجا رفتم .نگین من خیلی ...ذلیلم اما واقعا خیلی وقت بود نرفته بودم داشت کم کم برام بد می شد البته بازم خودم و نی نی و مامانم تنها رفتیم . دوست جونم (لیلا ) هم آمده بود در واقع یک جوری گردهمایی من و لیلی بود که در خونه مادر شوهر برگزار شد. سه روز تمام من و لیلا با هم حرف می زدیم .خدا می دونه چقدر پشت سرمون حرف زدن اگر چیزی گفتنا حق داشتن والا گفتن اینا به نام اینکه امدن دیدن من دارن خودشونو هلاک میکنن اما ما دو تا ۳ ماه می شد همدیگرو از نزدیک ندیده بودیم خوب حرف داشتیم گیده ... بیخیال.... خوشبختانه اینروزا حالم خوبه و دارم بهترم میشم اینا همش تاثیرات نیروهای مثبتی که خودم به خودم می دم می نویسم اینجا که یادم بمونه بعد اون چند تا پست غمگین وگله اینبار اعتراف کردم که خوبم..امدن من نیمه شب به نت فقط جهت اینکه بی خوابی به سرم زده نبود اتفاقا خیلی هم خسته ام برای این بود که امروز که در آغازین ساعاتش هستیم تولد بهترین و عزیزترین دوستمه .. یادمه چند وقت قبل یک اس ام اسی در مورد شباهت دوستان و عشاق خوندم که همیشه نباید عشاق به هم عشق بورزند ..این در مورد من و دوستم که بهش خواهر میگم صدق میکنه امسال تقریبا ۱۸ سال میشه که ما با هم دوستیم ..خواهرم/ گلم/ لیلا ی عزیزم/ بهترین دوست /همدم همراز و خواهر (به قول یک بنده خدایی دل من ) تولدت مبارک ایشالله همیشه سالم و موفق باشی .
روز مادر
روز مادر (با تاخیر )به همه مامان خانمها که می یان اینجا مبارک..مرسی از همه شما دوستان عزیز که به منم تبریک گفتین.من یک مدت نبودم الانم خیلی سریع مجبورم بنویسم وبرم ..معذرت که نتونستم به وبلاگ دوستای گلم برم در اولین فرصت سر می زنم و دلی از عزا در می یارم .اما اما روز مادر گذشته را به مامان گلم که بهترین مهربونترین .با حوصله ترین وعزیزترین ومقاومترین قشنگترین وصبورترین موفق ترین و هر چی ترین خوب تو دنیا هست تبریک میگم ایشالله همه مامان من الجمله مامان خودم همیشه سالم و سلامت باشن ..آمینننننننننننن... تا بعد
افق روشن
روزی ما دوباره کبوتر های مان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری است.
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه یی ست
و قلب برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه یی ست
تا کمترین سرود،بوسه باشد.
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
ومهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم....
ومن انروز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم.
شاملو
پ.ن.۱:همیشه همه چی همه جا نیست من به اخرش فکر میکنم.
پ.ن.۲ :این مطلب تو وب لاگ خوشه چین خوندم خیلی جالب بود برای همین با اجازه لینکش کردم تا دوستان منم بخونن.مثل همیشه خوشه چین خیلی عالی بود .
پ.ن۳. :اینم عکس رومی مامان در واقع شاید ربطی به اینجا نداشته باشه اما حس درونی من بود وقتی داشتم این پستو می زاشتم همش این چهره نی نی جلوی چشمم بود این عکس دیشب ازش گرفتم.
پ.ن.۴ :رها جون (عروس خانم) به بازی تاثیر گذارترین فرد زندگی دعوتم کرده مرسی خانمی..حتما در موردش می نویسم می ترسم اینروزا که هیچ کس روم تاثیر نداره بنویسم. ترسم از اینه که قدر ناشناس بشم.
روزانه
سلام
تاخیر این چند وقته را به حساب درسخونی بنده نزارین اینروزا مهمونهایی خیلی عزیزی دارم که بیشتر وقتمو با اونا میگدرونم یک جورایی دارم سرویس می دم .من قلبا خیلی مهمون دوست دارم مخصوصا که کسایی باشند که اصلا باهاشون تعارف نداری وحسابی دلتنگشونم باشی و باز مخصوصا که مهمانان خاله ودختر خاله باشن که دیگه به به... یاد سالهای قدیم و بچگی ..این موردی که میخوام بگم اصلا ربطی به رفت آمد مهمونام نداره طفلکا اغلبا" خودشون می یان و میرناما ربط مستقیم به شغل همسر گرامی و رفت آمدهای من به فرودگاه داره بر حسب ماموریتهای هفتگی تقریبا اگر هوا خوب باشه و اوضاع مساعد بطور روتین من هفته ای یکباره (حداقل )مسیر فرودگاه وخونه را میرم (البته نه اینکه زوری باشه)پارسال این رفت امد ها بیشتر بود مخصوصا تو تابستون که مهمونم بیشتر می امد خوب بالطبع برای بعضی ها باید می رفتم فرودگاه خلاصه بگم اینقدر این مسیر فرودگاه و خونه را میرفتم و می امدم که می تونستم چشم بسته رانندگی کنم سال قبل به شوخی به فکرم رسید دست از کارم بردارم برم یک سمند بخرم بشم تاکسی فرودگاه هم درامدش بیشتره هم به تمام فک فامیل و بیشتر از همه به همسر گرامی سود میرسه وهم مسیرش مشخصه (البته همه اینها شوخی بود )پیشنهادم بصورت شوخی با همسر گرامی مطرح کردم ایشون ضمن استقبال خیلی زیاد گفتن اگر هفته ای یکبار دنبال من اومدن برات اینقدر سخته لازم نکرده بیای و نمی خواد از این فکرا حتی بصورت شوخی به سرت بزنه .امسال که دوباره پروژه فرودگاه شروع شد یاد پارسال افتادم و دوباره فکر سمند خریدن (بازم شوخی به سرم زد مخصوصا که الان بیکارم ) البته جرات نکردم دوباره بیانش کنم . من تو هفته گدشته روزی یکبار می رفتم فرودگاه و می امدم هر دفعه که می رفتم فرودگاه علاوه بر ازدحام همیشگی که عادیه شلوغی این زایر های محترم مکه بیشتر بع چشم می خورد یا یک عده داشتن می رفتن مکه یا یک عده بر می گشتن حالا رفتن مکه به خودی خودجای اشکال نیست ایشالله قبول باشه خوش به حالشون اما قربون ایرانیها برم که فک میکنن اگر برای بدرقه یا استقبال نیان فرودگاه اصلا اون سفر مکه قبول نیست به قول یکی از دوستان باید تا دم در پلکان هواپیما برن تا خیالشون بابت زایرشون راحت بشه..اینقدر هر بار سر پارک ماشین و حتی جای راه رفتن مشکل داشتم که کلی دعا به جون این مستقبلین بیکار که انگار امدن پیک نیک می کردم .و اما ماجرای جالب قضیه اینجا است .(سوتی این هفته) یک شب که رفته بودم فرودگاه دنبال همسر گرامی استثنا زود رسیدم با اینکه خیلی خسته بودم اما با نی نی رفتیم تو سالن بعد از پرسیدن از اطلاعات فهمیدم باید یک ۱۰ دقیقه ای منتظر بشم به رومی قول دادم براش لپ لپ بگیرم سالن خیلی شلوغ بودو هیچ صندلی خالی برای نشستن نبود خلاصه همینجوری که دور بر نگاه می کردم یک هو چشمم افتاد به یک ردیف صندلی خالی و کلی ادم منتظر و ایستاده!!!!!!!!!!!! پیش خودم فک کردم وا!!!!!!!!!!!!!!! اینهمه صندلی خالی چرا مردم ایستادن ؟؟؟؟؟ یک کم صبر کردم دیدم نه همه ترجیح میدن بایستن اما نمی رن رو صندلیها بن شینن به خودم گفتن شاید اینا بخوان واستن شاید با هم تعارف دارن چی می دونم شاید اصلا دوست ندارن بشینن خوب تو که بچه کوچیک همراته و هر لحظه می خواد دستتو ول کنو برو بشین خلاصه خودم و نی نی هلک هلک رفتیم و راحت نشستیم .. اما همه یک جوری ما رو نگاه میکردن با خودم میگفتم وا مگر نشستن عیب داره که اینا اینجوری زل زدن به ما !!!!!!!! باز به خودم گفتم بزار هر چی دلشون میخواد نگاه کنن صندلی را برای نشستن گذاشتن اینجا ننوشته اینجا بایستین و بی توجه به همه با نی نی مامان مشغول باز کردن لپ لپ و سر هم کردن قطعه ها بودیم که دیدم یک آقایی بالای سرم میگه خانم ببخشید از اینجا باید بلند شید ..منم که انگار منتظر بودم یکی بیاد اینو به من بگه رو به آقای متذکر :برای چی آقا باید بلند بشم ؟؟ اینهمه صندلی شما برین اونورتر بشینین؟ آقای متذکر : خیر خانم انگار شما متوجه نشدین اینور چه خبره ؟ا یک نگاهی دوباره به سمت چپتون بندازین می بینید(اقاهه فک کرد یا من کورم یا خودمو زدم به کوری یا حالم خوب نیست ) .من:با تعجب یک نگاههی به سمت چپ که خیلی هم دور نبود انداختم دیدم اوه اوه!!! صف نماز جماعت !!مردم گوش تا گوش ایستادن به همراه امام جماعتشون که تقریبا حدوداد 3 متر با من فاصله داشت دارن نماز می خونن و بنده با نی نی درست مقابلشون نشستیم و بی توجه به اونا داریم اسباب بازی لپ لپ سر هم میکنیم ...فکرشو بکنین من اصلا صف نماز جماعت را ندیدم انگار دچار کوری روانی شده باشم شایدم به قول همسر گرامی به خاطر شوق دیدن ایشون خیلی خوشحال بودم اما هر چی بود خیلی ضایع کردم که اینهمه ادمو ندیدم تازه پیش خودم میگفتم اینا عجب ادمهایی هستن اینهمه صندلی خالی منتظر ایستادن کسی تعارفشون کنه تا بشینن. خیلی خجالت کشیدم.جریان نماز جماعت خوندن این جماعت در وسط سالن انتظارم خودش خیلی مفصله اما به طور خلاصه باید بگم در راستای مرمت و تعمیر فرودگاه شهر ما طی دو سال گذشته هر هفته شاهد عوض شدن مکانها با همدیگه هستیم مثلا ممکنه این هفته سالن انتظار سمت چپ باشه باز هفته دیگه بیاد سمت راست با بالعکس اینبارم انگار مجبور بودن نماز خانه را به وسط سالن منتقل کنن از اونجایی که خیلی خجالت زده شدم نه به خاطر اینکه روبروی اونها نشستم بلکه اینهمه ادم ندیده بودم اما نمی خواستم کم هم بیارم و رو به آقاخیلی با اعتماد به نفس گفتم : خوب باشه نماز بخونن به من چه کار دارن ؟ من به نماز اونها چی کار دارم؟ آقا متذکر :خیر خانم نمیشه حواس حاج آقا و نماز گزارا پرت میشه در ضمن مگر شما نمی دونین در مقابل کسی که برای نماز ایستاده نباید باشین یا بایستین (داشت کم کم به من درس هم می داد) ..من:ای بابا اقا این نمازگزاران که مجبورن وسط سالن بین اینهمه ادم نماز بخونن مطمینا حواسشون پرت نمیشه .با اینحال من کارم تمام شد و الان میرم ( راستش هم حوصله بحث نداشتم هم گفتم الان انگ نا مسلمونی به من میزنه که تو چطور نمی دونی ؟؟و هم لپ لپو باز کرده بودیم ) .اگر خواستین بخندین اشکال نداره بخندین خودم کلی خندیدم که چطور اونهمه ادم به صف ایستاده را ندیدم و با اعتماد به نفس رفتم نشستم تو دلم هم میگفتن اینا عجب ادمهایی هستن اینهمه صندلی خالی اینجاست این جماعت ایستادن .حالا اگر شما تو یک مکان خیلی شلوغ یکسری صندلی خالی دیدین که کسی روش نشسته مثل من هول نشین برین بشینین یک نگاهی اجمالی به دور بر بندازین و بعد تصمیم بگیرین.
اینجا می تونین عکس کیک تولد همسر گرامی را ببینید.تولدت مبارک.
امسال قرار نبود تولد بگیرم اما دور بریها طبق عادت سالهای گذشته گفتن ما برای تول می یام چه تو بخوای جشن بگیری چه نخوای(معمولا این طرز صحبت کردن بیشتر شبیه دستوره ) ..برای همین با توجه به مهمونهایی که داشتم قرار شد یک جشن کوچولو بگیریم اما اصلا بروی خودش نیاریم و یک هو بعد شام سور پرایزش کنیم..پریشب مهمونها بعلاوه فامیلهای همسر گرامی برای شام خونه ما بودن اقای شوهر فک میکرد یک مهمونی خانوادگی ساده است چون من خیلی عادی بودم از کیک و کادو و تبریک تولدم خبری نبود (کیک خریده شده را داده بودم همسایمون بزاره تو یخچال به همه سفارش کردیم هیچ کسی تولدو تبریک نگه بیشتر از همه به رومی مامان که خدا را شکر خودشو نگه داشت و چیزی نگفت ) شام زود دادم و تصمیم گرفتیم بعد شام یک جوری از خونه بکشونمیش بیرون تا وقتی وارد میشه با دیدن کیک و اهنگ تولد سور پرایز بشه هر کاری کردم بیرون برو نبود خلاصه فکر بکر به ذهنم رسید :به بهانه اینکه برو آشغالها را بزار بیرون فرستادمش حالا مگه میرفت میگفت ای بابا چه گیری دادی جلوی مهمونا حالا بعدا می زارم ....من:نه لطفا الان خواهش می کنم در ضمن نی نی امشب شیر نداره برو سر کوچه تا فروشگاه نبسته شیرهم بخر. خلاصه از اون انکار از من اصرار آخرش به خاطر خرید شیر واسه نی نی فرستادمش بیرون البته با سطل آشغال ........... منم تو این فاصله سریع رفتم کیک تولد اوردم و چراغها را هم خاموش کردیم و همگی منتظر اقای همسر گرامی تازه متولد . یک جوری صحنه را چیدیم که وقتی وارد میشه اول کیک تولد و رومینا را ببینه!!!! قیافش وقتی با سطل آشغال وارد خونه شد دیدنی بود. چراغهای خاموش و کیک تولد با شمع های روشن که رومی مامان کنارش ایستاده بود و برای بابایش شعر تولد می خوند (بیشتر از همه رومی ذوق کرده بود ) همسر گرامی حسابی سورپرایز شد .بعدش گفت فک میکردم شماها امسال به خاطر مهمونداری و سر شلوغی تولد من یادتون رفته .....اینم از تولد همسر گرامی که اعداد سنش امسال دبل 3 شده.. با ابنکه می دونم همسر گرامی وب لاگو نمی خونه اما بهترینها بهمراه سلامتی و موفقیت روز افروز در کنار هم براش آرزو میکنم.
پ .ن.1: چند نفر از دوستان به من گفتن این عکس کنار وب لاگ عکس خودتو به تک تک کسایی که پرسیدن جواب دادم اما دوباره بصورت کلی جهت اطلاع رسانی میگم خیر این عکس من نیست اگر دقت کنین خیلی عکس حرفه ای است ..این عکس را من از گوگل محترم طی سرچهایی که از سایت فوتو می کردم بدست آوردم خیلی خوشم آمد حس غریبی تو نگاهش هست که من را جذب کرد.گفتم این همون عکسه که من دلم میخواد تو بلاگم باشه و همون حس غریبی منو نسبت به همه چی و بیشتر نسبت به عادت مبکنبم می تونه انتقال بده .بازم جهت اطلاع رسانی میگم عکس شبیه من نیست از اینکه با گذاشتن این عکس بعضیها دچار سو تفاهم شدن شرمندم.و ممنون بابت لطفی که نسبت به من وعکس دارین.
پ.ن.2: واقعا هوا گرم شده خوردن مایعات فراوان فراموش نکنین .مهمونهای من تا 4 شنبه هستن بعدش دوباره برنامه من بصورت عادی میشه شاید یک وقتی یک کم هم درس خوندم سعی میکنم به همه دوستام تو این فاصله سر بزنم مرسی .


