بازی ترس
سلام
توسط پرنس عزیز به بازی ترس دعوت شدم با تشکر از ایشون بابت دعوت میگن هر دیدی یک بازدیدی داره الان شده جریان این بازیهای وبلاگی .بقول یکی از دوستان خیلی هم عالی
از اونجاییکه کلا من ادم کم حرفی نیستم انتظار نداشته باشین در ۵ شماره مختصر ترسامو بگم.اول از همه بگم ممکنه من از خیلی چیزا بترسم اما این چند تایی که نام می برم دیگه از اون اصلیاشن که همیشه یادم هست.مطمینا همه ماها از هر مورد که برای جونمون خطر داشته باشه اول می ترسیم و برای همینه که همیشه مراقبیم پس اون موردها جزو ترسهای عامی و همگانی محسوب میشه که ویژه خصلتهای انسانیه حالا برای هر کسی شدت و ضعف داره.ترس از مرگ و نوع مرگ را هم دارم نمی گم خیلی به زندگی وابستم این حرفا چون دروغه اما فک میکنم این ترس از مرگ یک جورایی قابل حله البته بسته به اوضاع روحی هم داره.مثلا خفگی یا سوختگی یا..خیلی زجر آور باشه ..اصلا بگذریم از اینا نگم بهتره و...
خوشبختانه من از تنهایی و تنها بودن تو خونه(تنهایی معنوی را نمی گم )اصلا نمی ترسم اونم به خاطر شرایطمه که از بچگی اغلب تنها بودم از شب رانندگی کردن و تنهایی سر کردن به مدت زیاد شب تنها موندن تو خونه تاریکی بی برقی رعد برق صاعقه دزد و... اصلا و ابدا نمی ترسم نمی گم خیلی اسونه برام نه سخته اما خوشبختانه ترسی ندارم شاید هم عادت کردم و با شرایط کنار امدم بعضی وقتا بهم میگن با این سر نترسم یک بلایی سر خودم می یارم.از جک جونور بیشتر چندشم میشه تا ترس مخصوصا موش ...از سگ و گربه خیابونی خیلی بدم می یاد .
۱:ترس از دست دادن عزیزانم بقدری این موضوع منو ادیت می کنه که اغلبا دچار سردرد میشم حساسیت بیش از حدم باعث شده بیشتر بترسم.(برزگترین ترس)
۲:ترس از زلزله ریشترش برام فرقی نمی کنه همون هولش در اثر لرزش منو بحدی می ترسونه که تا مدتی دلم می خواد جایی بخوابم که سقف نداشته باشه .بچه که بودم اینقدر از زلزله می ترسیدم که بارها خودم تصور کرده بودم تو زمان زلزله که از اتاقم تا یک جای امن جقدر فاصله است و کجا برم بهتره تا در امان باشم بقول امروزیها مانور زلزله واسه خودم اجرا میکردم حالا اونجای امنی که پیدا کرده بودم فقط جای یک نفر بود باز می شستم غصه بقیه را هم میخوردم که جای امن ندارن حالا چی میشه؟ اما الان اونطوری نیستم مثلا الان تو این خونمون که ۳ سال توشیم حساب نکردم از اتاقم تا یک جای امن چقدر راهه.مانور زلزله اجرا نکردم. ترس از زلزله از زمان بچگی بعد اون زلزله رودبار و دیدن اون صحنه ها برام شروع شد وگرنه قبل از اون داشتم راحت زندگیمو میکردم بدتر از همه زمان زلزله بم بود البته من بم نبودم اما باز مثل بچگی هام جو زلزله منو گرفته بود حسابی ترسیده شده بودم اونموقع نی نی را حامله بودم اینقدر می ترسیدم که با اون اوضاعی که داشتم با هر صدایی ۲ طبقه پله را با سرعت پایین می امدم . فقط خدا بهم رحم می کرد.
۳:ترس از ارتفاع .البته ارتفاع خیلی زیاد: بالای نردبون و صندلی و کابینت این حرف را هنوز میرم و برام ارتفاعی حساب نمیشه مثلا بالی یک ساختمان بلند برم سرم گیج میره و طپش قلب میگیرم ترس از ارتفاع از بچگی همرام نبود طوریکه یادم نمی یاد تو بچگی هیچوقت ازپله پایین بیام از بس شر بودیم همیشه از طبقه دوم از روی نرده سر می خوردیم بطر ف پایین فقط در مواردی که مامانی یا خاله یا مادربزرگی اون دور برا بود و ناظر اعمال ما مثل بچه ادم ازپله می امدم پایین و ترس از ارتفاع حالیم نمی شد اما تقریبا دبیرستانی که شدم ترس ارتفاع گرفتم و وقتی به نرده ها نگا میکنم به خودم می گم واقعا بچگی عجب عالمیه.ترس از ارتفاع هیچگاه باعث نشده که من دست از کوهنوردی بردارم اصلا خودمو از دسته نمی انداختم با دوستان و فامیل که کوه می رفتیم اونا البته خیلی کوهنورد نبودن و بیشتر تپه نورد بودن همه می دونستن من فقط برای صرف صبحانه است که دارم می یام کوه حالا تا یکجاهایی هم باهاشون می رفتم اما بدبختی اینجا بود من با این ترسم جزو گروه کوهنوردی دانشگاهم شده بودم تو ۲ برنامشون شرکت کردم اولش که نگفتم نمی تونم برم بالا اما موقع پایین امدن دیگه اوه اوه .............. همه راعاصی کردم ازم خواهش کردن اگه میشه دیگه کوهنوردی را بیخیال بشم به همون تپه نوردی قناعت کنم.ولی مگه من کوتاه می امدم می دونین برای بالا رفتن اصلا مشکلی ندارم مشکلم تو پایین امدنه که مهمترین قسمته.
۴:ترس از آینده خودم و نی نی دارم ترس مبهمی که همیشه همراهمه شاید بیشتر نگرانی باشه اما..نگرانی +اینده .
۵:ترس از جنگ و بی خانمانی خودم و همه و.... البته که من تو دوران جنگ بچه بودم و چیز زیادی یادم نمی یاد و تو شهری زندگی می کردیم که اون حدت جنگو احساس نکردیم و من جنگو تو فیلمها و کتابا فقط دیدم و خوندم (خیلی در موردش خوندم و با کسایی صحبت کردم) می تونم تا حدی بفهمم چقدر فاجعه آمیزه و هیچی بدتر از اون نیست الانم وقتی اوضاع احوالاتو می بینم و دنبال می کنم می ترسم ......خدا اخر عاقبت همه ما را بخیر بکنه.
۶:ترس از تنها موندن این تنها موندن با اون تنهایی فرق فوکوله. بیشتر تنهایی معنوی منظورمه ترس اینکه کسی مثل یک دوست خوب یک همراه از نظر احساسی از دست بدم و تو دنیا خودم تنها بمونم . ترس اینکه هیچ کسی نباشه که بهت امید بده و باهات باشه نمی دونم می تونم منظور خودمو برسونم .............
۷: از یک مورد دیگه هم خیلی می ترسم که اصلا اصرار نکنید نمی تونم بگم دیگه تعداد ترسام زیاد میشه. شانس اوردم اولش گفتم از هیچی نمی ترسم خیال کردین الان با چه شیر زنی طرفین.....
احتمالا من جزو آخرین نفراتی هستم که دارم بازی ترس ادامه میدم نمی دونم کدوم از دوستام از ترساشون گفتن یا نگفتن در عین حال من فریدعزیز و آلبالو و نازنین و هلن و سحر(مامان کیارش) و ثمین و یاسی و نازمنگولا و دکورتن( لیلی ) و پرند نیلگون و ماسه سرگردان (آقا سهیل) وزن بلوچ (سازین ) و جامدادی (بهار ) و الیگا اگر تا حالا دعوت نشدن و مایلن در اینمورد بنویسن و حسشو دارن دعوت میکنم.قبلا از اینکه قبول زحمت می کنید تشکر می کنم.
پ.ن.۱:یکی از خوانندگان تو کامندها معنی اسم رومینا را پرسیده بود جهت اطلاع ایشون رومینا اسم اصیل ایرانی مناطق کردنشین به معنا مثل آب پاک و زلال خالص و یکتا هست.در مورد سایت اسم یابی الان چیزی یادم نیست اگه پیدا کردم حتما اینجا می زارم.
پ.ن.۲ ثمین عزیز من نمی تونم بلاگتو بخونم .
روزانه
اندر احوالات این چند روزه
دیدم همگی خیلی نگران حال من هستین گفتم یکسری خبر خیلی کوتاه از خودم بدم اوضاع روحی کاری و و...تغییری حاصل نشده اما ظاهرم همچنان آرام.
از خیر ادامه کار در محل قبلیم گذشتم متاسفانه الان بعد رفتن شرکت ما و با آمدن گروه جدید کلی شایعات جورواجور پشت سر رییس و هیت همراهش هست (ما هم جزو هیت همراه)نمی دونم تو این مملکت چرا فک می کنیم با خراب کردن دیگران کار خودمون بهتر میشه...فعلا بهتر کمی صبر کنم تاازحدت قضیه کاسته بشه. می بینن به همین راحتی من با این سابقه کاری کارم از دست دادم .(خیلی سخته یکهو وارد همچین شرایطی بشی اما باید خودمو وفق بدم)هرکسی ماجراهای منو بخونه یا از ارشیو سر در بیاره میگه این کی حالش خوب بوده در واقع من به خاطر شرایطم که از اول تولدم همینجوری بوده هیچ چیز را راحت آسون بدست نمی تونم بیارم برای همه چی باید یکسری پیچیدگیها و سختی هایی را تحمل کنم تازگیها این شرایطم قبول کردم که باید خیلی صبرم زیاد باشه باید تمام مدت شکر گزار باشم و اینکه امیدوار باشم الان با اینهمه حس های گوناگون مثل نا ارامی کسلی مفرط خستگی نقش بازی کردن که حالت خوبه ناراحتی از نامردی افراد بازم خودم به خودم میگم صبر کن و تصمیم عجولانه نگیر همه چی درست میشه .می دونین باید دوباره شروع کنم باید با تغییر شرایط عادت کنم چند وقته میخوام این حرفها را بگم اما نمی تونم چه جوری !!! الانم نتونستم خوب بیان کنم ۳ جا رفتم مصاحبه اما نمی دونم چرا هیج جا را نمی پسندم دوستام بهم میگن کلاست بالا رفته میگه کار خوب شرایط خوب مسیر خوب محیط خوب حقوق خوب رییس خوب و.... اما اینطور نیست من نمی تونم با هر شرایطی کار کنم شاید چند ماه آینده بتونم اما فعلا اصلا برای همین تصمیم گرفتم تا شهریور به خودم استراحت بدم و اگه بشه درسمو بخونم حالا جریان این مصاحبه ها را مینویسم و البته الان ۲ جا چند تا پروژه قبول کردم با اینکه می دونم شاید وقتگیر باشه اما برای اینکه حضورم کمرنگ نشه انجام می دم.اینروزا که بیکار شدم از صبح ساعت ۸ میرم بیرون تا ۳ بعدالظهر اینقدر خسته میشم که دلم می خواد یک چند روزی بخوابم اخه من الان تبدیل به یک کارپرداز حرفه ای خونگی شدم.اینقدر ما تو خونه کارهای اداری عقب افتاده داشتیم که فک می کنم این بیکاری من لازم بود صبحهها با یکسری یادداشت همسر گرامی رو در یخچال مواجه می شم که کلی مسیر و بانک و چک برای انجام دادن برام نوشته یا تلفنی بهم میگه بعدشم کارهای خودم این چند روزه کارم به شهرداری و اداره ثبت و بانک هست . جا داره اینجا از کارکنان شهرداری منطقه ۹ که بسیار با من همکاری کردن تشکر کنم کاری که همه ممکنه تو ۷ روز انجام بدن من طی یک روز تمام کردم البته پیگیری خودم بی تاثیر نبود اما اگه مایع شگفتی نباشه کارکنان اونجا حسابی کار می کردن.اما نگم از اداره ثبت که فقط سر میدونن..
ماجرا
اخیرا این ترس ناشی از اظطراب گروههای طرح ضربتی حجاب اضافه شده بر تمام گرفتاریهای ما من نمیدونن چرا اینقدر سعی دارن با اینهمه مشکلات ریز درشت که ما تو جامعه داریم یک همچین اظطرابی را هم به ادم وارد کنن .من ادم معمولی هستم اصلا بی حجاب نیستم اما اینا کلا با مرتب بودن و شیک بودن مخالفن و شهرام بهرام نمی شناسن. منم که ادم حساسی هستم و اصلا در شان خودم نمی دونن اینا بخوان بیان به من تذکر بدن معمولا روسریم عقبه یا پشت فرمون هر کاری میکنم داره می افته از سرم از اونروز به بعد مقنعه می پوشم ناخنامو پاک کردم جوراب پام می کنم خلاصه خیلی مواظبم حوصله ندارم . حالا هر کی می خواد بگه این ترسو بگه .
چند پیش من و دوستم الهه به یک مراسم عروسی یک دوست مشترک دعوت شدیم چند بارم تاکیدد کردن ما دو تا باید بریم حالا اگه نسبتمون بگم کلی میخندین عروسی هم تو هتل پشت خونمون بود که اصلا راهی نبود طبق معول همسر های گرامی نبودند (ماموریت کار ) خوشبختانه هم عروسی از این مجلسهای جدا بود واسه همین مشکلی به خاطر عدم حضورشون نبود تو خیابون خونه ما از این ماشینهای گشت حجاب همیشه هست حتی پشت فرمونم که باشی پیادت می کنن تمام مدت عصر که داشتم آماده می شدم همش اظطراب اینا را داشتم نکنه منو پیاده کنن اونم با یک نی نی با خودم کلنجار می رفتم که اصلا نرم اما اینقدر اصرار شده بود که اگه نمی رفتیم باز دلخوری پیش می آمد خلاصه دوستم هم آمد خونه ما دوتایی با رومی مامان رفتیم خوشبختانه از رفت و برگشت مشکلی پیش نیامد اما این اظطراب لعنتی پدر مارو در آورد آخر شب بود که دختر خاله عروس بهمون پیشنهاد داد پشت سالن عروسی یک باغ گل خیلی زیبا است رومی را ببرین ازش عکس بگیرین اما مواظب باشین رو چمنا نرین که از این قورباغه های ریز داره ما هم که عشق عکاسی هستیم زود قبول کردیم با دوستم و رومی رفتیم خدایی فضای کوچیک اما خیلی قشنگی بود دور بر که نگا کردم دیدم طوری نیست که کسی بتونه بیاد مگه از در ورودی خانمها برای همین مانتوهامون در آوردیم یک جای مطمین گذاشتیم شروع کردیم فرت فرت با کادر های مختلف عکس گرفتن حالا مگه این رومی مثل بچه ادم می ایستاد انگار منم مجبور بودم عکس بگیرم همینجور مشغول بودیم که چشمتون روز بد نبینه یک هو سرمو بالا کردم دیدم ۵ تا خانم چادر مشکی با روبند مشکی که چشماشونم به زور دیده می شد جلوی رومونن عین این طالبانها اون اظطراب قبلی که تو دلم بود دیگه بد از بتر دلم هری ریخت پایین اینقدر ترسیدیم که نگو (خدا بگم شماها را چکار کنن که نمی زارین ادم از هیچی لذت ببره) رومینا حالا میگه مامان اینا چرا صورت ندارن .بچه جان ساکت شو !!!!دیدم اینجوری که نمیشه خودمو از دسته بندازم اینا هر کی می خوان باشن اینجا کسی نیست که مارو ببینه هیچ غلطی هم نمی تونن بکنن ما زیادی اینا را جدی گرفتیم زود رفتم جلوی یکیشون حالا همشونم شبیه همن گفتم شما هم آمدین عکس بگیرین اینجا عکسا خیلی خوب میشه ها!!!!!!!!! می خواین عکسهای مارو ببینید ؟ یکی از ۵ تا طالبان گفت نه ما از صدای موسیقی مبتذل که گذاشته بودن ناراحت شدیم تذکر دادیم که خاموش کنن بعدشم آمدیم بیرون (حالا یکی نیست بهشون بگه فلان فلان شده ها شما از اول مجلش نشستین گوش کردین حالا اخرش شده مبتذل شده بعدشم شما دوست ندارین یا میگین حرامه نیان عروسی اینجوری هم ملت زهره ترک نکنین با این قیافه هاتون.) یکی از خانمها رو به من :خانم اینجا کسی نیست که شما اینجوری دارین میگردین ؟ من :نه خانم اینجا فقط راه ورودیش به سالن خانمهاست دور برم را که می بینین دیوار باغ< خانم طالبانی: اوه خوبه. (طفلک فک کرد الان اسلام در خطره ) منم که از شنیدن حرفشون (موسیقی مبتذل ) لجم در امد در یک لحظه شیطونیم گل کرد که حداقل یک بلایی سر اینا در بیارم دلم خنک بشه اینقده مارو ترسوندن اینهمه اظطراب که باهامونه ....گفتم (حالا خود شیرین) من دختر خاله عروسم الان میرم میگم خاموش کنن تا مهمونا اواره باغ گل نشن!!!!!!! شما هم از فرصت استفاده کنین اینجا عکس بگیرین اون قسمت لباساتون بزارین (اون قسمت پر از قور باغه بود)بیان زیر این آلاچیق بشینین عکس بگیرین .یکیشون گفت مطمینین عکسا تو این نور خوب میشه گفتم مگه دوربینتون چیه گفت فلان اتفاقا دور بینشون با دوربین دوستم یک برند بود دادم تنظیمش کرد از نمونه های عکسهای خودمونم نشونش دادم خلاصه یک کاری کردم اون روبنده و چادرو در بیارن مطمین کردمشون تا شعاع ۱۰ کیلومتری جنس مذکر بدبخت که بخواد شما را نگا کنه نیست واقعا هم نبود مگه از آسمون پرت می شد پایین . بعدشم گفتم لباساتونو فلان جا بزارین این قسمت از همه مهمتر بود که نقشم عملی بشه مطمین بودم تا اینا این لباسا را در بیارن بزارن خودش ۱۵ دقیقه طول میکشه تا عکس بگیرن زمان بیشتر .پس ۲۰ دقیقه ما وقت داریم تا در بریم معلوم نشه چه دست گلی به اب دادیم .بعدشم سریع با دوستم پریدیم تو سالن شامو کشیده بودن هل هولکی شام خوردیم زود خدافظی کردیم و برگشتیم انگار من و دوستمو رو دور تند گذاشته بودن حالا رومینا مگه کوتاه می امد میگفت نه من میخوام بمونم دوستامون میگفتن حالا چی شده اینقده عجله میکنین بابا فعلا باشین گفتیم آخه دیر شده نگرانمون میشن ما هم تنهاییم بهتره بریم ...نمیدونستن که ما چی کار کردیم!!! (اینگار خانمهای طالبانی فامیل داماد بودن) سریع با اون کفشا مکش مرگ ما می دویم رومینا که داره غر می زنه بهش میگم مادر جان بدو که الان مادرتو میگیرن و پشت سر ما می یاد رفتیم تو پارکینگ وقتی از در هتل آمدیم بیرون یک نفس راحت کشیدم اما دلم خنک شد حداقل ۴ تا غورباغه تو چادرشون بره یک کم معنی ترسوندن بقیه را بفهمن مادر بجه داشت زهره ترک می شد اون قیافه ها می دید چه برسه به بچه . حال اساسی بهشون دادم تا چند وقت یادشون باشه. میگم خوب بود قبل عروسی مامانم سفارش کرده بود. شب دوستم خوابمی بینه بالاخره ما دوتا را گرفتن (ماشین گشت دم کوچمون )که خانمها پیاده شین حالا ما دوتا پیاده نمی شیم بعد دوستم باز از من پروتر به یکی از گشتی ها میگه مگه زن خودت میره عروسی چه شکلی میره ؟خانوادگی ما سرمون درد میکنه واسه دردسر خدا اخر عاقبت مارو بخیر کنه .
با اینکه خیلی از روز ۱۵ اردیبهشت میگذره اما اینجا باید تبریک روز جهانی ماما را اول از همه با مامان خوبم که یکی از بهترین ماماها بوه و هست (بازنشسته شده الان)بگم و اینکه من همیشه بوجود مامان افتخار میکنم مامان من جزو نمونه ترین مادران دنیاست که لنگه نداره امیدوارم سالهای سال سالم و موفق باشد .البته که مامی جان حوصله وب لاگ خونی نداره اما خبراش بهش می رسه. همچنین به بقیه دوستان وبلاگی که شغل شریف مامایی دارن تبریک میگم .
یکی از دوستان منو با بازی ترس دعوت کرده مرسی از ایشون فعلا این یکی ترس ناشی از اظطراب را داشته باشین در اولین فرصت از باقی ترسام می نویسم .
پ.ن.۱:اینجا باید بگم من با چادر و حجاب اصلا مخالف نیستم و عقیده همه محترمه به کسی خدای ناکرده بر نخوره .اما هر چیزی حدی داره.
بی سوادی دول خارجه
گفته هاي علي لاريجاني، مترجمين سازمان ملل و خوانندگان نشريات اروپايي را دچار سرگيجه مفرط تاريخي كرد.
علی لاریجانی: " با نشان دادن « لولو» ی شورای امنیت، مردم ایران رو به قبله نمی شوند " .
ترجمه نشریه فرانسوی اومانیته:
آرزو
هر کسی این بازی های جالب تو بلاگها طرح کرد دستش درد نکنه البته از اونجاییکه ما ایرانیها همگی خلاقیم ازمون بعید نبود ها بنظرم فایده اینجور کارا اینه که باعث میشه در یک زمان مشخص اغلب بلاگها خط مشی همسو را دنبال کنن و از یکنواختی در بیان همچنین شناخت ادمهای مجازی و دوستان از همدیگه بیشتر بشه این خودش اوج خلاقیته که فقط از ماها بر می یاد بس .در مورد ارزوها باید بگم من آرزوهامو در ذهن خودم به دودسته تقسیم کردمآرزوهای محال و دیگر آرزوها که آرزوهای دیگه هر کدوم یک عنوانی دارن واسه من مثل آرزوهای خصوصی آرزوهای مادرانه آرزوهای وطنی و ملی و آرزوهای درونی و... که هر عنوان مجموعه آرزو کلی آرزو زیر مجموعه داره برای همین به طور خلاصه چند عنوان انتخاب می کنم و از هر مجموعه آرزو یکی از اونها را میگم . دست فرید و آلبالو درد نکنه منو دعوت کردن وگرنه منو اینهمه آرزو توی دل چی می شد ..احتمالا همه آرزو محال دارن که امکان رسیدن به ان شاید صفر باشه اما چون اسمش آرزو و خود کلمه آرزو در وجود انسان نور امیده من همیشه ازش بعنوان آرزو با ابنکه محاله نام می برم و سخت حفظشون کردم (قبول دارین این کلمه محال چقدر بار منفی داره) البته آرزوی محال من یکی یکدونه منه که خیلی هم خصوصیه و چون محاله نمیشه هم گفت و باید واسه خود خود خودم باشه شایدم یک روزی یک جایی به شکل دیگه به آرزوم برسم ( واسه همه قابل درک نیست چوباید تو موقعیت من باشی تا قابل درک باشه در ضمن نمی خام کسی را ناراحت کنم) . از الان بگم با اینکه کلی دارم از آرزوهام فاکتور میگیرم اما فک کنم از ۵ تا بیشتر بشه.
اولین و مهمترین آرزوی من سلامتی برای همه اعضا خانواده است (مادرم دخترم و همسر گرامی) چون در زیر سایه سلامتی میشه به همه چی رسید و اینکه کنار هم بتونیم با آرامش زندگی کنیم.
۲ : آرزو با عنوان آرزوهای مامانی : آرزو می کنم اینقدر نیروی مثبت نیروی خوب حس فعالیت دانایی و فرزانگی و...در وجودم داشته و سعی کنم همیشه داشته باشم تا بتونم رومی را به بهترین نحو بزرگ کنم (از همه نظر تربیت .زندگی .مالی .احساسی ... ) و در آینده از اینکه باعث شدم کسی را به این دنیا بیارم و نتونستم راه زندگی را به درستی نشون بدم متاسف نباشم و با توجه به لطف الهی که یک نی نی سالم تحویلم داده بتونم یک انسان موفق به جامعه و دنیا و خودش تحویل بدم و مثل خیلی ادمها که وقتی به بچه هاشون نگاه میکنن لذت می برن خوشحال باشم که درست امانتداری کردم و منم از وجود رومی خوشگلم که برای خودش بهترین شده لذت ببرم. آرزو میکنم بتونم دوست رومی باشم و رومینا همون حسی که من نسبت به مادرم دارم و تمام افتخارم محسوب میشه نسبت به من داشته باشه و من بتونم با اعمال و رفتارم براش به وجود بیارم و از اینکه من مادرش هستم خوشحال باشه و هیچ وقت نخواد منو با کسی مقایسه نکنه . و خداوند اینقدر بهم عمر بده تا رومینا بزرگ و فهمیده و راهشو هر چی که هست تونسته باشه انتخاب کرده باشه دیگه اون موقع مهم نیست من نباشم چون خیالم راحته که دیگه رومی اینقدر برای زندگی آماده است که بتونه تنها باشه.(خیلی مادرانه شد نه)
۳:آرزوهای با عنوان آرزوهای درونی : با اینکه به این سن و سال رسیدم اما دلم می خواد خیلی عجول نباشم (کمتر شده اما از بین نرفته) بتونم با طماینینه تصمیم بگیرم و خیلی زود ترس از دست دادن چیزی یا از بین رفتن یا هر چیز دیگه باعث نشه که تصمیم عجولانه بگیرم.و حتی دست به کاری بزنم.وبتونم در همه حال و موقعیتها کاملا بر خشم خودم غلبه کنم و کاری نکنم که بعدا از انجامش پشیمان بشم.. آرزو می کنم یک روزی برسه که بتونم به هر کسی که نیاز ااره کمک کنم.
۴ :آرزو با عنوان ملی وطنی : یک روزی برسه که مدام برای هر اتفاقی تو این مملکت می افته در ذهنمون نیاد که دیگه ما جهان سومیم و اینجا ایرانه و کاریش نمیشه کرد . اینقدر حسرت نکشیم .آرزو می کنم هر چیزی جای خودش باشه و بین کارهای مختلف اهم اخص مشخص بشه و دغدغه هامون برای مسیولین فرق کنه و مثلا تو مملکتی که در حال حاضر داروهای اصلی بیماریهای مختلف به سختی گیر می یاد یا اصلا نیست یا .. ما بجای داشتن طرح ضربتی حجاب طرحهای ضربتی تهیه داروهای مهم یا هر مورد مهم دیگه ای را را به درستی ایجاد واجرا کنیم . ارزو میکنم وقتی مسیولی که در راس اموره و همه چی زیر نظر اون هستش را دعوت به حضور در مصاحبه تلوزیونی یا رادیویی میکنن و ازش می پرسن که چرا وضعیت فلان اینجوریه جواب نده که تا اونجاییکه من می دونم و خبر دارم پس آقا یا خانم محترم مسیول اگه شما نمی دونی کی باید بدونه ؟؟ آرزو میکنم هیچ کسی خاطر شرایطش شرمنده خانوادش نشه و کلی آرزوی ملی وطنی دیگه که قرار گذاشتم فقط یکی را بگم اگه تقلب یا تقلید نباشه کل آرزوهای فرید عزیز را منم دارم.
۵: آرزو با عنوان خودخواهی: دست خودم نیست همش تو ذهنم می یاد آرزو میکنم من قبل عزیزانم از دنیا برم چون واقعا دیگه تحمل دیدن نبودن کسی را ندارم اما قسمت خودخواهیش اینجاست که من و مامان (دور از جون هر دوتامون بعد ۱۲۰ سال واسه مامانم) با هم تو یک روز از این دیار خاکی بریم .
۶: آرزو بدون عنوان : البته این آرزو بیشتر شبیه یک دعا یا درخواست به درگاه حقه که یک اتفاقی که نمی دونم کی می خواد بیافته(در مورد سلامتی یکی از اعضا خانوادم هستش) ولی احتمال وقوعش ۱۰۰ درصد هستش اما زمانش معلوم نیست به این سال و زمونه که من خیلی گرفتارم و تازه دارم خودمو جمع جور میکنم و کلی کار عقب افتاده دارم و واقعا دیگه حس ندارم اتفاق نیافته و اصلا معجزه رخ بده فراموش .درسته که شمارش معکوس حس بدتریه اما متاسفانه طوفانهایی بعد اون اتفاق که اصلا دست من نیست واسم دردناکتره .
۷ : آرزوهای با عنوان دستیافتنی نزدیک: آرزو میکنم خدا بزن پس کلم مثل بچه ادم کتابای را که خریدم براشون برنامه ریزی کنم امسال امتحان فوق لیسانش بدم و قبول بشم لطفا همتون بگین آمین.
در پایان نمی دونم چند نفر از دوستام از آرزوهاشون گفتن یا نه اما طبق رسم گذشته منم ثمین وهلن و لیلی و یاسی و نازنین و پرنس ورز سفید و دیگر دوستان داخل لیست اگر مایلا و دوست دارن ما از آرزوهاشون بدونیم رسما دعوت می کنم . قبلا از اینکه به زحمت می افتین تشکر می کنم .
بازگشت
من برگشتم مرسی از همه دوستان که با ایمیل و کامنت تبریک تولد رومی را گفتن و احوال پرسی کردن ..راستش خیلی حس خوبیه وقتی می بینی اینهمه دوست نتی داری که براشون اهمیت داری.خیلی کار عقب افتاده حداقل تو نت دارم کلی جا باید بیام سر بزنم کلی ایمیل نخونده فعلا که مجبورم با اینترنت ذغالی خونه سر کنم..دو تا از دوستام منو به بازی ارزوها دعوت کردن راستش دلم می خواد سریعتر بنویسم اما این روزا بدلایل که خودتون می دونین شاید دامنه ارزوهام در حد ارزوهای کوچیک باشه اما فردا می نویسم این مطلب که زیر می یارم امروز خوندم خیلی به نظرم جالب آمد مخصوصا اون متن اخری حالا نگین این عجب عقده های درونی داره اما منم در اغلب موارد از تکرار یک موردی خوشحال می شم مخصوصا اگر بعضی اخبار بشنوم فکر می کنم به دلایل جوی خیلی درونم آشفته است ..تا بعد
If Life Was Like A Computer
روزانه
۳۰ فروردین تولد رومینا عزیزم بود.یک پست خیلی عالی در مورد احساسم و رومی نوشته بودم که به خاطر مشغله اینروزا میس شد.جمع جورش می کنم و می نویسم .
مسیله کاری با گروه جدید نا مشخصه با رییس جدید صحبتهایی کردم بنظرم خیلی خانم با شخصیت و منطقی می آمد تقریبا به توافق رسیدیم اما من یک شرایط خاص دارم (سنگ بزرگ انداختم فک نکنم خودم هم بتونم برش دارم ). در ضمن از امروز هم تا اطلاع ثانوی خونه هستم و سر کار نمی رم می خوام خدا بخواد خانه دار بشم اما بدلایل دستور مقامات بالا دیگه نمی تونم تو وب لاگم در مورد کار و جریانات که اینروزا خیلی داغ هم شده و خیلی جاها ازش صحبته حرف بزنم اتفاقا فقط هم سوژه وبلاگی هست . یکسری تغییر و تحولات اساسی در راستای جابجایی ما در شرف وقوعه که بعدا حتما همه همشهریها عزیز متوجه می شنحالا نگیم همه هم وطنان . من مجبور به خودسانسوریم چون شناسایی شدم (اون کسی که به من میگی این چیزا را نگو تا این حد که می تونم تو خاطراتم بیارم تا این روزهای تاریخی تو حافظم بمونه وای از دست شما زورگوها که به وب لاگ ادم هم کار دارین ) مسیله داره جهانی میشه !!!!
دوشنبه به مدت یک هفته میرم سفر تولد رومی را هم دوشنبه میگیریم .


