تبليغاتX
عادت می کنیم
تبریک و آرزوی سلامتی برای همه مامانها و البته تبریک ویژه برای مادرهای وب لاگی ... و تبریک واسه بهترین مامان دنیا که مامان خودمه ...

 من از اون مامانهای نیستم که این روز خوش به حالشون بشه و کادو بگیرن ..من حالا حالاها باید منتظر باشم تا رومینا مامان   بزرگ بشه و واسم کادو بگیره . وای که چقدر کادو از دست رومینا می چسبه .

من اینروز  فقط بعنوان روز مادر قبول دارم .به خانمها  و دوستای عزیز وبلاگی برنخوره جایگاه  زنان همیشه قابل تقدیره و حتی روز مختص زنان هم هست  و اون مردهاییکه این روز از خانمشون  چه مادر باشه چه نباشه تشکر میکنن و یادشون هستن  واقعا جای تقدیر داره .اما امروز روز مادره .

یک خاطره از اینروزا

چون  ایام امتحاناته اغلب اساتید طول ترم را می بینی و باهاشون تعامل فرهنگی  داری حالا بعضی هاشون بیشتر از یک گفتگو  وقتتو میگیرن  و می شینن صحبت میکنن  .چند روز پیش  با دو تا از استادها حرف می زدیم هر دو دانشجوی دکترا بودن و داشتن از اوضاع نابسامان مملکت و زندگی و دانشگاه و خلاصه ...حرف می زدن و اینکه چرا دانشجوها اینجوری شدن و نمی دونم بحث چی شد که به زندگی و خانواده و اینا کشیده شد و آخرش من رو  به یکی از استادها به شوخی گفتم حالا زیاد خودتونو ناراحت نکنین   آقای مهندس!!!! ... فراموش نکنین هفته دیگه روز مادره  کادو یادتون نره .همین موقع ها بود که یکی از آبدارچی های ما که سرایدار موسسه هم هست تو اتاق بود و چایی آورده بود ..این حرفها را شنید وقتی اینها بیرون رفتن آمد پیش من حالا کمی هم از من خجالت می کشه اماطفلکی خیلی هوای منو داره ...گفت خانم فلانی  یک چیزی ازتون بپرسم منم همینجوری سرمو تکون دادم گفتم بپرس ..آبدارچی :هفته دیگه روز مادره . گفتم :آره نمی دونستی ..گفت :نه یادم رفته بود ..گفتم خوب حالا (زیادم نمیخوام صمیمی باشه با من )

گفت :بنظر شما من برای خانمم کادو چی بگیرم ؟؟؟

منو میگی :تعجب کرده بودم  و  تو دلم میگفتم ببین اون کسایی که اصلا فک نمیکنی چه احساساتی دارن از همه احساساتشون رقیق تره ....

 هنوز در حال تعجب گفتم :والا نمی دونم  ..   در حالیکه وضعیت زندگی این آبدارچی را متصور می شدم (تصوراتم ژانر بدبختیش زیاد بود ) مثلا اینکه آبدارچی محترم  حدود ۳ ساله از یکی از روستاهای اطراف یکی از شهرستانها امده مشهد  و حاضر شده سرایداری را قبول کنه چون از اجاره دادن خیلی بهتره و داره تو یک اتاقتقریبا  ۱۲ متری خودش و زنش و یک بچه ۲ ساله زندگی میکنند (با اسباب و اثاثیه اولیه دلم واسه اون بچه کبابه)   و دیگر  شرایطش که تا حدودی آشنا بودم و اینهمه زحمتی که داره اینجا می کشه  و گناه داره طفلکی پولشو زیاد خرج کنه  و. و . و ...دیگه بقیشو خودتون تصور کنین  ..با خودم  گفتم بزار یک چیز ارزون از جای ارزون بگم  که قشنگ  باشه  و هم کادو باشه مهم این بود که این طفلک یاد خانمش کرد  دیگه قیمت کادو اهمیتی نداره   در این حالت که حالا چی بگم و از کجا بگم  .. رو به آبدارچی گفتم : والا ببین چی لازم داره حالا شالی یا روسری و.(مکث) تو این حدودی که تو می خوای  خرج کنی (مکث)باید بخری دیگه .... (مکث) 

همون موقع  به خودم گفتم بزار بپرسم  حالا واقعا چقدر میخواد خرج کنه  بهش دقیق  بگم کجا بره خرید  ؟من :حالا چقدر میخوای هزینه کنی ؟بودجه ات چنده ؟ که یکهو گفت : دیگه خانم فلانی از ۲۰۰ هزار تومن کمتر نیست (با سادگی تمام ).

من : به خودم  گفتم خاک تو سرت آبرو  را بردی با این تصورات ارزونت   .یارو میخواد ۲۰۰ تومن برای زنش کادو بگیره بعد هیتو ذهنت میگی  بین شال و روسری کدوم ارزونتره  که بهش بگی بره بخره طفلکی تو خرج نیافته ... داشتم خودمو ندامت میکردم

من  در حالیکه لبخند تصنعی بر لب داشتم  و همچین حسابی غافلگیر شدم  (می تونین یک عدد نازنین بهت زده همچین خجالت زده را تصور کنین  )

گفتم :بله  بله ۲۰۰ تومن می خوای خرید کنی    خوب اینجوری قدرت خریدت بالاتر میره میتونی خیلی چیزا بخری ..بنظرم بهتره خودشو ببری خرید چون اینجوری بهتره منم که اصلا سلیقه ایشونو نمی دونم ..بله ...

آبدارچی :باشه  .اگر می شد فردا صبح به من مرخصی می دادن با خانمم می رفتیم بیرون .

حالا من که غافلگیر شدم   با حرص درونی و بیرونی  گفتم :خوب حالا مگه خدا  عصر را  از شما گرفتن ..فردا عصر یا امروز عصر برین خرید دیر که نمی شه  روز زن هفته دیگه است .

گفت  آخه خانم فلانی  نمی شه .

من :چرا نمی شه ؟؟

آبدارچی دیگه اینجا تیر خلاصی را زد :آخه خانم فلانی  خانمم تو این هفته عصر وقت  دکتر پوست داره  میخواد  این خالهای صورتشو ها لیزر کنه  دیگه نمی شه عصر بریم بیرون .....

من :

پ.ن.۱ ساعت ۱۳:۳۰ روز ۴-۴-۸۷ اضافه شد :

الان کامنت یکی از دوستان را خوندم این یادم آمد  درسته که رومی مامان هنوز نمی تونه کادو بده اما دیشب وقتی من تو اتاق بودم  انگار دخملم  جوگیر تی وی شده بود اومد گفت : مامانی تولد روزت مبارک . البته با نهایت ناز و ادا ..فک کنین من چه حالی شدم .بعد هی میگن اینقدر بچه را نبوسین .مگه می شه.

+ نوشته شده در  87/04/03ساعت 15:11  توسط نازنین | 
 

اینروزا بعلت ترافیک امتحانات و درگیری بیش از حد من . تا ۷ شب سر کارم ...  این شد که :

کیک تولد را دوستم گرفت .

شام را مامانم درست کرد.

مهمونا خودشون آمدن خونه مامانم .

 و البته  بنده کادو گرفتم .

">و این بود تولد 35 سالگی همسر گرامی به همین سادگی. یک تیر .

Image and video hosting by TinyPic">

رومینا فسقلی که دیگه مجلس گرم کن شده واسه من.

چون کیک رادوستم گرفته شده بود  در محاسبه سن همسر گرامی یکسالی اشتباه لپی کرده بود .در ضمن شمع ها را هم لنگه به لنگه گرفته بود  .والا نمی دونم چرا قصد بی سلیقگی داشته  شاید می خواسته موردی را به من یاداوری کنه  بهر حال  دستش درد نکنه حسابی  آبرو داری کرد .و دست گل مادرم  که خیلی زحمت کشیده بود .

پ.ن.۱ :

 یک  تیر امسال با بقیه سالها فرق داشت درسته که تولد  همسر گرامی بی سر صدا بود اما انگار یک تیر  واسه خیلیها شروعی دوباره بود از اس ام اس هایی که رسید فهمیدم...

اول هفته / اول ماه و/ اول فصل . یک تیر بلندترین روشنایی سال .روشن باشید  

پ.ن.۲:

حالا امسال که من بیچاره درگیر بودم نتونستم تولد حسابی بگیرم همه یادشون افتاده این همسر گرامی ۱ تیر دنیا آمده و براش می خوان جشن بگیرن ..من نمی دونم از کی تا حالا اینقدر مهم شدی که من یادم رفته ..امروز خبر رسید جمعی از دوستان صمیمی  در شرکت(شرکت خصوصی خودشون ) بصورت اتفاقی سور پرایزش کردن .

شانس منه.

+ نوشته شده در  87/04/02ساعت 10:37  توسط نازنین | 
 

مسافرت خیلی عالی بود و استراحت کاملی بود تو ترافیک نبودم اصلا خسته نشدم  یک جاده خیلی زیبا کشف کردیم خلوت بکر و زیبا  نه تو جاده رستوران بود نه پوست چیپس  نه پفک  و..... نمی دونم سال آینده هم برم همینجوری می مونه یا  نه ...

جاده زیبا

 جهت یک بیماری نه چندان خطرناک ماهی یک بار برای گرفتن قرصهای مخصوص  باید به مرکز بیماریهای خاص برای تایید نسخه و گرفتن دارو برم ..هر بار که میرم اون مرکز از خودم به خاطر ناشکریهایی که میکنم خجالت میکشم و به خودم میگم من با وجود اینهمه نعمت  ناراضیم  این کساییکه  با اون وضع شیمی درمانی مجبورن بیان اینجا برای گرفتن دارو چه فرقی با من دارند  آیا؟..دیروز  وقت تایید داروهای این ماه بود  به طور اتفاقی دوباره یک دختر جوان را دیدم که ماه پیش هم دیده بودمش اون باعث شد که بیام اینجا بنویسم  تا یادم باشه همیشه نعمتهام اینقدر زیاد هستن که نباید ناشکری کنم .

 

+ نوشته شده در  87/03/27ساعت 8:54  توسط نازنین | 

 اسفند  سال ۸۶ وقتی اولین بار تقویم ۸۷ بدستم رسید و نگاش کردم(جهت رویت تعطیلی ها) یکهو چشمم به تعطیلی خرداد افتاد   و همون موقع به تمام دوست آشنا و فک فامیل  خبر تعطیلات توپ را دادم راستش  خودم هم  از اسفند  منتظرش هستم  .البته  که برای من فرق نمیکنه تعطیلی کجای هفته باشه  چون همچین تعطیلی وسط هفته را به جمعه وصلش میکنم که  انگار تو هفته ۳ روز تعطیله //حالا مگه می شه این تعطیلی بیاد من ازش بهره کافی نبرم  نه اینکه کم مرخصی میگیرم و کم جیم می زنم  برای همین منتظر تعطیل رسمی هستم .در این تعطیلی مبسوط   پنجشنبه را مرخصی گرفتم و می ریم سفر .همون شمال  اما نه عشق و حال چون ایام ا ر ت ح ا ل ه .

از اینکه تو روزای شلوغ برم مسافرت وحشت دارم همش تو ترافیک و خستگی اما  واسه ماهایی که کارمندیم اینجور تعطیلی ها  وحشت  نمی شناسه سعی میکنم روحیمو تو شلوغی هم حفظ کنم و  سعی کنم لذت ببرم .

 یک چیزی میخوام بنویسم هی تایپ میکنم هی بک اسپس می زنم هی می نویسم هی بک اسپیس میزنم  حداقل یادم موند  که اینروزا حالم چطوره  ( خود سانسوری).

هفته پیش نایل به دیدار یکی از دوستان  وبلاگی شدیم  دوست وبلاگی که خیلی قشنگ می نویسه  و دوست هم نداره زیاد معروف بشه  .تجربه دیدن افرادی که   فقط  ازطریق نوشته هاشون می شناسی  جالبه و البته خوب  . دوست جون  مهربونتر از اون چیزی که فکر میکردم بود . دوست عزیز  پس از دیدن رومی مامان  معتقد بود  احتمالا  شبیهه  بچگی های خودته  .همچنین تشکر از تو بابت هدیه . اینکه یادت بود هدیه را زیبا کرد .

 

+ نوشته شده در  87/03/13ساعت 8:44  توسط نازنین | 

وقتی خواهر شوهرت همکارت باشه و مدیر مالی موسسه .از اون مدیر مالی هایی که معاونت مالی بدون اجازشون آب هم نمی خورن چون پست معاونتشون بیشتر از اینکه اجرایی باشه تشریفاتیه  پس همه کاره می شه خواهر شوهر زرنگت  و نتیجه می شه پارتی بازی  یعنی  که اولین امتیازات اعم از /کارانه/جذب / اضافه کار و غیره که قراره  برای همه محسوب بشه اول به بخش ما (همون من )می رسه .اما همین همکار عزیز  شدیدا جو گیر شده نمیخواد کار کنه .

پ ن.۱: چه قبل از همکاری چه الان ما رابطه خیلی خوبی با خواهر همسر  گرامی داشتیم.

پ.ن.۲ :اینروزا خیلی سر کار عصبانی هستم می دونم واسه فشار کار زیاده اما قبلا  اینجوری عصبانی نمی شدم الان خدا نکنه دانشجو کار اشتباهی بکنه یا یک چیز ۲ بار بپرسه دیگه واویلا است ...خدا منو ببخشه .

+ نوشته شده در  87/03/11ساعت 12:9  توسط نازنین | 
 

Image and video hosting by TinyPic

دختر قاجار مامان

جشن رومینا خیلی عالی بود. احساس لذتبخشی داشتم .

 احساسات زود رس من : رومینا را باید صبح جشن   جهت آمادگی  تحویل مهد می دادیم بعد رسوندن رومی خودمون آمدیم سالن جشن  .  من و همسر گرامی که اینبار موفق شد نصفه نیمه بیاد  و سایر مامان و باباها   منتظر ورورد  بچه ها بودیم تو  سالن  موسیقی ملایمی گذاشته بودن . باورتون نمی شد من اشکام در آمد .همسر گرامی میگه چرا گریه میکنی .میگم نمی دونم یکهو یاد این افتادم روزی که رومی بخواد از من جدا بشه من چی کار میکنم ...(حس مادرای عروس را داشتم که سر شام عروسی وقتی  اهنگ ملایم میزارن تو بحر مادر عروس که می ری می بینی خیلی غمگینه )  تو جشن قبلی رومینا اینجوری نشدم فک کنم تقصیر این موسیقی بود  منو دچار احساسات زودر رس کرد .

همسر گرامی ساعت ۱۲ پرواز داشت برای همین تا انتهای جشن نمی تونست بمونه رومینا همون ابتدا که پرده رفت کنار خیلی خوشحال شد که بابایی هم بود  و با اعتماد به نفس برنامشو اجرا کرد  .  وقتی برای برنامه  بعدی (نمایش سنتی) پرده ها را کشیدن همسر گرامی از فرصت استفاده کرد و  رفت تا به پرواز برسه ..اما  تا پرده ها کنار رفت  و  رومی باباییش را کنار من ندید وسط نمایش گفت  پس بابا کو؟؟؟ منم از دور  بهش اشاره میکنم الان می یاد  مامانی !!!اما نی نی مامان بقدری ناراحت شد که نشست یک گوشه و بغض کرد   بعدش کلی ناز کشیدیم دوباره پرده ها را کشیدن آخه نمایش بدون دختر قاجار که نمی شه .به همسر گرامی نگفتم می دونستم بفهمه وجدان درد میگیره .

نوشته های بالا متعلق به یک مامان لوس می باشد .

+ نوشته شده در  87/03/07ساعت 10:55  توسط نازنین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بیوگرافی کامل
من نازنین 27ساله اینجا از ؛ زندگیم و عادتهام و ... می نویسم . از خودم میگم که هر روز بیشتر و بیشتر به عادت کردن عادت می کنم. بنظرم عادت می کنیم گرچه جمله غمگینیه اما چون حرف حسابه خیلی قشنگه.

پیوندهای روزانه
قالب نایت اسکین
وبنا
وب لاگ قبلی من
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آبان 1385
پیوندها
کتاب نوشت
سیبیستان
یک پزشک
بانو با سگ ملوس
مانی
راز نو
هلن
عطيه
چند کوچه بالاتر
ثمين
يكيتا/همایون
پرنس
آزيتا
ماندانا
نازنين
ليلي
اليگا
ياسي
كافه پوستر
الهه مهر-شهلا عزیز
رز سفيد
پینگ
آلبالو خانم
اين مهمان ناخوانده
مدوسا
پرند نيلگون
ديويد جكوب
جامدادي/بهار
زن بلوچ/سازین
کورال
ویولت
زلما بلوچ
قوز بالا غوز
سيمرغ
رومينای
من فقط یک زن
رادیو سیتی
نازمنگولا
بهانه جون
کوبه/باران
آسمونی
غنچه جون
لیلای من خواهرم
روزانه های مریم
رها
رز سفید دیگه
مارکو
می نویسم پس هستم (زری جونم)
نیما
خوشه چین/بهروز
مرد بارانی
دنیای رنگارنگ خانم نویسنده/طلا
بانو خانم
کابوس عریان/شهریار
خانم خونه
سنجاق قفلی
کیارش خاله نازنین
ساندی
من هستم/بهار
سبک تحمل پذیر هستی /شیرین
مکانی خلوت/...
کتابهای عامه پسند
از خود با خویش/شهره
روز مرگی/کاوه
رنگارنگ
شمیم استخری
آقا اجازه/حسنی
دست نوشته های یک پزشک /سیاوش کاویان
1114
تما شاگه راز/شیرین
دیروز-امروز -وفرداهایم /مانلی
شیرین یا تلخ
رها دیگر
ماریا
مامان نی نی
مستانه
من و خودم
برتز از پرواز
یک مرد امیدوار
هندونه
نازخاتون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان